سال هشتم هجرت

 


 سريه عمرو بن كعب و حارث بن عمير

پس از اينكه رسول خدا(ص)از عمرة القضاء مراجعت فرمود چند ماه در مدينه توقف كرد و در اين مدت بيشتر توجه آن حضرت به سوى شمال عربستان و بسط و توسعه اسلام در آن نواحى معطوف بود،زيرا از سمت جنوب با قرارداد صلح حديبيه خيالش تا حدودى آسوده شده بود و از آن سو بخوبى مى‏دانست كه با گذشت يكى دو سال خود به خود مردم مكه مسلمان خواهند شد و مقدمات فتح مكه فراهم مى‏شود،اما قسمت شمال عربستان كه تحت نفوذ دو قدرت بزرگ آن زمان يعنى ايران و روم بود محيط مساعدى براى تبليغ اسلام به شمار مى‏رفت بخصوص قسمت غربى آن كه تحت نفوذ دولت روم و دين مسيح بود آمادگى بيشترى براى پذيرش اسلام داشتند.

از اين رو فكر رسول خدا بدان سو معطوف گرديد و گروهى را به سركردگى عمرو بن كعب غفارى براى تبليغ اسلام به ناحيه شام به جايى به نام«ذات الطلح»فرستاد ولى مردم آن ناحيه دعوت آنها را نپذيرفته و در صدد قتل آنانـكه جمعا پانزده نفر بودندـبر آمدند و بجز عمرو بن كعب همگى به قتل رسيدند و عمرو بن كعب نيز با زحمتى توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد.

به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهى به سوى شرحبيل بن‏غسان كه فرماندار شهر بصرى (1) از طرف امپراتور روم بود،فرستاد و نامه‏اى هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ولى شر حبيل حارث را با همراهان وى به قتل رسانيد.

اين دو ماجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگى آنها براى جنگ با امپراتور روم گرديد و در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرت رسول خدا(ص)لشكر مجهزى را به جنگ روميان به موته كه سرحد شام بود فرستاد.
 

جنگ مؤته

سه هزار مرد جنگى آماده حركت به مؤته شدند و پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سركردگى آنها را چنانكه در روايات شيعه آمده است به جعفر بن ابيطالب واگذار كرد و فرمود اگر براى جعفر اتفاقى افتاد،زيد بن حارثه امير لشكر باشد و اگر او هم كشته شد عبد الله بن رواحه و طبق روايات اهل سنت فرماندهى لشكر را به«زيد بن حارثه»واگذار كرد و فرمود:اگر زيد كشته شد فرماندهى لشكر با جعفر بن ابيطالب باشد و اگر او نيز كشته شد عبد الله بن رواحه فرمانده سپاه باشد!

در برخى از تواريخ آمده كه به دنبال آن فرمود:اگر او نيز كشته شد مسلمان با نظر خويش فرماندهى از ميان خود انتخاب كنند.

مردى از يهود به نام نعمان كه اين ماجرا را شنيد گفت:اى ابا القاسم اگر تو براستى پيغمبر خدا باشى اينان را كه نام بردى همگى كشته خواهند شد،زيرا انبياء بنى اسرائيل هرگاه لشكرى را به جايى مى‏فرستادند و اين گونه فرمانده جنگ تعيين مى‏كردند اگر صد نفر را نيز به دنبال يكديگر نام مى‏بردند همگى در آن جنگ كشته مى‏شدند و به دنبال آن پيش زيد بن حارثه رفت و بدو گفت:با پيغمبر و خاندانت وداع كن كه اگر او براستى پيغمبر باشد تو ديگر زنده بر نخواهى گشت و زيد بن حارثه گفت:

به راستى گواهى مى‏دهم كه او پيغمبر صادق و فرستاده خداست.

و چون خواستند از مدينه حركت كنند پيغمبر براى آنها خطبه‏اى ايراد فرمود كه بااختلاف نقل شده و ما متن يكى از آنها را در اينجا انتخاب مى‏كنيم:

«اغزوا بسم الله فقاتلوا عدو الله و عدوكم بالشام ستجدون فيها رجالا فى الصوامع معتزلين الناس فلا تعرضوا لهم،و ستجدون آخرين للشيطان فى رؤسهم مفاحص فاقلعوها بالسيوف،لا تقتلن امرأة و لا صغيرا ضرعا و لا كبيرا فانيا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناءا» .

[به نام خدا به جنگ برويد و با دشمنان خدا و دشمنان اسلام كارزار كنيد،و البته مردانى را در ديرها خواهيد يافت كه از مردم كناره گرفته(و به عبادت مشغول)اند مبادا متعرض آنها شويد،ولى مردان ديگرى را خواهيد يافت كه شيطان در مشاعر و دماغ آنان جاى گرفته آن سرها را با شمشير بركنيد!مبادا زنى يا كودك شيرخوارى را به قتل رسانيد و نه پير فرتوتى را بكشيد،و نه نخل خرما يا درختى را قطع كنيد،و مبادا خانه‏اى را ويران سازيد!]و در حديث است كه چون مردم خواستند با عبد الله بن رواحهـيكى از سركردگان لشكرـخداحافظى كنند او را ديدند كه گريه مى‏كند و چون سبب گريه‏اش را پرسيدند گفت:به خدا من علاقه‏اى به دنيا ندارم و گريه من براى آن است كه از رسول خدا(ص)شنيدم كه اين آيه را درباره دوزخ مى‏خواند كه خداى تعالى فرمود:

«و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا» (2)

[هيچ يك از شما نيست جز آنكه وارد دوزخ مى‏شود و اين حكم پروردگار تو است!]

و با اين ترتيب من نمى‏دانم پس از ورود به دوزخ چگونه از آن بيرون خواهم آمد.

بارى لشكر مجهز اسلام به سوى شام حركت كرد و سربازان اسلام با شور و ايمان عجيبى بيابان خشك و سوزان عربستان را به سوى سرزمين حاصلخيز و خوش آب و هواى شام پشت سر مى‏گذارد و در اين سفر مسيرى طولانى‏تر از تمام سفرهاى جنگى را بايد طى كنند و بيش از صد و پنجاه فرسخ راه بروند و خالد بن وليد نيز كه تازه‏مسلمان شده بود در اين سفر به طور داوطلب همراه لشكر اسلام برفت.

مسلمانان تا«معان»ـكه اكنون در جنوب كشور اردن قرار داردـپيش رفتند و در آنجا توقف كردند،در آن هنگام خبر به آنها رسيد كه هرقل،امپراتور روم،با صد هزار سپاه براى جنگ با مسلمانان به سرزمين«مآب»آمده و صد هزار سپاه ديگر نيز از اعراب«لخم»،«جذام»،«قين»و«بهراء»كه در آن حدود سكونت داشتند به كمك وى آمده و جمعا با دويست هزار لشكر آماده جنگ با مسلمانان شده‏اند.

اين خبر كه به مسلمانان رسيد به مشورت پرداختند كه چه بكنند؟آيا بازگردند يا به پيغمبر اسلام جريان را بنويسند و از آن حضرت كسب تكليف كنند و يا با همان سپاه اندك با لشكر روم بجنگند؟

در اينجا نيز نيروى ايمان و شوق شهادت كار خود را كرد و عبد الله بن رواحه كه هم مردى شجاع و دلاور بود و هم شاعرى فصيح و زبان آور بود به پا خاسته و سپاه اسلام را مخاطب قرار داده گفت:

اى مردم به خدا سوگند اينكه اكنون آن را خوش نداريد،همان است كه به شوق آن بيرون آمده‏ايد و اين همان شهادتى است كه طالب آن هستيد!ما كه با دشمن به عدد زياد و كثرت سپاه نمى‏جنگيم،ما با نيروى اين آيينى جنگ مى‏كنيم كه خدا ما را بدان گرامى داشته،برخيزيد و به راه افتيد كه يكى از دو سرانجام نيك در جلوى ماست:يا فتح و پيروزى،يا شهادت...!

اين سخنان پرشور كه از دلى سرشار از ايمان بر مى‏خاست در دل ديگران نيز اثر كرد و همگى گفتند:به خدا عبد الله راست مى‏گويد و به دنبال آن همگى برخاسته و به راه افتادند و در«بلقاء»به سپاه روم برخوردند و راه خود را به جانب قريه«مؤته»كه در آن نزديك بود و از نظر موضعگيرى جنگى مناسبتر بود كج كردند.
 

جنگ شروع شد

همان گونه كه گفته شد:بنا بر نقل محدثين شيعه نخست جعفر بن ابيطالب پرچم جنگ را به دست گرفته و به عنوان فرمانده نخست به ميدان آمد ولى به گفته مورخين اهل سنت:نخست زيد بن حارثه پرچم اسلام را در ميان لشكر به اهتزاز در آورد وسپس چون صاعقه‏اى خود را به قلب سپاهيان روم زد و به دنبال او مجاهدان ديگر اسلام هر يك چون شهابى در سپاه بى‏كران سپاه روم فرو رفتند.

منظره با شكوهى بود:سه هزار نفر مجاهد از جان گذشته براى مرگ پرافتخار و رسيدن به شهادت خود را به قلب دويست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نيزه‏ها و شمشيرها و رگبار تيرهايى كه به سويشان مى‏آمد هراس نداشتند و دست از جان شسته هر يك خود را به يكى از صفوف منظم دشمن مى‏زد و همچون شهابى سوزان تا جايى كه مى‏توانست پيش مى‏رفت.راستى براى سپاه روم اين شهامت و فداكارى باور نكردنى بود ولى از نزديك مى‏ديدند چگونه سربازان با ايمان اسلام در راه پيشرفت آيين و هدف مقدس خود تلاش مى‏كنند و مختصر خونى را كه در كالبد خود دارند در اين راه نثار مى‏نمايند!

در اين گيرودار زيد بن حارثه در ميان حلقه نيزه‏هاى دشمن از پاى در آمد و به گفته اينان به دنبال او جعفر بن ابيطالب بسرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله كرد و همچنان جنگيد تا وقتى كه ديد در ميان حلقه محاصره دشمن قرار گرفته از اسب سرخ رنگ خود پياده شد و براى آنكه آن اسب به دست دشمن نيفتد آن را پى كرد و سپس پياده به جنگ پرداخت.

دشمن كه مى‏كوشيد هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشير دست راست جعفر را قطع كرد ولى جعفر با مهارت خاصى پرچم را به دست چپ گرفت ولى دست چپش را هم از بدن جدا كردند و او پرچم را به سينه گرفت و با دو بازوى خود نگاه داشت تا وقتى كه شمشير دشمن،او را به زمين افكند و به درجه شهادت نايل آمد و سن آن مجاهد بزرگ و نامى را در آن روز برخى سى و سه سال نوشته‏اند و برخى ديگر مانند ابن عبد البر در استيعاب گفته است:در آن روز چهل و يك سال داشت و اين قول صحيحتر به نظر مى‏رسد،زيرا با توجه به اينكه طبق روايات جعفر بن ابيطالب ده سال از على(ع)بزرگتر بوده در سال هفتم حدود چهل سال از عمر وى گذشته است.

از عبد الله بن عمر نقل شده كه گويد:من در آن جنگ مأمور رساندن آب به زخميها بودم و چون جعفر به زمين افتاد خود را به وى رسانيده و آب به او عرضه‏كردم،جعفر گفت:من نذر كرده‏ام روزه باشم آب را بگذار تا شام اگر زنده ماندم بدان افطار مى‏كنم من آب را در سپرى ريختم و نزد او گذاردم ولى قبل از غروب جعفر از دنيا رفت.

و همچنين از او نقل شده كه گفته است:در بدن جعفر بن ابيطالب پس از شهادت اثر هفتاد زخم شمشير و نيزه و تير يافتند.در نقل ديگرى است كه گفته‏اند:بيش از نود جراحت در بدن او بود و همگى آنها در جلوى بدن بود و در پشت سر اثرى از زخم ديده نشد. (3)

نگارنده گويد:در روايات زيادى از رسول خدا(ص)نقل شده كه فرمود:خداوند به جاى دو دست جعفر كه در جنگ مؤته جدا شد دو بال در بهشت به او عنايت مى‏كند كه با فرشتگان پرواز مى‏كند و از اين رو به«جعفر طيار»موسوم گرديد.

و پس از شهادت اين دو فرمانده دلاور و رشيد عبد الله بن رواحه پيش رفت و پرچم را به دست گرفت و پس از لختى تأمل كه كرد اين رجز را خواند:

يا نفس الا تقتلى تموتى‏
هذا حمام الموت قد صليت‏
و ما تمنيت فقد اعطيت‏
ان تفعلى فعلهما هديت

[اى نفس اگر كشته نشوى سرانجام خواهى مرد،اين سرنوشت مرگ است كه پيش آمده!و آنچه آرزوى آن را داشتىـيعنى شهادتـاكنون به تو داده‏اند و اگر كارى كه آن دو(شهيد)انجام دادند انجام دهى به هدايت و رستگارى رسيده‏اى.]در اين وقت از اسب خود پياده شد و پسر عموى او استخوانى را كه مختصر گوشتى در آن بود به او داده گفت:بخور تا رمقى پيدا كنى،عبد الله آن را به دست گرفته و دندان زد،ناگاه صداى شكستن شمشيرى به گوشش خورد،بى‏تابانه بر خود فرياد زد:تو زنده‏اى؟استخوان را انداخت و سپس شمشير كشيده چون شعله‏اى جواله خود را به دشمن زد و پس از شهامت بى‏نظيرى به شهادت رسيد.

پس از شهادت عبد الله مسلمانان خالد بن وليد راـكه تازه مسلمان شده بود (4) و به بى‏باكى معروف بودـبه فرماندهى خود انتخاب كردند و او نيز آن روز را تا شب به زدو خوردهاى محتاطانه سپرى كرد و چون شب شد عده‏اى از سپاهيان را به عقب لشكر فرستاد و چون صبح شد آنا با هياهو به نزد لشكريان آمدند به طورى كه دشمن خيال كرد نيروى امدادى از مدينه رسيده از اين رو دست به حمله نزدند و لشكر اسلام نيز حمله را متوقف كرد و عملا جنگ متاركه شد و براى سپاه روم با آن شهامتى كه روز قبل از جنگجويان اسلام ديده بودند همين پيروزى به شمار مى‏رفت كه لشكر اسلام حمله نكند و از اين رو هر دو لشكر به سوى ديار خود بازگشتند.
 

پيغمبر(ص)از ميدان جنگ خبر مى‏دهد

ابن هشام و ديگران با مختصر اختلافى نوشته‏اند:در آن روزى كه مسلمانان در مؤته جنگ مى‏كردند رسول خدا(ص)بر فراز منبر بود و ناگهان شروع كرد به خبر دادن از ميدان جنگ و فرمود:اكنون برادران مسلمان شما با دشمنان مشغول جنگ شدند.سپس شروع كرد به خبر دادن از جنگ و گريز مسلمانانـمانند كسى كه خود در ميدان جنگ حضور داردـتا آنكه فرمود:زيد بن حارثه پرچم را به دست گرفت و همچنان جنگيد تا كشته شد،و پس از او جعفر پرچم را به دست گرفت و او نيز جنگ كرد تا به شهادت رسيد. (5)

در اينجا رسول خدا كمى درنگ كردـبه طورى كه انصار مدينه رنگشان تغيير نمودـو خيال كردند از عبد الله بن رواحه كه از آنها بودـعملى سر زده كه موجب سرافكندگى آنان شده،ناگاه پيغمبر(ص)ادامه داد و فرمود:

عبد الله بن رواحه پرچم را به دست گرفت و جنگيد تا كشته شد!

و از اسماء بنت عميسـهمسر جعفرـنقل كرده‏اند كه گفت:در آن روزى كه جعفر در«مؤته»شهيد شد من در خانه نان تهيه كرده بودم و بچه‏هاى خود را شستشو دادم كه ناگاه پيغمبر را ديدم به خانه ما آمد و فرمود:پسرانم كجا هستند؟من آنها را به نزد آن حضرت بردم (6) پيغمبر نشست و آن بچه‏ها را در بغل گرفت و دست به سرشان‏كشيد،اسماء گويد:عرض كردم:يا رسول الله گويا دست يتيم نوازى به سر ايشان مى‏كشى در اين وقت اشك از ديدگان آن حضرت جارى شد و فرمود:آرى جعفر به شهادت رسيد!

با شنيدن اين گفتار رسول خدا(ص)صداى من به گريه بلند شد و زنان ديگر نيز اطرافم را گرفته و شروع به گريه كردند،رسول خدا(ص)برخاسته به خانه رفت و به فاطمه(س)دستور داد غذايى براى خاندان جعفر تهيه كنيد و براى آنها ببريد و به زنان خود دستور داد به خانه جعفر بروند و در مراسم عزادارى با آنها شركت جويند.در برخى از روايات آمده كه اين كار را سه روز تكرار كرد و از اين رو سنت بر اين جارى شد كه پس از آن حضرت نيز اين برنامه را براى افراد مسلمانى كه عزادار مى‏شوند انجام دهند و تا سه روز غذاى گرم تهيه كرده براى ايشان بفرستند.
 

مراجعت سپاه به مدينه

چنانكه گفته شد:خالد بن وليد سپاه اسلام را برداشته به مدينه آمد و چون خبر آمدن آنها به شهر رسيد مردم براى ديدار آنها از مدينه بيرون آمدند و پيغمبر اسلام نيز بر چهار پايى سوار شد و با مسلمانان ديگر به استقبالشان رفت،اما وقتى مردم آنها را ديدند خاك بر روى آنها ريخته و ملامتشان مى‏كردند كه چرا در برابر دشمن استقامت نكرديد و از ميدان جنگ فرار كرديد؟

پيغمبر اسلام جلوى مردم را از اين كار گرفت و گفت:نه!اينها فرارى نيستند بلكه به خواست خدا(از اين پس)حمله افكنها خواهند بود!

مسلمانان به خانه‏هاى خود رفتند ولى بيشتر آنها با چهره‏هاى گرفته و خشمگين و زبانهاى سرزنش‏آميز خاندان خود رو به رو مى‏شدند تا جايى كه برخى حاضر نبودند در را به روى بازگشتگان از جنگ باز كنند و به آنها مى‏گفتند:

ـچرا با برادران مسلمان خود پايدارى نكرديد تا كشته شويد؟

كار به جايى رسيد كه بسيارى از سرشناسان و بزرگان شهر از ترس ملامت مردم جرئت نمى‏كردند از خانه‏ها بيرون آيند و حتى براى نماز به مسجد نمى‏آمدند تا آنكه‏پيغمبر اسلام به دنبال آنان فرستاد و يك يك را از خانه بيرون آورد و جلوى سرزنش مردم را گرفت و آنها آرام كرد .

و مطابق نقل ابن هشام در اين جنگ دوازده نفر از مسلمانانـاز مهاجر و انصارـبه شهادت رسيدند به نامهاى:جعفر بن ابيطالب،زيد بن حارثه،عبد الله بن رواحه،مسعود بن اسود،وهب بن سعد،عباد بن قيس،حارث بن نعمان،سراقة بن عمرو،ابو كليب و جابر پسران عمرو بن زيد،عمرو و عامر پسران سعد بن حارث.
 

سريه ذات السلاسل

اهل تاريخ عموما اين سريه را پس از جنگ مؤته نقل كرده‏اند و در كيفيت نقل هم اختلاف بسيارى در تواريخ ديده مى‏شود كه ما نقل شيخ مفيد(ره)را در كتاب ارشاد از نظر جامعيت و نزديكتر بودن به صحت انتخاب كرده و ملخص آن را در زير براى شما نقل مى‏كنيم:

مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد:آمده‏ام تا تو را نصيحتى كنم حضرت پرسيد:نصيحتت چيست؟عرض كرد:گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مى‏خواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت،رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت كنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود:كيست كه براى دفع آنها برود،جماعتى از اهل«صفه» (7) برخاستند و گفتند:ما به جنگ ايشان مى‏رويم فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم،پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ايشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود:به نزد بنى سليم برو!

ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط دره‏اى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه كرده بود رسيد و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازير شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند.چون به مدينه بازگشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند.

رسول خدا(ص)از اين ماجرا ناراحت شد و عمرو بن عاص گفت:اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ است شايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم،پيغمبر (ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد.پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد و سپس على(ع)را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد.

على(ع)لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند شبها راه مى‏پيمود و روزها پنهان مى‏شد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت،عمرو بن عاص كه چنان ديد دانست كه با اين تدبير شكست دشمن حتمى استـدر صدد كارشكنى بر آمدهـبه ابى بكر گفت:من به اين بيابانها از على آشناترم،در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود داد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اكنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم.

ابو بكر پيش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هيچ پاسخى نداد،ابو بكر بازگشت و به آنها گفت:على به من پاسخى نداد.عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت:تو قدرت بيشترى در سخن دارى،ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على (ع)اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجه‏شد.عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمى‏توانيم خود را به هلاكت اندازيم بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفت شديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند:ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمى‏داريم.

بدين ترتيب در همانجايى كه على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزديكيهاى سپيده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شكست خورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند،و در اين باره آيات سوره«و العاديات ضبحا»ـتا به آخرـنازل گرديد. (8)

و چون به مدينه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان ديگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد،پيغمبر بدو فرمود:سوار شو كه خدا و رسول او از تو خوشنودند.

على(ع)از خوشحالى گريان شد،پيغمبر(ص)بدو فرمود:اى على اگر نمى‏ترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند،امروز درباره تو سخنى مى‏گفتم كه بر هيچ دسته‏اى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را (به منظور تبرك)بردارند.

پى‏نوشتها:

1.بصرىـبر وزن كبرىـنام شهرى در نزديكى شام بوده است.

2.سوره مريم،آيه .71

3.كنايه از اين است كه تا آخرين لحظه پشت به دشمن نكرده تا به زمين افتاد.

4.فروغ ابديت ج،2 ص، 683

5.البته اين نقل روى همان عقيده اهل سنت و سيره نويسان آنهاست كه گفته‏اند:امير اول لشكر زيد بن حارثه بوده است.

6.در روايت محاسن است كه فرزندان جعفر در آن روز سه تن بودند به نامهاى عبد الله،عون و محمد.

7.اصحاب صفه افرادى بودند كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و چون خانه و مسكنى نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جاى داده بود و از در آمد عمومى بيت المال جيره‏اى براى آن‏ها مقرر داشته و روزانه به آنها مى‏دادند و بر طبق برخى از روايات شماره آنها به چهارصد نفر مى‏رسيد.

8.و در نقل ديگرى است كه چون على(ع)بدانجا رسيد هنگام سحر بود و صبر كرد تا صبح شد و نماز را با لشكريان خواند و سپس لشكر خود را چند صف كرد و آن گاه به شمشير خود تكيه زد و رو به دشمن ايستاده گفت:

اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم:شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد(ص)دهيد و گرنه با شمشير بسختى با شما جنگ خواهم كرد.بنى سليم بدو گفتند :از راهى كه آمده‏اى باز گرد همان گونه كه رفيقانت بازگشتند!

على(ع)فرمود:من باز نمى‏گردم!نه به خدا،تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت!من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم!

اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باختند و پريشان حال گشتند اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده به مدينه بازگشتند.
 

فتح مكه

پيش از اين در جريان صلح حديبيه گفته شد كه از جمله مواد قرارداد صلح اين بودكه هر يك از قبايل عرب بخواهند با قريش و يا پيغمبر اسلام هم‏پيمان شوند آزاد باشند و از اين رو دو دسته از قبايل مزبور به نام«بنى بكر»و«خزاعه»كه سالها بود ميانشان اختلاف و نزاع بود هر كدام در پيمان يكى از دو طرف در آمدند.

«خزاعة»با پيغمبر اسلام همپيمان شدند و«بنى بكر»با قريش.

نزديك دو سال از اين پيمان گذشته بود و اين دو قبيله بدون جنگ با همديگر روزگار را مى‏گذراندند و اتفاقى ميان آنها رخ نداد،ولى اين وضع به هم خورد و بنى بكر در صدد حمله به«خزاعه»بر آمد و به دنبال اين فكر به مكه رفتند و با برخى از بزرگان قريش مانند عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه در اين باره مذاكره كرد آنها را نيز با خود همراه ساخته و نقشه حمله به«خزاعه»را با آنها طرح نموده از آنها نيز در اين باره كمك گرفتند.

و برخى احتمال داده‏اند كه عقب نشينى مسلمانان در جنگ مؤته سبب شد كه بنى بكر به اين فكر بيفتند زيرا فكر مى‏كردند با عقب نشينى مسلمانان در مؤته نفوذ آنها در جزيرة العرب متزلزل گشته و مى‏توانند ضربه‏اى بر آنها وارد كنند.

و به هر صورت شبى كه خزاعه بى‏خبر از همه جا در منزلهاى خود آرميده بودند مورد حمله بنى بكر و دستياران قريشى آنها واقع شده و مطابق نقلى بيست نفر آنها به دست بنى بكر كشته شد و با اينكه خود را به نزديكى مكه رساندند و داخل حرم شدند باز هم بنى بكر دست بردار نبودند و به كشتار و جنگ با آنها ادامه دادند.

رسول خدا(ص)در مسجد مدينه نشسته بود كه عمرو بن سالم خزاعى با گروهى سراسيمه وارد مسجد شد و خبر اين حمله ناجوانمردانه و نقض پيمان بنى بكرـو قريشـرا به اطلاع آن حضرت رسانيد،و از او كمك و يارى طلبيد.

رسول خدا(ص)كه از شنيدن اين خبر متأثر شده بود و عده يارى و كمك به آنها را به وى داد و آماده بسيج لشكر به سوى مكه و جنگ با قريش گرديد.
 

ابو سفيان به مدينه مى‏آيد

از آن سو قريش از كرده خود پشيمان شده و فكر حمله متقابل پيغمبر اسلام آنهارا سخت مضطرب و نگران كرد و در صدد جبران و تلافى اين عمل بر آمده و ابو سفيان را مأمور كردند به مدينه برود و به هر ترتيب مى‏تواند قرارداد صلح را تجديد كند و جلو حمله احتمالى مسلمانان را به مكه بگيرد.

به همين منظور ابو سفيان به مدينه آمد و روى حسابى كه پيش خود كرده بود يكسر به خانه دخترش ام حبيبه كه جزء همسران پيغمبر بود وارد شد.

ابو سفيان فكر كرده بود با ورود به خانه او مى‏تواند به طور خصوصى پيغمبر اسلام را ديدار كرده و به ترتيبى كار را اصلاح كند،اما همين كه وارد اتاق دخترش گرديد با بى‏اعتنايى ام حبيبه مواجه گرديد و چون خواست روى فرش بنشيند ام حبيبه بسرعت پيش رفت و فرش را از زير پاى او جمع كرد!

ابو سفيان با ناراحتى پرسيد:دخترم آيا مرا لايق اين فرش ندانستى يا آن را در خور من نديدى؟

ام حبيبه پاسخ داد:نه،بلكه اين فرش مخصوص پيغمبر اسلام است و تو مرد مشرك و نجسى هستى بدين جهت نخواستم روى آن بنشينى!

ابو سفيان با خشم گفت:اى دختر گويا پس از من به تو شرى و گزندى رسيده است!

اين سخن را گفت و از خانه او بيرون آمد و خود را به پيغمبر(ص)رسانده گفت:اى محمد خون قوم خود را حفظ كن و قريش را پناه ده و پيمان را تجديد كن!

پيغمبر فرمود:مگر پيمان شكنى كرده‏ايد اى ابو سفيان؟گفت:نه،فرمود:پس ما سر همان پيمانى كه بوديم هستيم!

ابو سفيان ديگر نتوانست سخنى بگويد و برخاسته پيش ابو بكر آمد و از وى خواست تا پيش پيغمبر وساطت كند ولى ابو بكر حاضر به اين كار نشد،از اين رو به نزد عمر رفت و او نيز با تندى ابو سفيان را از پيش خود براند،از آنجا به نزد على بن ابيطالب(ع)رفت و به آن حضرت اظهار كرد:يا على قرابت و خويشى تو از همه كس به من نزديكتر است و من براى انجام حاجتى به اين شهر آمده‏ام و از تو درخواست دارم نگذارى من نااميد از اين شهر بروم و پيش پيغمبر در انجام كار من وساطت كنى!

على(ع)بدو فرمود:اى ابو سفيان واى بر تو مگر نمى‏دانى كه پيغمبر چون تصميم به‏كارى گرفت كسى نمى‏تواند در آن باره با او سخنى بگويد.

ابو سفيان رو به فاطمه دختر رسول خدا(ص)كه با دو فرزندش حسن و حسين(ع)در اتاق نشسته بودند كرده گفت:اى دختر محمد ممكن است به اين كودكان خود دستور دهى تا كسى را در پناه خود گيرند و براى هميشه آقا و بزرگ عرب باشند؟

فاطمه(ع)فرمود:فرزندان من هنوز به آن مرتبه نرسيده‏اند كه بدون اجازه پيغمبر كسى را در پناه خود گيرند.

كار بر ابو سفيان سخت شده بود و داشت راه چاره بر او مسدود مى‏شد و نمى‏دانست چه بايد بكند از اين رو دوباره متوسل به على(ع)شده گفت:

اى ابا الحسن راه چاره بر من بسته شده تو راهى پيش پاى من بگذار و بگو تا من چه بكنم؟

على(ع)كه ديد اگر بخواهد با ابو سفيان تندى كند و او را با خشونت از پيش خود براند يكى از دو زيان را دارد:يا ابو سفيان در مدينه مى‏ماند و به وسايل ديگرى متشبث مى‏شود و ممكن است پيغمبر اسلام را در محذور بزرگى قرار دهد و مانع فتح مكه گردد و يا اينكه مأيوس و خشمگين به مكه باز مى‏گردد و با تحريك قريش و ساير قبايل همپيمان آنها،جنگ تازه‏اى به راه مى‏اندازد و لااقل آنكه مشكلى سر راه نشر توحيد و پاك كردن هر چه زودتر شهر مكه و خانه خدا از بت و بت پرستى ايجاد مى‏كند.

از اين رو كمى فكر كرده و بدو گفت:اى ابو سفيان به خدا سوگند من اكنون راهى را كه براى تو سودمند باشد سراغ ندارم جز آنكه تو بزرگ بنى كنانه هستى اينك برخيز و به ميان مردم برو و آنها را زنهار بده و در پناه خويش در آور و تمديد قرارداد صلح را از طرف خود به مردم اعلام كن و آن گاه به مكه باز گرد!

ابو سفيان پرسيد:آيا اين كار براى من سودى دارد؟

على(ع)فرمود:گمان ندارم سودى داشته باشد اما چيز ديگرى اكنون به نظرم نمى‏رسد.

ابو سفيان برخاسته به مسجد آمد و طبق راهنمايى على(ع)در ميان مردم ايستاده‏گفت:اى مردم من همه شما را در پناه خويش قرار داده و قرارداد صلح را تمديد كردم!اين سخن را گفته و شتر خود را سوار شد و به مكه بازگشت.

بزرگان قريش كه از آمدن ابو سفيان مطلع شدند،به نزد او آمده و پرسيدند:چه كردى؟گفت:به نزد محمد رفتم و با او گفتگو كردم ولى نتيجه‏اى نگرفتم،پس به نزد پسر ابى قحافه رفتم در او هم خيرى نديدم،آن گاه به نزد پسر خطاب رفتم او را نيز سخت ديدم،از آنجا به نزد على رفتم و او را نرمتر از ديگران ديدم،و او راهى پيش پاى من گذارد و من انجام دادم و به خدا هر چه فكر مى‏كنم نمى‏دانم آيا كارى را كه به دستور او انجام داده‏ام فايده‏اى دارد يا نه؟

از او پرسيدند:چه راهى؟

گفت:به من دستور داد مردم را پناه دهم و من هم اين كار را كردم!

بدو گفتند:آيا محمد هم آن را امضا كرد؟

گفت:نه!

گفتند:به خدا على تو را مسخره كرده،آخر اين كار چه سودى داشت؟

ابو سفيان گفت:به خدا راهى جز اين نداشتم.
 

تجهيز لشكر

پس از رفتن ابو سفيان رسول خدا(ص)به مردم دستور داد آماده سفر شوند و به خانواده خود نيز دستور داد وسايل سفر او را تهيه كنند اما مقصد را اظهار نكرد،و به قبايل اطراف و همپيمانان خود نيز دستور بسيج داد و چون آماده حركت شدند مقصد را به آنها خبر داد كه شهر مكه است و براى فتح مكه مى‏رود و كوشش داشت كه لشكر با جديت و سرعت هر چه بيشتر بروند تا قريش از حركت او آگاه نشود و در اين باب دعا هم كرده از خدا نيز خواست كه اخبار او را از قريش پنهان دارد و هنگام حركت سپاهى گران كه مركب از ده هزار لشكر بود آماده حركت شد و نخستين بار بود كه مدينه چنين سپاهى را به خود مى‏ديد.
 

نامه حاطب بن ابى بلتعه به قريش

اما از آن سو حاطب بن ابى بلتعه كه در زمره مسلمانان در مدينه به سر مى‏برد ولى زن و بچه‏اش در مكه بودند نامه‏اى براى قريش نوشت بدين مضمون:

«ان رسول الله جاءكم بجيش كالليل يسير كالسيل»

[پيغمبر خدا با لشكرى همچون توده‏هاى تاريك شب و بسرعت سيل به سوى شما مى‏آيد.]

اين نامه را به زنى داد كه نامش ساره بود و چنانكه نقل شده پيش از آن در مكه به خوانندگى روزگار مى‏گذرانيد ولى پس از جنگ بدر و عزادار شدن مردم در آن شهر كارش كساد شده بود و مشترى نداشت از اين رو به مدينه آمد وى به آن زن ده دينار پول داد كه آن را مخفيانه و بسرعت به مكه برساند.

ساره نامه را گرفت و در ميان گيسوان خود پنهان كرد و راهى مكه شد.

از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و آن حضرت را از ماجراى نامه حاطب بن ابى بلتعه مطلع ساخت،پيغمبر بى‏درنگ على بن ابيطالب و زبير بن عوام را به دنبال آن زن فرستاد و بدانها گفت:زنى به اين نام و نشان براى قريش نامه مى‏برد،نامه را از او بگيريد و او را به مدينه باز گردانيد.

آن دو بسرعت آمدند و در ذى الحليفهـيك فرسخى مدينهـيا جاى ديگر به آن زن رسيدند و او را متوقف كرده و بار و اثاثش را جستجو كردند و چيزى نيافتند،در اين وقت على(ع)پيش رفت و از روى تهديد به آن زن فرمود:به خدا سوگند نه به رسول خدا(ص)دروغ گفته شده و نه او به ما دروغ گفته است اكنون يا خودت نامه را بده يا به ناچار جامه‏ات را بيرون مى‏كنم و نامه را به دست مى‏آورم،آن زن كه على(ع)را مصمم ديد گفت:به كنارى برو و سپس نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد و به على(ع)داد. (1) على(ع)نامه را گرفت و آن زن را به مدينه بازگرداندند.

پيغمبر(ص)حاطب بن ابى بلتعه را خواست و بدو فرمود:چه سبب شد كه تو اين نامه را به قريش بنويسى؟عرض كرد:يا رسول الله به خدا سوگند من به خدا و رسول او ايمان دارم و هيچ گونه تزلزلى براى من در دين پيدا نشده ولى من در ميان مردم اين شهر عشيره و فاميلى ندارم و زن و فرزند من نيز در شهر مكه است خواستم از اين راه خدمتى به آنها كرده باشم كه احيانا (اگر جنگى پيش آمد و آنها پيروز شدند)در وقت حاجت از آنها براى حفاظت زن و فرزند خود كمك بگيرم.

در روايت شيخ مفيد(ره)است كه چون على(ع)نامه را آورد پيغمبر(ص)دستور داد مردم را به مسجد بخوانند و سپس به منبر رفت و فرمود:مردم!من از خدا درخواست كردم تا جريان حركت ما را از قريش پنهان دارد ولى مردى از شما به مردم مكه نامه نوشته و خبر ما را به آنها گزارش داده اكنون آن كس كه نامه نوشته برخيزد و خود را معرفى كند و يا آنكه وحى الهى او را معرفى كرده و رسوا خواهد شد!

كسى برنخاست و چون بار دوم تكرار كرد حاطب بن ابى بلتعه در حالى كه همچون بيد مى‏لرزيد از جا برخاست و عرض كرد:نويسنده نامه من هستم و به خدا سوگند اين كار را از روى شك به نبوت شما و نفاق در دين انجام ندادمـو سپس همان سخنان را كه در بالا ذكر كرديم اظهار داشتـ.

در اين وقت عمر بن خطاب پيش آمد و گفت:يا رسول الله اين مرد منافق شده دستور مى‏دهيد تا من او را بكشم،پيغمبر او را از اين كار منع كرد و سپس دستور داد او را از مسجد بيرون كنند و مردم برخاسته او را از مسجد بيرون كردند ولى حاطب بن ابى بلتعه با نگاههاى معذرت خواهانه خود به آن حضرت نگاه مى‏كرد از اين رو رسول خدا(ص)دستور داد او را به مسجد بازگرداندند،و بدو فرمود:من تو رابخشيدم و از خطاى تو در گذشتم از خدا بخواه كه تو را بيامرزد و ديگر به چنين كارى دست نزنى!

و به گفته مفسران آيه ذيل در شأن حاطب بن ابى بلتعه و در اين ماجرا نازل شد:

«يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق...» (2) تا به آخر.

[اى مؤمنان دشمن من و دشمن خود را به دوستى نگيريد(و براى خود دوست انتخاب نكنيد)كه مودت خود را(از طريق مكاتبه)به آنها هديه كنيد،با اينكه بدان حقى كه براى شما آمده كافر شدند...]تا به آخر.
 

حركت سپاه به سوى مكه

روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفرى اسلام،مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد و مردم مهاجر و انصار عموما در اين سفر همراه رسول خدا(ص)حركت كردند و از قبايل اطراف نيز گروه زيادى به آنها ملحق شده بودند،و تمام كوشش پيغمبر اسلام كه مى‏خواست خبر حركت او به قريش نرسد براى آن بود كه مقاومتى از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خونى در مكه ريخته نشود و بدين ترتيب حرمت خانه كعبه و حرم خدا شكسته نگردد،از اين رو پس از حركت نيز دستور داد لشكر بسرعت حركت كنند و به نقل مورخين اين فاصله زياد را به يك هفته طى كردند،و شب هنگام به«مر الظهران»يك منزلى مكه رسيدند و در آنجا توقف كردند بى آنكه مردم مكه از ورود آنان اطلاعى داشته باشند.

عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر نيز با چند تن از خويشان آن حضرت كه به قصد مهاجرت به مدينه از مكه بيرون آمده بودند در بين راه به رسول خدا رسيده و به آن حضرت ملحق شدند .

مورخين نوشته‏اند:در آن وقت عباس بن عبد المطلب به فكر افتاد تا به وسيله‏اى مردم مكه را از ورود اين سپاه عظيم مطلع سازد و فكر جنگ و مقاومت را از سر آنها دور كند و آنها را براى ورود لشكر اسلام آماده سازد و به همين منظور از ميان لشكراسلام بيرون آمده و به سمت مكه به راه افتاد تا به وسيله‏اى اين خبر را به مردم مكه برساند و برخى احتمال داده‏اند كه شايد در اين باره با پيغمبر نيز مشورت كرده و از آن حضرت اجازه اين كار را گرفته باشد،ولى به نظر مى‏رسد اين احتمال را تاريخ نويسانى كه عموما جيره خواران خلفاى بنى عباس بوده و يا از كانال آنها به مردم مى‏رسيد و كنترل مى‏شد و به وسيله كنترل كنندگان در تاريخ آمده باشد،و الله العالم.

از آن سو ابو سفيان و برخى از سران قريش كه از عكس العمل پيغمبر اسلام در نقض پيمان صلح حديبيه واهمه و بيم داشتند براى كسب خبر و اطلاع از تصميم و يا حركت لشكر اسلام،شبها كه مى‏شد از مكه خارج مى‏شدند و از مسافران و افرادى كه از سمت مدينه به شهر وارد مى‏شدند تفحص و جستجو مى‏كردند تا اطلاعى به دست آورند و تا به آن شب از كسى در اين باره چيزى نشنيده بودند.

رسول خدا(ص)در آن شب دستور داد لشكر در بيابان پراكنده شوند و هر يك آتشى برافروزند تا اگر كسى از قريش آنها را ببيند عظمت و كثرت آنها را بدانند و از اين راه به هدف خود نيزـكه فتح مكه بدون جنگ و خونريزى بودـكمك كرده باشد.

آن شب ابو سفيان با بديل بن ورقاء خود را به بالاى دره‏اى كه مشرف به«مر الظهران»و محل توقف سپاهيان اسلام بود رساندند و ناگاه مشاهده كردند در سرتاسر آن بيابان پهناور آتش روشن شده و دانستند سپاه عظيمى در آن صحرا فرود آمده!

ابو سفيان با تعجب و وحشت رو به بديل كرده گفت:به خدا سوگند تاكنون من اين همه آتش و اين قدر لشكر نديده بودم!

بديل بن ورقاء گفت:گمان مى‏كنم اينان مردم قبيله خزاعه هستند كه به منظور حمله به بنى بكر و انتقام از آنها بدينجا آمده‏اند!

ابو سفيان گفت:قبيله خزاعه كمتر از آن است كه اين همه آتش و چنين جمعيتى داشته باشد !

در اين وقت عباس بن عبد المطلب كه بر استر مخصوص رسول خدا(ص)سوار شده‏بود و در آن نزديكى گردش مى‏كرد صداى ابو سفيان را شنيد و خود را بدو رسانده گفت:اى ابا حنظله!

ابو سفيان صداى عباس را شناخت و گفت:اى ابا فضل!

آن دو به هم نزديك شده و به گفتگو پرداختند.

ابو سفيان پرسيد:چه خبر است؟و اينها كيان‏اند؟

عباس گفت:اينها مسلمانان هستند كه به همراه پيغمبر اسلام براى فتح مكه آمده‏اند!

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به قربانت بگو اينك چاره چيست و چه بايد كرد؟

عباس گفت:اگر تو را ببينند گردنت را مى‏زنند چاره اين است كه پشت سر من سوار شوى تا تو را به نزد پيغمبر ببرم و از آن حضرت براى تو امان بگيرم.

ابو سفيان بى‏تأمل پشت سر عباس بر استر پيغمبر سوار شد و عباس بسرعت به سوى اردوگاه بازگشت و راه خيمه پيغمبر اسلام را در پيش گرفت و به هر آتشى كه مى‏رسيد لشكريان نگاه مى‏كردند چون استر پيغمبر را مى‏ديدند راه را باز كرده و متعرض سواران نمى‏شدند تا نزديكى سراپرده رسول خدا(ص)به آتشى كه عمر افروخته بود برخوردند،عمر در ابتدا وقتى استر پيغمبر و بر پشت آن عباس عموى آن حضرت را ديد،راه را باز كرد ولى وقتى پشت سر عباس،ابو سفيان را مشاهده كرد با ناراحتى فرياد زد:

اين دشمن خدا ابو سفيان است كه بدون امان به دست ما افتاده بايد او را كشت،اين سخن را گفت و به سوى خيمه پيغمبر دويد تا اجازه قتل او را از پيغمبر بگيرد،عباس كه متوجه موضوع شد بسرعت خود را به خيمه آن حضرت رسانيد و داد زد:من ابو سفيان را امان داده‏ام و بدين ترتيب مشاجره سختى بين عباس و عمر در گرفت و سرانجام پيغمبر آن دو را آرام كرده و دستور داد عباس ابو سفيان را به خيمه خود ببرد و تا صبح نزد خود نگاه دارد و چون صبح شود او را به خيمه آن حضرت بياورد. (3)

پى‏نوشتها:

1.و در ارشاد مفيد است كه ابتدا زبير به نزد آن زن رفت و از او جريان نامه را پرسيد و آن زن انكار كرد و سوگند ياد كرد كه چنين نامه‏اى نزد او نيست و سپس گريست،زبير گفت :يا ابا الحسن من گمان ندارم اين زن نامه‏اى داشته باشد بيا تا به نزد پيغمبر بازگرديم،على (ع)فرمود:پيغمبر خدا به ما خبر داده كه نامه‏اى همراه اين زن است و به ما دستور داده آن را از او بگيريم و تو مى‏گويى:نامه‏اى همراه او نيست!سپس شمشير خود را كشيد و پيش آن زن آمده فرمود:يا نامه را بيرون آر و يا جامه‏ات را بيرون آورده و سپس گردنت را مى‏زنم !زن كه چنان ديد نامه را از ميان گيسوان خود بيرون آورد.

2.سوره ممتحنه،آيه .5

3.و در اعلام الورى طبرسى و برخى تواريخ ديگر است كه در آن شب پيغمبر به ابو سفيان فرمود :

اى ابو سفيان آيا هنوز وقت آن نرسيده كه به يگانگى خدا و رسالت من از جانب او گواهى دهى؟

در جواب گفت:آرى اگر خدايى جز او بود در جنگ بدر و احد به كار ما مى‏خورد،اما در مورد رسالت تو هنوز در دلم چيزى هست؟

عباس با تندى بدو گفت:زود باش كه هم اكنون عمر گردنت را مى‏زند شهادتين را بر زبان جارى كن،ابو سفيان از روى ترس و اجبار و بريده بريده شهادتين را گفت ولى به دنبال آن رو به عباس كرده گفت:فما نصنع باللات و العزى؟

[پس با«لات»و«عزى»ـآن دو بت بزرگـچه كنيم؟]

عمر گفت:«اسلخ عليهما»!!
 

ابو سفيان در خيمه رسول خدا

همين كه صبح شد و صداى بلالـمؤذن مخصوصـبلند شد ابو سفيان از عباس پرسيد:اين صدا چيست؟پاسخ داد:اين صداى مؤذن پيغمبر است كه براى نماز اذان مى‏گويد و پس از آن ابو سفيان را به خارج خيمه آورد و ابو سفيان مشاهده كرد چگونه مسلمانان اطراف پيغمبر را گرفته و نمى‏گذارند آب وضوى او به زمين بريزد،ابو سفيان در شگفت شد و به عباس گفت:

ـبالله لم أركاليوم كسرى و قيصر!.

[به خدا سوگند پادشاه ايران و امپراتور روم را اين چنين بزرگ و عزيز نديده‏ام!]و چون نماز بر پا شد و آن صفوف منظم را پشت سر پيغمبر ديد و نماز به پايان رسيد سخت تحت تأثير عظمت و شكوه آنان قرار گرفته بود،پس از اتمام نماز او را به نزد رسول خدا(ص)بردند و پيغمبر در حالى كه بزرگان مهاجر و انصار در حضورش بودند ابو سفيان را مخاطب ساخته فرمود :

واى بر تو اى ابا سفيان هنوز وقت آن نرسيده كه بدانى معبودى جز خداى يگانه نيست؟

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به قربانت.راستى كه چه اندازه بردبار و كريم و نسبت به خويشاوندان خود مهربان و رئوف هستى!به خدا من فكر مى‏كنم اگر به جز خداى يگانه معبودى بود تاكنون براى من كارى صورت داده بود.

پيغمبر فرمود:واى بر تو اى ابا سفيان هنوز وقت آن نشده كه بدانى من فرستاده ازجانب خدا و پيغمبر او هستم؟

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به فداى تو!چقدر رحيم و بزرگوار و نسبت به خويشان مهربانى و به خدا من هنوز در اين باره انديشه و فكر مى‏كنم!

در اينجا عباس سخن او را قطع كرده و با پرخاش به او گفت:واى بر تو چرا معطلى تا گردنت را نزده‏اند مسلمان شو!

ابو سفيان از روى ناچارى مسلمان شد،و عباس (1) به رسول خدا عرض كرد:يا رسول الله ابو سفيان مرد جاه طلبى است خوب است او را افتخارى بدهيد؟پيغمبر فرمود:آرى هر كس به خانه ابو سفيان برود در امان است!و هر كس به مسجد الحرام پناه برد در امان است و هر كس به خانه خود برود و در را به روى خويش ببندد در امان است .

و همين كه ابو سفيان برخاست كه برود رسول خدا(ص)به عباس فرمود:او را در تنگه دره روى دماغه كوه نگهدارد تا لشكر اسلام از آنجا و از پيش روى ابو سفيان عبور كنند و آن وقت او را رها سازد.

رسول خدا(ص)باز هم به منظور همان هدفى كه داشت و مى‏خواست در جريان فتح مكه خونى ريخته نشود و قريش به فكر مقاومت نيفتند اين دستور را داد تا ابو سفيان از نزديك سپاه منظم و عظيم اسلام را ببيند و مرعوب گردد.

عباس كنار ابو سفيان نشست و دسته‏هاى منظم سپاه از پيش روى آن دو مى‏گذشتند و عباس يك يك آنها را به ابو سفيان معرفى مى‏كرد كه اينها قبيله سليم‏اند...اينها مزينه هستند ...اينها كيان‏اند...

ابو سفيان سخت مرعوب شده بود بخصوص وقتى«كتيبة الخضراء»و محافظين مخصوص رسول خدا(ص)را كه غرق در اسلحه بودند و فقط چشمانشان از زير كله خود پيدا بود مشاهده كرد به عباس گفت :هيچ كس تاب مقاومت در برابر اينها را ندارد!به خدا سوگند اى عباس سلطنت برادر زاده‏ات عظيم گشته است!در اين وقت عباس ابو سفيان را رها كرد و او بسرعت از لشكر اسلام جلو افتاده خود را به مكه رسانيد و فرياد زد:اى گروه قريش اين محمد است كه با سپاهى گران مى‏آيد،سپاهى كه هيچ يك از شما تاب مقاومت در برابر آنها را نداريد،و بدانيد كه هر كس به خانه من در آيد در امان است!

هندـدختر عتبهـكه همسر ابو سفيان بود وقتى اين خبر را از شوهرش شنيد برخاست و سبيلهاى او را به دست گرفت و فرياد زد:

اين انبانه پر از باد و بى‏خاصيت را بكشيد!رويت زشت باد با اين خبرى كه آوردى!ابو سفيان گفت:واى بر شما اين زن شما را فريب ندهد كه شما تاب مقاومت با اين سپاه را نداريد بدانيد هر كس داخل خانه من شود در امان است!

مردم گفتند:خدايت بكشد آخر خانه تو گنجايش ندارد!

گفت:هر كس هم كه به خانه خود برود و در را بروى خود ببندد در امان است و هر كس نيز كه به مسجد برود در امان است!

مردم ديگر درنگ نكرده و جمعى به خانه‏هاى خود و گروهى هم به مسجد رفتند.
 

در ذى طوى

سپاه مجهز اسلام به«ذى طوى»رسيدـجايى كه مكه نمايان مى‏شدـاز طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملى ديده نمى‏شد و سكوت شهر مكه را فرا گرفته در اين وقت رسول خدا(ص)دستور توقف داد و ناگهان به ياد روزى كه تنها از ترس مشركان از اين شهر خارج شده بود افتاد و به عنوان شكر گزارى پيشانى خود را بر پالان شتر نهاد تا براى خداى بزرگ و مهربانى كه او را به اين عظمت رسانده سجده شكر گزارد و سپس لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مأمور ساخت از سمتى وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسى جنگ و زد و خورد نكنند مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود،فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويى كه داشتند و هيچ گونه اميدى به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند و بعدا نيز چند تن از آنها را طبق دستور بعدى‏بخشيد و مورد عفو قرار داد.

فرماندهانـچنانكه گفته‏اندـعبارت بودند از زبير بن عوام،خالد بن وليد،ابو عبيده جراح و سعد بن عباده.

سعد بن عباده كه يكى از فرماندهان بود پرچم را به دست گرفته و با خواندن اين رجز

«اليوم يوم الملحمة
اليوم تسبى الحرمة» (2)

شعار جنگ را زنده كرد،اما وقتى پيغمبر آن را شنيد به على بن ابيطالب(ع)دستور داد خود را به سعد برساند و پرچم را از دست او گرفته و به جاى آن بگويد«اليوم يوم المرحمة» (3) و بدين ترتيب اين شعار هم خاموش شد.

گروههاى چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند،خود پيغمبر نيز از طريق«اذاخر»به شهر در آمد و در كنار قبر ابو طالب و خديجه قبه و سراپرده‏اى براى آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند.

مردم شهر به خانه‏هاى خود رفته و گروه زيادى هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود تنها در يكى از محله‏هاى شهر كه گروهى از قبيله هذيل و بنى بكرـيعنى همان قبيله‏اى كه با شبيخون زدن به خزاعه سبب نقض پيمان حديبيه شده بودندـسكونت داشتند به تحريك عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آماده جنگ شدند،و در جايى به نام«خندمه»موضع گرفتند.

سپاهى كه از آن محله مى‏گذشت سپاهى بود كه تحت فرماندهى خالد بن وليد پيش مى‏رفت،خالد كه از جريان مطلع شد دستور جنگ داد و شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكى مسجد الحرام به عقب راندند و در اين گيرودار بيست نفر از بنى بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند و رسول خدا(ص)كه از دور چشمش به برق شمشيرها افتاد دانست كه در آنجا درگيرى و جنگ رخ داده و چون دستور داد تا به آنها پيغام دهند كه دست از جنگ بردارند كار پايان پذيرفته بود و مشركان پس از به جاى گذاشتن بيست نفر كشته فرار كرده و تسليم شده بودند. (4)
 

در كنار خانه كعبه

گروههاى چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجد الحرام رساندند،رهبر عالى قدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجد الحرام حركت كرد،شهر مكه كه روزى تمام نيروى خود را براى مبارزه با دعوت الهى پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداى مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود،اكنون سكوتى توأم با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاى خانه و گروهى از بالاى كوهها آن همه عظمت و شكوه نواده عبد المطلب و پيامبر بزگوار اسلام را مشاهده مى‏كردند.

خود پيغمبر نيز آن خاطرات تلخ و تمسخر و تكذيب‏هايى را كه در اين شهر از دست مشركان و بت پرستان در طول سيزده سال ديده بود از نظر مى‏گذراند و از اين همه نعمت و قدرت كه خداى تعالى به او ارزانى داشته با دل و زبان سپاسگزارى‏مى‏كرد و گاهى هم اشك شوق در ديدگان حق بينش حلقه مى‏زد و كوچه‏هاى مكه را يكى پس از ديگرى پشت سر مى‏گذارد و به سوى خانه كعبه كه به دست قهرمان توحيد در جهان،حضرت ابراهيم خليل الرحمان جد أمجدش بر پا شده بود،پيش مى‏رفت.

لشكر اسلام آماده شد تا در ركاب پيشواى عالى قدر و آسمانى خود مراسم طواف خانه كعبه را انجام دهد،و براى ورود آن حضرت كوچه داده و راه باز كرده‏اند پيغمبر اسلام در حالى كه مهار شترش در دست محمد بن مسلمه بود و جانبازان اسلام دورش حلقه زده بودند به كنار خانه رسيد و همچنان كه سواره بود طواف كرد و سپس با چوبدستى كه در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پياده شد و دست به كار پايين آوردن بتهايى كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود به على(ع)دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آنها را به زير افكند (5) ،و در سيره حلبيه و بسيارى از كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه از على(ع)پرسيدند:هنگامى كه بر شانه پيغمبر(ص)بالا رفتى خود را چگونه ديدى؟فرمود:چنان ديدم كه اگر مى‏خواستم ستاره ثريا را در دست بگيرم مى‏توانستم.آن گاه عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود خواست تا در خانه را بگشايد سپس وارد خانه‏كعبه شد و تصويرهايى را كه مشركين از پيمبران و فرشتگان ساخته و در كعبه آويخته بودند با چوبدستى خود بر زمين ريخت و اين آيه را تلاوت مى‏كرد:

«قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا».

[بگو حق آمد و باطل نابود شد كه براستى باطل نابود شدنى است.]

مشركان مكه و سركردگان و سخنوران آنها مانند ابو سفيان و سهيل بن عمرو و ديگران در كنار مسجد الحرام صف كشيده‏اند و با خود فكر مى‏كنند آيا اكنون كه پيغمبر اسلام مكه را فتح كرده پاسخ آن همه شكنجه‏ها و تهمت و افتراها و تمسخر و تكذيبها و سرانجام آن همه لشكر كشى‏ها و توطئه‏هايى را كه در طول بيست سال تمام بر ضد او كردند تا جايى كه براى كشتن و قتل او همدست شدند و او را ناچار كردند شبانه از شهر و ديار و كعبه آمال خود فرار كند،چه خواهد داد و چه تصميمى درباره آنها خواهد گرفت و از سوى ديگر ده هزار سپاهى اسلام كه از طواف فراغت حاصل كرده فضاى مسجد را پر نموده و جاى ايستادن را بر مردم تنگ ساخته و همه سركشيده‏اند تا سرانجام كار را ببينند،ناگهان ديدند چهره زيبا و درخشان محمد(ص)از ميان درهاى كعبه نمودار شد و دو دست خود را به دو طرف در گرفت و نگاهى به چهره‏هاى رنگ پريده و اجساد لرزان مكيان كرد و با يك نگاه ممتد همه را از زير نظر گذرانيد!

مردم مى‏خواهند بدانند آيا اين رادمرد الهى و قهرمان مبارزه با شرك و بت‏پرستى اكنون چه مى‏خواهد بگويد و با دشمنان خود چه رفتارى مى‏خواهد انجام دهد.

چشمها به لب پيغمبر دوخته شد و سكوت مبهمى سراسر مسجد را فرا گرفته،در يك قسمت مسجد كه مشركين صف زده‏اند دلها از ترس مى‏تپد و قسمت ديگر را كه لشكر پيروز اسلام پوشانده قلبها لبريز از شوق و پيروزى است،قرشيان مرگ و حيات خود را در ميان لبان پيغمبر مى‏بينند و خشم و رحمت را در چشمان رسول خدا(ص)و نگاههايش مى‏خوانند.

آنان كه اكثرا هنوز محمد(ص)را به نبوت نشناخته بودند و او را پيامبر الهى نمى‏دانستند حق داشتند وحشت و اضطراب داشته باشند،زيرا اگر آن روز پيغمبربزرگوار اسلام مانند سرداران فاتح ديگرى كه آنها سابقه‏شان را داشتند با گفتن يك جمله«القتل»،«النهب»و يا«الاسر»فرمان قتل و يا غارت و اسارت آنها را صادر مى‏كرد،مردى از قريش زنده نمى‏ماند و خانه‏اى به جاى نبود،اما نمى‏دانستند كه او پيامبر الهى است و به تعبير قرآن كريم«رحمة للعالمين»است،و در هنگام اقتدار و پيروزى مغرور قدرت نشده و تحت تأثير هوا و هوسهاى شخصى و نفسانى قرار نخواهد گرفت.

بارى لحظه‏هاى پراضطراب و تاريخى آن روز براى آنان بكندى گذشت و انتظار به پايان رسيد و صداى روح افزاى فاتح مكه در فضا طنين انداز شد و با همان جمله‏اى كه بيست سال پيش دعوت آسمانى خود را با آن آغاز كرد بود سخن را آغاز كرد و گفت:

«لا اله الا الله وحده لا شريك له،صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده».

[معبودى جز خداى يگانه نيست كه شريكى ندارد،وعده‏اش راست در آمد و بنده‏اش را نصرت و يارى داد و احزاب را بتنهايى منهزم ساخت...]

آن گاه براى آنكه خيال قرشيان را از هرگونه انتقامى كه فكر مى‏كردند پيغمبر از آنها بگيرد آزاد سازد و دلشان را آرام كند آنها را مخاطب ساخته فرمود:

«ماذا تقولون و ماذا تظنون؟»

[آيا در(باره من)چه مى‏گوييد و چه فكر مى‏كنيد؟]

و با اين دو جمله كوتاه مى‏خواست نظريه آنها را نسبت به خود و رفتارش با آنها بفهمد؟

قرشيان كه سخت تحت تأثير قدرت و شوكت پيامبر اسلام قرار گرفته بودند با زبانى تضرع آميز و پوزش‏طلبانه گفتند:

«نقول خيرا و نظن خيرا،اخ كريم و ابن اخ كريم و قد قدرت»!

[ما جز خير و خوبى درباره تو چيزى نمى‏گوييم و جز خير و نيكى گمانى به تو نمى‏بريم!تو برادرى مهربان و كريم هستى و برادرزاده(و فاميل)بزرگوار مايى كه‏اكنون همه گونه قدرتى هم دارى!]

دقت در همين چند جمله كوتاه كمال اضطراب و نگرانى آنها را بخوبى روشن مى‏سازد و ضمنا با تعبير بسيار كوتاه و جالبى با اقرار به پذيرفتن حاكميت آن بزرگوار از رفتار گذشته خود پوزشخواهى كرده و انتظار گذشت و عفو خود را از آن حضرت درخواست نمودند.رسول خدا (ص)نيز با ذكر چند جمله نگرانيشان را برطرف كرد و فرمان عفو عمومى آنها را صادر فرمود،و بدانها گفت:

«فانى اقول لكم ما قال اخى يوسف:لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين» .

[من همانى را به شما مى‏گويم كه برادرم يوسف(هنگامى كه برادران او را شناختند)گفت:امروز ملامتى بر شما نيست خدايتان بيامرزد كه او مهربانترين مهربانان است.]

و سپس افزود:

[براستى كه شما بد مردمانى بوديد كه پيغمبر خود را تكذيب كرديد و او را از شهر و ديار خود آواره ساختيد و به اين راضى نشديد تا آنجا كه در بلاد ديگر هم به جنگ من آمديد.]

اين سخنان شايد دوباره برخى دلها را مضطرب ساخت كه نباشد پيغمبر اسلام دوباره به ياد آن همه آزارها و شكنجه‏ها افتاده و بخواهد تلافى كند،اما رسول خدا(ص)براى رفع اين نگرانى هم بلادرنگ دنبال سخنان بالا فرمود:

«فاذهبوا فأنتم الطلقاء»!

[برويد كه همه‏تان آزاديد!]

در تاريخ و روايات آمده است كه وقتى رسول خدا اين سخنان را گفت،مردم همانند مردگانى كه از گورها سر بيرون آورده و آزاد شده‏اند از مسجد الحرام بيرون دويدند و همين بزرگوارى و گذشت شگفت‏انگيز پيامبر اسلام سبب شد تا بيشتر آنان به دين اسلام در آيند و اين آيين مقدس را بپذيرند.
 

فرازهايى از سخنان رسول خدا

در اينجا سخنانى از رسول خدا(ص)در تواريخ نقل شده كه برخى را ظاهرا پيش از خروج مردم از مسجد و قسمتى را پس از رفتن به بالاى صفا و يا جاهاى ديگر ايراد فرمود كه مى‏توان گفت:سخنان مزبور عصاره و فشرده‏اى از سخنانى است كه در سخنرانيهاى گذشته در مكه و مدينه ايراد فرموده و خلاصه‏اى است از آنچه به خاطر آن مبعوث گشته و داروى نافعى است براى بيماريهاى كشنده و مهلكى كه جامعه آن روز و جامعه‏هاى بيمار ديگر بدان دچار و مبتلا گشته:

«ايها الناس ان الله قد أذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بابائها،ألا انكم من آدم و آدم من طين،ان العربية ليست بأب والد و لكنها لسان ناطق،فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه،ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل لعربى على عجمى و لا للاحمر على الاسود الا بالتقوى،الا ان كل مال و مأثرة و دم فى الجاهلية كان تحت قدمى هاتين».

[اى گروه مردم خداوند نخوت و افتخارات دوران جاهليت و مباهات كردن به پدران را از ميان شما برده،هان بدانيد كه همگى شما از آدم آفريده شده‏ايد و آدم نيز از گل(و خاك)خلق شده،آگاه باشيد كه بهترين بندگان خدا آن بنده‏اى است كه از گناه و نافرمانى خدا پرهيز و خوددارى كند.

«هان اى مردم!عرب بودن(هيچگاه)ملاك شخصيت شما نخواهد بود بلكه آن تنها زبانى است گويا !و هر كس در انجام وظيفه و عمل كوتاهى كند افتخارات فاميل،او را به جايى نمى‏رساند.

همه مردم از روز خلقت آدم تا به امروز همانند داندانه‏هاى شانه مساوى و يكسان‏اند،عرب بر عجم،و سرخ بر سياه،فضيلت و برترى ندارد جز به تقوى و پرهيزكارى.

هان بدانيد كه هر ادعايى مربوط به جان و مال و افتخارات موهوم زمان جاهليت است همه را زير پاى خود نهادم و پايان يافته و بى‏اساس مى‏دانم.]و در پاره‏اى از نقلها جمله زير را نيز اضافه كرده‏اند كه فرمود:

«المسلم اخو المسلم و المسلمون اخوة و هم يد على من سواهم تتكافؤ دمائهم يسعى بذمتهم أدناهم».

[مسلمان برادر مسلمان است،و همه مسلمانان برادر يكديگرند و در برابر دشمنان و بيگانگان حكم يك دست را دارند،خون هر يك با ديگرى برابر است،كوچكترين فرد آنها اختيار دارد تا از طرف مسلمانان ديگر تعهد نمايد...]

و از آن جمله از مسجد بيرون آمد و به بلندى صفا بالا رفت و خويشان و نزديكان خود را مخاطب ساخته فرمود:

«يا بنى هاشم،يا بنى عبد المطلب انى رسول الله اليكم و انى شفيق عليكم،لا تقولوا ان محمدا منا،فو الله ما اوليائى منكم و من غيركم الا المتقون،فلا أعرفكم تأتونى يوم القيامة تحملون الدنيا على رقابكم و يأتى الناس يحملون الآخرة،ألا و انى قد أعذرت فيما بينى و بينكم و فيما بين الله عز و جل و بينكم و إن لى عملى و لكم عملكم».

[اى بنى هاشم و اى فرزندان عبد المطلب من پيامبر خدا به سوى شما هستم و نسبت به شما دلسوز و مهربانم!نگوييد محمد از ماست(و بدان مغرور شويد)كه به خدا سوگند دوستان و نزديكان من چه از شما و چه از ديگران تنها پرهيزكاران هستند،چنان نباشد كه روز قيامت شما را ببينم كه آمده‏ايد و دنيا را بر گردنهاى خود بار كرده(و زندگى دنيا را به جمع‏آورى مال دنيا و ثروت گذرانده و از توشه آخرت تهى دست باشيد)و ديگران بيايند و آخرت را همراه آورده باشند(و از رهگذر دنيا براى آخرت خود توشه‏اى برگرفته باشند)آگاه باشيد كه من در برابر شما و خداى عز و جل وظيفه خود را انجام دادم و آنچه را لازم بود به شما تذكر دادم و همانا من در گرو عمل خويش و شما نيز در گرو عمل خود هستيد!]

پى‏نوشتها:

1.ما نمى‏دانيم اگر عباس يك مسلمان متعهدى بود چرا اين قدر براى حفظ جان يك دشمن سرسخت اسلام و خطرناك و بهادادن به او مى‏كوشد و چرا با او نرد عشق مى‏بازد...و شگفت آنكه چگونه اين اخبار حدود سه قرن از كانال خبرى بنى عباس كه سعى داشتند بهترين چهره را از عباس در اسلام بسازند عبور كرده و بدون حذف و اسقاط به دست ما رسيده است!

2.[امروز روز كشتار و جنگ است،امروز روز اسارت پرده نشينان است!]

3.[امروز روز مرحمت و مهربانى است!]

4.از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در اين باره نقل كرده مى‏گويد:هنگامى كه مشركان مزبور مى‏خواستند در«خندمه»موضع گيرند مردى بود به نام حماس بن قيس قبل از ورود لشكر اسلام خود را براى جنگ آماده مى‏كرد و در ميان خانه شمشير خود را اصلاح مى‏نمود،زنش كه چنان ديد پيش آمده از او پرسيد:براى چه شمشيرت را اصلاح مى‏كنى؟گفت:براى محمد و يارانش!

زن گفت:گمان ندارم امروز كسى بتواند در برابر محمد و سپاهيانش مقاومت كند!

حماس در جوابش گفت:ولى من به خدا انتظار آن ساعتى را مى‏كشم كه يكى از ياران او را براى خدمتكارى تو(به صورت اسارت)به خانه آورم!

حماس بيرون رفت و ناگهان با عجله و سراسيمه حال پشت در خانه آمد و بشدت در را كوبيد،زن بسرعت دويد و در را باز كرد و چون به خانه وارد شد بدو گفت:

پس چه شد آنچه مى‏گفتى؟

در پاسخش گفت:

انك لو شهدت يوم الخندمة
اذفر صفوان و فر عكرمة
و بو يزيد قائم كالمؤتمة
و استقبلتهم بالسيوف المسلمة
يقطعن كل ساعد و جمجمة
ضربا فلا يسمع الا غمغمة
لهم نهيت خلفنا و همهمة
لم تنطقى فى اللوم ادنى كلمة

[اگر تو در خندمه بودى و مشاهده مى‏كرد كه چگونه عكرمه و صفوان گريختند و ابو يزيد(سهيل بن عمرو)مانند ستونى(بى‏حركت)ايستاده بودند،و شمشيرهاى مسلمانان را رو به رويشان مى‏ديدى كه چگونه سرها و بازوها را روى هم مى‏ريختند و چنان شمشير مى‏زدند كه جز هياهو و صداى همهمه آنها چيزى شنيده نمى‏شد كوچكترين كلمه و سخنى درباره ملامت و سرزنش من بر زبان جارى نمى‏كردى؟]

5.داستان پا نهادن على(ع)را بر شانه پيغمبر(ص)بسيارى از محدثين اهل سنت نقل كرده‏اند از آن جمله احمد بن حنبل در مسند(ج 1،ص 84)و نسائى در خصائص(ص 31)و ابن جوزى در صفوة الصفوة و ديگران كه حدود 34 نفر هستند به شرحى كه در احقاق الحق ج 8،صص 691ـ680 ذكر شده با اين تفاوت كه جمعى چون احمد بن حنبل،نسايى،ابن جوزى،طبرى،هيثمى،قندوزى و ديگران آن را مربوط به قبل از هجرت دانسته و با مختصر اختلافى از خود على(ع)نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمود:من و رسول خدا با هم به مسجد رفتيم و من پا بر دوش پيغمبر گذاردم و بتى را كه به كعبه آويزان بود بر زمين افكندم و صداى شكستن آن همچون شكستن شيشه بلند شد و من و رسول خدا(ص)پس از اين كار گريختيم و در يكى از خانه‏ها پنهان شديم.

و جمعى نيز مانند ابن مغازى و شيخ عبد الله حنفى و عبد الله شافعى و ديگران آن را در داستان فتح مكه ذكر كرده‏اندـچنانكه در بالا نقل شدو از حسان بن ثابت اشعار زير را نيز نقل كرده‏اند كه در اين باره گويد:

قيل لى قل لعلى مدحا
مدحه يخمد نارا مؤصدة
قلت لا اقدم فى مدح امرء
ضل ذو اللب الى ان عبده‏
و النبى المصطفى قال لنا
ليلة المعراج لما صعده‏
وضع الله بظهرى يده‏
فأحس القلب ان قد ابرده‏
و على واضح اقدامه‏
فى محل وضع الله يده

 

بلال اذان نماز را گفت

ديگر وقت نماز ظهر شده بود و پيغمبر خدا بلال را مأمور كرد تا اذان نماز را بر فراز خانه كعبه بگويد و نداى توحيد را از فراز خانه خدا پس از قرنها به گوش مردم مكه برساند و همين كه صداى بلال بلند شد،آنها كه هنوز در دل تسليم نشده بودند سخنانى كه حكايت از عناد و دشمنى‏شان مى‏كرد بر زبان جارى كردند از آن جمله عكرمة بن أبى جهل گفت:

به خدا من كه بدم مى‏آيد پسر رباح بر بام كعبه صداى الاغ كند!حارث بن هشام گفت:كاش قبل از اين روز مرده بودم!

خالد بن اسيد گفت:سپاس خداى را كه پدرم ابو عتاب زنده نبود تا اين روزگار را ببيند كه پسر رباح بر بام كعبه رود!

سهيل بن عمرو گفت:اين كعبه خانه خداست و او ماجرا را مى‏بيند و اگر خدا بخواهد اين وضع را دگرگون مى‏سازد.

ابو سفيان گفت:من كه چيزى نمى‏گويم،به خدا مى‏ترسم اگر چيزى بر زبان آرم اين ديوارها سخنم را به گوش محمد برساند!

در اين وقت جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و سخنانى را كه آنها گفته بودند به اطلاع آن حضرت رسانيد و رسول خدا(ص)ايشان را خواست و آنچه را گفته بودند به آنها باز گفت،در اين وقت خالد بن اسيد و برخى ديگر مسلمان شده و از گفته خود توبه كردند و رسول خدا آنها را بخشيد !
 

بيعت مردان و زنان قريش

سپس پيغمبر به صفا آمد و در آنجا نشست و مردان قريش يك يك مى‏آمدند و با آن حضرت بيعت مى‏كردند و اسلام اختيار مى‏نمودند،آن گاه نوبت زنان رسيد و چون پيغمبر اسلام از وضع اعمال زشت و آلودگى بسيارى از زنان قريش بخصوص اعيان و اشراف آنها اطلاع داشت دستور داد ظرف آبى حاضر كردند و دستهاى خود را در آن آب كرد و آيه زير را كه در مورد بيعت زنان بر پيغمبر نازل شده و حاوى چند ماده بود براى بيعت آنها قرائت كرد:

«يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على أن لا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن أولادهن و لا يأتين ببهتان يفترينه بين أيديهن و ارجلهن و لا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحيم» (1) .

[اى پيغمبر چون زنان مؤمن پيش تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند و دزدى نكنند و زنا نكنند و فرزندان خويش را نكشند و دروغ وبهتان نزنند و در كارهاى شايسته عصيان و نافرمانى تو را نكنند،در اين صورت با ايشان بيعت كن و از خدا براى آنها آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده و مهربان است.]

پيغمبر اسلام پس از خواندن آيه فوق دست خود را از ظرف آب بيرون آورد و دستور داد زنانى كه مى‏خواهند بيعت كنند بيايند و دستهاى خود را به نشانه بيعت با پيغمبر اسلام در ظرف آب كنند و براى انجام دستورهاى فوق متعهد شوند.

زنان قريش بدين ترتيب مى‏آمدند و دست خود را در ظرف آب كرده و بيعت مى‏كردند و از جمله هند دختر عتبه و همسر ابو سفيان بود كه به خاطر جنايتى كه در جنگ احد كرده بود و به تحريك او وحشى حمزة سيد الشهدا را به قتل رسانده بود به صورت ناشناس آمد و چون به گفتگو پرداخت پيغمبر او را شناخت و فرمود:تو هند هستى؟

هند نگران شد و گفت:اكنون مرا عفو فرما خدا تو را عفو كند!
 

ترس انصار از توقف پيغمبر در شهر مكه

انصار مدينه كه اين جريانات را يكى پس از ديگرى مشاهده مى‏كردند،و تسليم شدن كامل شهر مكه و قريش را در برابر پيغمبر اسلام از نزديك مى‏ديدند كم كم به فكر فرو رفتند و نگران شدند كه مبادا رسول خدا(ص)از اين پس بخواهد در وطن اصلى و ميان عشيره و فاميل خود بماند و توقف در مكه را بر مراجعت به مدينه ترجيح دهد،بخصوص كه مكه قبله مسلمانان بود و خانه خدا و مسجد الحرام در آن قرار داشت و اقامت در آن شهر آرزوى هر مسلمانى بود چه رسد به رهبر اسلام و كسى كه وطن اصلى او همان شهر بوده و روزگارى را به صورت اجبار و ناچارى در خارج آن شهر زيسته بود.

ولى مثل اين بود كه ماجراى پيمان عقبه را فراموش كرده بودند و قولى را كه پيغمبر اسلام در مورد توقف در مدينه تا پايان عمر به آنها داده بود از ياد برده بودند از اين رو نگرانى آنها زياد شد تا جايى كه پيغمبر اسلام از ماجرا با خبر شد و به نزد آنها آمده و براى اطمينان خاطر آنها فرمود:چنين چيزى نخواهد بود،زندگى من با شما و مرگم نيز با شما خواهد بود!
 

اعزام دسته‏هايى براى ويران كردن بتخانه‏ها و جنايتى كه خالد كرد.

رسول خدا(ص)پس از فتح مكه پانزده روز در آنجا ماند و در اين مدت به مردم تازه مسلمان مكه دستور داد هر كس در خانه خود بتى دارد آن را از بين ببرد و ترتيبى داد كه مردم مى‏آمدند و مسائل و احكام دين را از آن حضرت مى‏آموختند و در ضمن دسته‏هايى را به اطراف فرستاد تا بتخانه‏هاى اطراف را ويران كرده و مردم را به اسلام دعوت كنند.و به همه آنها دستور مى‏داد با كسى جنگ و قتال نكنند.

كه از آن جمله غالب بن عبد الله را به سوى بنى مدلج فرستاد،عمرو بن اميه ضمرى را به سوى بنى الديل اعزام كرد،عبد الله بن سهيل بن عمرو را به سوى بنى محارب بن فهر فرستاد و خالد بن وليد را نيز به سوى بنى جذيمه اعزام فرمود،كه البته قبايل مزبور برخى مسلمان شده و فرامين پيغمبر اسلام را پذيرفتند و برخى هم زير بار نرفته و يا در پذيرش اسلام تعلل كرده و به بعدها موكول نمودند و فرستادگان مزبور نيز به دستور پيغمبر هيچ جا دست به جنگ و كشتار نزدند.

از آن جمله عمرو بن عاص را براى ويران ساختن بتخانه«سواع»فرستاد و سعد بن زيد را مأمور ويران كردن«مناة»كرد،و آنها نيز بدون برخورد با مانع و دست زدن به جنگ،بتخانه‏هاى مزبور را ويران كرده و بازگشتند.

تنها در ميان فرستادگان مزبور خالد بن وليد دست به كشتار بى‏رحمانه و جنايت هولناكى زد كه سبب شد رسول خدا(ص)براى تلافى جنايت او على(ع)را بفرستد و خونبهاى كشتگان و ساير خسارتهاى وارده را به تمامى بپردازد.

و ابتداى مأموريت خالد به گفته برخى از اهل تاريخ و سيره نويسان از اينجا شروع شد كه مى‏نويسند:

در اطراف مكه بتخانه معروفى بود به نام«عزى»كه در سرزمين«نخله»واقع شده بود و مورد پرستش و احترام عموم قبايل و بخصوص قبيله‏هاى اطراف آن منطقه بود.

پيغمبر خدا براى ويران كردن آن بتكده،خالد بن وليد را مأمور كرد بدان ناحيه‏برود و آن بتكده را ويران سازد (2) و در ضمن به او دستور داد به نزد قبيله بنى جذيمه برود و آنها را نيز به اسلام دعوت نمايد و به او سفارش كرد كه مبادا در اين راه خونى از كسى بريزد و دست به خونريزى و كشتار بزند،و عبد الرحمن بن عوف را نيز به عنوان معاون و مشاور در كارها به همراه او گسيل داشت.

و به گفته شيخ مفيد(ره)علت انتخاب خالد براى اين مأموريت نيز سابقه خونريزى و دشمنى بود كه ميان خالد و عبد الرحمن بن عوف با قبيله مزبور وجود داشت (3) و گرنه خالد شايستگى امارت و فرماندهى مسلمانان را نداشت و در خور چنين مقامى نبود و پيغمبر خدا مى‏خواست بدين وسيله با تماسى كه از نزديك ميان آنها برقرار مى‏شود در پرتو تعاليم اسلام كينه‏هاى ديرينه و سابقه‏اى كه از زمان جاهليت ميان آنها وجود داشت برطرف گردد.

خالد ابتدا به سرزمين نخله رفت و بتكده عزى را ويران كرد و سپس به سوى بنى جذيمه رهسپار گرديد.

همين كه بنى جذيمه از ورود خالد مطلع شدند روى سابقه‏اى كه با او داشتند از وى بيمناك گشته و مسلح شدند و به استقبال خالد آمدند و بدو گفتند:اينكه ما مسلح شده‏ايم نه به خاطر آن است كه خواسته باشيم از اطاعت خدا و پيغمبرش سرپيچى كرده و نافرمانى كنيم بلكه احتياط كار خود را كرده و از شخص تو روى سابقه زمان جاهليت بيمناكيم و ما مسلمان هستيم،اكنون اگر پيغمبر اسلام از ما چيزى مى‏خواهد اين شتران و گوسفندان ماست،بگو تا هر چه خواسته است از آنها بدهيم؟

خالد گفت:بايد اسلحه را زمين بگذاريد چون همگى مسلمان شده‏اند،در اين وقت ميان بنى جذيمه درباره خلع سلاح اختلاف شد و سرانجام به تصويب سران قبيله،قرار شد اسلحه را زمين بگذارند و تسليم شوند.

اما وقتى تسليم شدند خالد بن وليد با كمال بى رحمى و بر خلاف دستور صريح پيغمبر اسلام دستور داد دستهاى آنها را از پشت بستند و سپس جمع زيادى از آنها راكشت.

همه اهل تاريخ نوشته‏اند وقتى اين خبر به گوش پيغمبر اسلام رسيد سخت متأثر و ناراحت شد و هماندم دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده گفت:

«اللهم انى ابرء اليك مما صنع خالد».

[خدايا من از كارى كه خالد انجام داده به درگاه تو بيزارى مى‏جويم(و هرگز به كار او راضى نبودم).]

سپس براى تلافى و جبران اين عمل ناهنجار و جنايت هولناك على بن ابيطالب(ع)را مأمور كرد به سوى قبيله مزبور برود و خونبهاى افرادى را كه به دست خالد كشته شده‏اند و خسارتهاى مالى ديگرى را كه در اين ماجرا به آنها رسيده دقيقا بپردازد.على(ع)به نزد قبيله مزبور آمد و سران آنها را خواست و خونبهاى تمام كشتگان و خسارتهاى ديگر را پرداخت نمود،حتى مى‏نويسند:قيمت ظرف چوبى كه سگان قبيله در آن آب مى‏خوردند و در ماجراى حمله خالد شكسته شده بود پرداخت نمود و پس از انجام اين كارها مبلغى هم به طور رايگان به ايشان داد تا اگر ضررهاى ديگرى متوجه آنها شده و آگاهى ندارند جبران شود،حتى مبلغى نيز به افرادى كه از حمله خالد وحشت كرده و ترسيده بودند پرداخت نمود و از افراد قبيله مزبور با كمال مهربانى دلجويى كرده به نزد پيغمبر بازگشت و گزارش كارهاى خود را به آن حضرت داد،و رسول خدا(ص)ضمن تحسين و تقدير او درباره‏اش دعا كرده گفت:

«ارضيتنى رضى الله عنك».

[اى على تو رضايت مرا به دست آوردى خدا از تو راضى باشد!]

و به دنبال آن فرمود:

[اى على تو راهنماى امت من هستى،براستى رستگار آن كسى است كه تو را دوست بدارد و راه تو را دنبال كند،و بدبخت كامل كسى است كه با تو مخالفت كند و از راه تو منحرف گردد.]
 

جنگ حنين (4)

چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند،فراهم شده بود.

اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليت خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مى‏خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مى‏شناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى‏كرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى‏گذشت به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند.وى تا جايى كه توانست قبيله‏هاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (5) ،بنى جشم،بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (6) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.

مالك دستور داده هر كس مى‏خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى‏شد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود،اما قبيله‏هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى‏بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.

دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آورده‏اند،او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت:تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كرده‏اى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مى‏تواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه‏شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كرده‏اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى‏اعتنايى و تمسخر بدو گفت:تو پير و فرتوت شده‏اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى‏خورد،و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:

اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم !

قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند:مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم،و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت:باشد تا اين روز را كه نديده‏ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى‏كرد.
 

تجهيز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان،آماده تجهيز سپاه و حركت به سوى حنين گرديد.از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند،در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشته‏اند آنها را در اختيار قريش قرار مى‏داده،از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.

صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگىـكه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيانـبه سوى وادى حنين حركت كرد.

هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت:ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى‏گفتند.ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست‏قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.

لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (7) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.

مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند.سپس در اطراف دره در پشت سنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.

پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند .و پيشاپيش لشكر،خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى‏كرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى‏رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله‏اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه،آنها را محاصره كردند.

اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و دست به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده‏اى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و هزيمت براى خود نديدند .پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مى‏كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه‏اى به پيش مى‏رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.

رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعت خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد:مردم به كجا مى‏رويد؟منم رسول خدا،منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!

ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى‏گريختند و در اين وقت بود كه كينه‏ها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت:اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمى‏گردند.

و كلدة بن حنبلـيكى ديگر از همان افراد منافقـگفت:امروز سحر باطل شد!

شيبة بن عثمان بن ابى طلحهـكه پدرش در جنگ احد كشته شده بودـدر آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مى‏گويد:حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى‏توانم اين كار را بكنم.

در اين لحظه تاريخى،پيغمبر اسلام مى‏ديد زحمات بيست و يك ساله‏اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود،سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى‏كنند،دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مى‏آيد،بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد،از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه‏هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»

[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى‏آورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:

«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت أن لا تعبد لا تعبد»!

[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست).]

و سپس به ابو سفيانـفرزند حارث بن عبد المطلبـكه در كنار او قرار داشت فرمود:مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود:روهايتان زشت باد!

آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمى‏گيرد و لازم بود دست به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد،در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد:نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود:فراريان را به اين گونه صدا بزن:

«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة،و يا اصحاب بيعة الشجرة،الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!

[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت شجره پيمان بستيد،به كجا مى‏گريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بسته‏ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى‏زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى‏تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى‏خواست خود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت به جلو برود.

و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى‏خواند:

انا النبى لا كذب‏
انا ابن عبد المطلب

و گفته‏اند:تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن‏حمله برد . (8)

و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مى‏افكند و رجز مى‏خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى‏كرده‏اند.

پى‏نوشتها:

1.سوره ممتحنه آيه .12

2.به گفته برخى اين مأموريت پس از رفتن او به سوى بنى جذيمه بود و به تعبير ديگر دو مأموريت بود نه يكى.

3.براى اطلاع بيشتر از اصل ماجرا و سابقه خونريزى ميان آنها به ترجمه سيره ابن هشام،ج 2،ص 287 مراجعه شود.

4.حنينـبر وزن حسينـنام وادى است در نزديكى طائف.

5.بنى سعد همان قبيله‏اى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج سال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.

6.اوطاس،نام جايى است در سه منزلى مكه.

7.از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد:چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درخت سدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام«ذات انواط»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مى‏آمدند و اسلحه بر آن مى‏دوختند و براى آن قربانى مى‏كردند،ما از عقب صدا زديم :

يا رسول الله همان‏طور كه مشركان«ذات انواط»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى»معين كن !

پيغمبر گفت:«الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى«در وقت خروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد.آنها به موسى گفتند:«اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت:شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مى‏رويد.


افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند

مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته‏اند:در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)،عباس بن عبد المطلب،ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب،فضل بن حارث،ربيعة بن حارث،عبد الله بن زبير،عتبة و معتب فرزندان ابو لهب،فضل بن عباس،ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى‏نمود،گاهى خود را به عقب دشمن مى‏زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد،و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.

ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت:در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى‏كشيد و هر كس جلوى او مى‏رفت با آن نيزه بر او حمله مى‏كرد و چون فرار مى‏كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست بلند مى‏كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.

اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشت سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد،سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.

و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع)بتنهايى نسبت مى‏دهد،چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
 

دو تن از زنان فداكار

در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى‏كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.

در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى‏كنند خاك به روى منهزمين مى‏پاشيد و مى‏گفت:به كجا فرار مى‏كنيد؟آيا از خدا و رسول او مى‏گريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مى‏گريزد،بدو گفت:واى بر تو اين چه كارى است كه مى‏كنى؟عمر گفت:اين امر خداست!

و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود،رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردىـو پارچه بلندىـكمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.

پيغمبر فرمود:ام سليم هستى؟

گفت:آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت،امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى‏خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند.پيغمبر فرمود:اى ام سليم خدا ما را كفايت مى‏كند.

ابو طلحه شوهرش پرسيد:اين خنجر چيست كه در دست دارى؟

ام سليم گفت:آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
 

كمك الهى و مراجعت منهزمين

قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى‏كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى‏دارد به دنبال آن فرمايد:

«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»

[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود،و لشكريانى كه شما نمى‏ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است.]

بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى‏كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك،لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند،صحنه جنگ كه داشت به سود دشمن پايان مى‏يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى‏گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.

رسول خدا(ص)به عباس فرمود:اينها كيان‏اند؟عرض كرد:انصار هستند،پيغمبر فرمود:«اكنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مى‏شد و برق شمشيرها به چشم مى‏خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى‏رسيد،قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مى‏كردند،از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند،ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات‏سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.

تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيله‏هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
 

غنايم جنگ و كشتگان

در اين جنگ بزرگترين غنيمت به دست مسلمانان آمد،زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى‏نويسند در اين جنگ 6000 اسير،24000 شتر،40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (1) بگذارند و اسيران را نيز در خانه‏اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.

اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مى‏آيد از دو طرف بسيار بوده،اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدندـچنانكه در بالا نيز ذكر شدـو از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (2) ،اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:

ايمن بن ام ايمنـاز بنى هاشمـيزيد بن زمعة بن اسودـاز اهل مكهـ،سراقة بن‏حارثـاز انصار مدينهـو ابو عامر اشعرى.
 

تعقيب از دشمن

همين كه قبيله‏هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند،رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند،ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا (ص)بازگشت.

مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى‏كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه‏هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحكام قلعه‏هاى مزبور پرداختند.
 

جنگ طائف

رسول خدا(ص)چنانكه گفته شد دستور داد اسيران هوازن را با غنايم در«جعرانه»جاى دهند و خود در ماه شوال سال هشتم با سپاهيان اسلام به قصد تعقيب دشمن به سوى طائف حركت كرد،در سر راه به قلعه مالك به عوف رسيد و دستور داد آن را كه خالى از سكنه بود ويران كنند تا پشت سر آنها پايگاهى براى دشمن نباشد و در وقت ضرورت نتوانند از آن به نفع خود استفاده كنند و همچنان تا پاى قلعه‏هاى طائف پيش رفت.

مردم طائف كه از قبايل ثقيف بودند مردمى ثروتمند و جنگجو و قلعه‏هاى محكمى داشتند و چون از ورود سپاهيان اسلام مطلع شدند از بالاى برجها شروع به‏تيراندازى به سوى لشكر اسلام نمودند و در همان روز اول هيجده نفر از مسلمانان در اثر تيرهاى ايشان به قتل رسيدند،از اين رو پيغمبر اسلام دستور داد لشكريان عقب نشينى كنند و اردوگاه خود را در جايى كه از تيررس دشمن دورتر بود قرار دهند،كه پس از اسلام اهل طائف،مردم شهر در آنجا مسجدى بنا كردند و هم اكنون بناى آن باقى است.

محاصره قلعه‏هاى مزبور بيش از بيست روز طول كشيد و چون آذوقه فراوان در شهر و قلعه‏ها اندوخته شده بود و ديوار و برج و باروى آنها نيز محكم بود و افراد قبيله ثقيف نيز مردمانى جنگجو و سخت بودند كارى از پيش نمى‏رفت.

مورخين نوشته‏اند:مسلمانان از منجنيق،«دبابه»و«ضبر» (3) نيز استفاده كردند اما قلعه‏داران ثقيف با ريختن آهنهاى گداخته و مفتولهاى آتشين بر روى«ضبر»ها از پيشروى سربازان اسلام به كنار برج و باروها جلوگيرى مى‏كردند و آنها را ناچار به عقب نشينى مى‏ساختند.

محاصره طول كشيد قلعه‏ها گشوده نشد و پيغمبر اسلام براى تسليم دشمن اعلام كرد هر كس از حصار بيرون آيد در امان است،به اين اميد كه لااقل غلامان و بردگان ثقيف كه جمعيت زيادى را تشكيل مى‏دادند و افراد ديگرى كه نگران اسارت زنان و فرزندان خود بودند تسليم شوند،اما بيش از بيست نفر كسى تسليم نشد و هم آنها به پيغمبر گزارش دادند كه آذوقه بسيارى در انبارها ذخيره شده و قبايل ثقيف تصميم به مقاومت زيادى گرفته‏اند.
 

تهديد به ويران كردن تاكستانها و انهدام باغها

در اطراف قلعه‏هاى طائف تاكستانهاى زيادى بود كه متعلق به سران قبايل ثقيف و قريش بود و منبع در آمد بزرگى براى آنها به شمار مى‏رفت و يكى از رقمهاى مهم مال التجاره آنها،محصول كشمش همان تاكستانها بود كه هر ساله به خارج صادر مى‏شد.جمعى از مورخين نوشته‏اند:به منظور تسليم شدن مردم طائف پيغمبر اسلام براى آنها پيغام داد اگر تسليم نشويد تاكستانها دستخوش حريق و ويرانى خواهد شد ولى آنها اعتنايى نكردند و ناگهان ديدند مسلمانان دست به كار تخريب و كندن تاكستانها شدند از اين رو پيغام دادند به خاطر خدا و خويشاوندى از اين كار دست باز دارد و اگر مايل است آن تاكستانها را براى خود بردارد اما ويران نكند،پيغمبر دستور داد از ويران كردن تاكستانها خوددارى كنند!اما چنانكه در داستان جنگ بنى النