نياز به پيامبران

 


مقدمه: فلسفه بعثت انبياء چيست؟ در اين مقاله، از راه نياز انسان به هدايت الهى، بر اين مطلب استدلال شده است.

متكلمين - كه‏سبكشان را مى‏گويند سبك كلامى - اساسا قانون علت‏و معلول و نظام سببى و مسببى را در جهان قبول ندارند و آنچه را هم كه ديده‏مى‏شود تقريبا يك امر تشريفاتى مى‏دانند و گويى‏فكر مى‏كنند تقيد به نظام علت و معلول نوعى محدوديت قائل شدن‏براى خداست كه بگوييم از يك علت معين معلول‏معين پيدا مى‏شود و بعد هم كانه خدا را از كار خودش منعزل‏كرده‏ايم، نه، اين حرفها در كار نيست، هر چيزى راما مستقيم و بلا واسطه بايد به خدا نسبت دهيم.بعد مى‏گويند خداوندهم چون حكيم است كارها را بر طبق مصلحت انجام‏مى‏دهد، كارى كه خوب هست مى‏كند و به مقتضاى حكمتش بايد هم بكند،اگر نكند به حكمتش ضربه مى‏زند (تازه آنهايى‏كه قائل به حسن و قبح هستند[چنين مى‏گويند]، آنهايى كه نيستند اين‏مقدار را هم نمى‏گويند)، كار بد را هم نبايد بكند،اگر بكند باز به خدايى و حكمتش ضربه مى‏زند.اين است كه كارهاى‏خوب را تعبير مى‏كنند كه «يجب على الله‏» برخدا واجب است، چون نيك است بر او واجب است چنين كارى را بكند، و كار بدرا مى‏گويند - مثلا - قبيح است بر خدا كه چنين بكند.
اين سبك استدلال‏البته سبك صحيحى نيست، چه از آن جهتى كه انكارنظام علت و معلول است و چه از نظر اينكه انسان بخواهد خداوند را محكوم‏يك قاعده و قانون كرده باشد كه خدا اين كار رامى‏كند به دليل اينكه اگر نكند خلاف است، يعنى تحت اين انگيزه‏اين كار را مى‏كند، اگر اين كار را نكند خلاف كرده‏است، براى اينكه خلاف نكند[اين كار را مى‏كند].اصلا «براى‏» كه معنايش‏حكم انگيزه را داشته باشد، با خدايى يعنى با واجب‏الوجود بودن، با اينكه خودش تحت تاثير هيچ علتى قرار نداشته باشد منافات دارد.و بعلاوه اين‏حسن و قبح‏هايى كه ما درك مى‏كنيم اينها را به


صفحه : 373

اصطلاح‏مى‏گويند امور اعتبارى بشرى است، يعنى اينهايك چيزهايى است كه فقط در زندگى بشر صادق است،در غير آن صادق‏نيست.اين يك سبك است كه اساسش [اين است]: چون اين‏كار نيك است بايد باشد، چون اين كار بد است نبايد باشد. اين يك سبك‏فكر است.ما اينطور نخواستيم استدلال كنيم كه‏پيغمبران اگر باشند وجودشان مفيد است، چون ما فرض مى‏كنيم‏وجودشان مفيد است مى‏گوييم هر چيزى هم‏كه مفيد است‏خوب است، پس بايد خدا اين كار را كرده باشد.

سبك فلسفى

يك سبك‏استدلال ديگرى هست كه آن - به تعبيرى كه ما عرض‏كرديم - مساله احتياج[است]كه اين خودش يك قانونى است، قانون طبيعى هم هست: هر چه روييد از پى محتاج رست تا بيابد طالبى چيزى كه جست مساله‏احتياج اين است كه اگر يك موجودى در جريان‏طبيعى خودش، در حيات خودش، در مسير خودش، به چيزى نيازمند باشدو پيدايش آن چيز هم براى او امكان داشته باشد(اين‏شرط دوم آن است، چون ممكن است نيازى داشته باشد ولى نا ممكن‏باشد)، شيئى به چيزى محتاج باشد و قابليت اينكه آن‏چيز به او داده شود وجود داشته باشد، آنوقت اگر داده نشود معنايش اين‏است كه قابليت هست و فاعليت وجود ندارد، و از نظرفلاسفه هر چه در جهان واقع نمى‏شود به علت عدم امكان و عدم قابليت است‏و هر چيزى كه امكان و قابليت داشته باشد او وجودپيدا مى‏كند.آنها در مساله انبياء و نبوت، اول وارد اين بحث‏شدندكه نبوت ممكن است - روى حسابهايى كه در خودحقيقت وحى بحث مى‏كنيم، يعنى اينكه يك انسان اتصال با جهان ديگرداشته باشد، اول اين را فرض كردند و روى حسابهاى‏خودشان ثابت كردند كه اين يك امر ممكنى است و نا ممكن نيست -آنوقت در مرحله بعد آمده‏اند گفته‏اند كه بشريت به‏نبوت نيازمند است، يعنى نبوت براى زندگى بشر يك خير و يك سعادت‏و يك كمال است.به كمك اين دو اصل، يكى امكان‏اصل نبوت به معنى اينكه بشرى اتصال داشته باشد با جهان ديگر و از آنجا الهاماتى‏و القائاتى به او بشود، و ديگر اينكه با نبودن‏آنها در زندگى بشر خلاى وجود پيدا مى‏كند كه منجر به اختلال كلى زندگى بشر


صفحه : 374

مى‏شود، گفته‏اند پس درنظام جهان ضرورت دارد(1) كه نبوتى وجودداشته باشد.
پس اين‏طرز بيان غير از آن طرز بيانى است كه به اصطلاح‏مى‏گويند تكليف براى خدا معين مى‏شود، چون خدامكلف است بايد كارى را انجام‏دهد.صحبت تكليف نيست، صحبت امر ديگرى است.اينكه‏آنها مى‏گويند خداوند فاعل تام است و از ناحيه او منع فيض امكان‏ندارد، بخل در ذات او وجود ندارد، پس اگر شيئى درنظام وجود، امكان[وجود]و امكان ادامه وجود داشته باشد از طرف او افاضه مى‏شود، غير از اين است كه‏بگوييم چون تكليف خدا اين است بايد انجام دهد.
اما آن بيان مختصرى‏كه ما راجع به اصل نياز داشتيم كه گفتيم بعضى‏از رفقا دو ايراد به ما كردند، يكى اينكه اصلا شما نمى‏توانيد اثبات كنيد كه‏بشريت نيازى به انبياء داشته و دارد، دوم اينكه‏به فرض اينكه اثبات شود دليل نمى‏شود.درباره اصل مساله‏نياز عرض كرديم(حالا شما فكر كنيد ببينيد چنين‏نيازى هست‏يا نيست) بشر در سطحى كه زندگى مى‏كند زندگى او زندگى‏يك موجود مختار است‏يعنى يك موجودى كه بااراده خودش و با انتخاب و تصميم خودش بايد كار كند، يعنى به اين‏مرحله از كمال وجودى رسيده است كه با جمادات فرق‏مى‏كند، با نباتات فرق مى‏كند، با حيوانات هم فرق مى‏كند كه‏حيات او يك حياتى است كه با انتخاب و تصميم و اراده‏خودش بايد كارها را انجام بدهد، يك موجود آزاد مختار. اين موجود آزادمختار زندگيش هم يك زندگى اجتماعى است، همين‏كه گفته‏اند مدنى بالطبع است، يعنى اگر بخواهد انفرادى زندگى كندنمى‏تواند باقى بماند، بقاى او به همين است كه‏اجتماعى زندگى كند، اصلا ساختمانش به گونه‏اى است كه بايد با كمك‏يكديگر زندگى كنند، چه از نظر استعدادهاى جسمى‏و چه از نظر استعدادهاى روحى و معنوى‏اى كه دارد، آنگاه زندگى‏اجتماعى‏اش مشروط به وجود يك ايمان است، يعنى آن‏حالت طبيعى و غريزى‏اى كه خودش دارد كه هر فردى فقط منفعت‏خودش رامى‏خواهد و بس، و منفعت‏خودش را بر مصلحت[جمع]مقدم‏مى‏دارد، قادر نيست كه زندگى اجتماعى او را اداره كند، بايد يك ايمانى‏بر وجودش حكومت كند كه به موجب آن ايمان،قوانين و مقرراتى كه به خاطر مصالح اجتماع وضع‏شده است(حالا يا من جانب الله يا از جانب خود مردم،كه البته لا اقل اصولش بايد من جانب الله باشد)،

1.آنها وقتى مى‏گويند «وجوب‏» يعنى ضرورى است.

 


صفحه : 375

قوانينى كه اداره‏كننده اجتماع است(چون زندگى اجتماعى كه بدون‏قانون نمى‏شود)احترام پيدا كند و زندگى بشر اداره شود، و عرض كرديم‏عملا هم زندگى بشر را همين چيزهايى كه‏اسم آنها را «اخلاق‏» مى‏گذارند[اداره كرده است]، همين پايبنديها به راستى، پايبنديهاى‏از روى ايمان، نه اينكه من راست بگويم‏روى حساب دقيق منفعت، براى اينكه اگر دروغ بگويم ديگران‏هم دروغ خواهند گفت و آنگاه ضرر من بيشتر خواهدبود، راست بگويد به خاطر ايمان به راستى، امانت داشته باشد به خاطر ايمان به‏امانت، دزدى نكند به خاطر ايمان به اينكه نبايددزدى كند.بقاى گذشته زندگى بشر به همين اصول احترام به قانون وراستى و درستى بوده، همينهايى كه اسمش را «اخلاق‏»و «عدالت‏» مى‏گذارند، و الآن هم باز بشر همين زندگى‏اى كه دارد،تا حد زيادى بستگى دارد به همين ايمان و احترامى‏كه به اصول زندگى اجتماعى خودش دارد.اگر اين ايمان و احترام رااز او بگيريم و او را به همان حالت منفعت‏خواهى‏شخصى خودش بگذاريم و بخواهد در زندگى اجتماعى اين اصول‏را (كه از ضروريات زندگى اجتماعى است)، قانون را به‏خاطر شخص خودش محترم بشمارد، دائر مدار اين است كه تا وقتى كه از تخطى از آن‏مى‏ترسد، يعنى قوت و زورى ندارد، احترام مى‏گزارد،همين قدر كه قوت و زور شخصى پيدا كرد نه، تا وقتى همكارى‏مى‏كند كه تحت‏يك فشار باشد، همين طور كه‏مثلا ما مى‏بينيم يك عده دزد هم در مدتى كه دزدى مى‏كنند و يك جمعيتى‏را تشكيل داده‏اند، با خودشان در نهايت صداقت‏و امانت رفتار مى‏كنند چون خودشان را در مقابل دشمنهاى بيشتر وقويتر از خودشان مى‏بينند و اثر سوء اختلاف را قريب‏و نقد مى‏بينند، يعنى مى‏دانند همين امروز اگر اختلاف كنندفردا همه‏شان از بين رفته‏اند.در يك چنين شرايطى‏بشر خودش را پايبند مى‏كند، يعنى وقتى اثر دروغ را مستقيم‏و نقد ببيند خودش را پايبند مى‏كند.اما اگر به اين‏صورت باشد كه اثر[كار خلاف]به اجتماع مى‏خواهد برسد و اجتماع مى‏خواهدفاسد بشود، و اثرش چند سال ديگر مى‏خواهد پيداشود، هرگز به آن مطلب اهميتى نمى‏دهد.بشريت به زندگى اجتماعى نيازمنداست، به قانون نيازمند است، قانونى كه به‏آن ايمان داشته باشد، و به خود ايمان نيازمند است.
پس اصل نيازمندى را نمى‏شودانكار كرد و گفت چنين نيازى وجود ندارد.وتا امروز هم كه عصر ترقى بشر است، اين[نظريه] كه بشريت نيازى به قانون‏ندارد نيامده، اين هم كه بشريت احتياج به ايمان‏به قانون ندارد باز هم نيامده، فقط مطلبى كه


 


صفحه : 376

هست اين‏است كه آيا مى‏شود اين ايمان را و اين قانون را ازغير طريق نبوت به وجود آورد يا نه؟بحثى كه عصرامروز مطرح است اين است كه[آيا]مى‏شودقانون را توام با يك ايمان واقعى به آن، از غيرطريق انبياء به وجود آورد، و لا اقل در عصر حاضر به وجود آورد؟اگر درگذشته بشر قادر نبوده است چنين قوانينى و چنين‏ايمان به قوانينى[پديد آورد آيا در عصر حاضر قادر است]؟همين طوركه احزاب و مسلكها در اثر تربيتها تا حدودى اين كاررا مى‏كنند كه هم قانون به وجود مى‏آورند و هم ايمان به قانون و فداكارى‏در راه قانون، كه اگر ما توانستيم بگوييم نه،اين چيزى هم كه هست‏يك امر پايدارى نيست، اگر اين مطلب را هم توانستيم ثابت كنيم، احتياج به نبوت رادر همه عصرها ثابت كرده‏ايم و اگر نتوانستيم نه.

 

 

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 372

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما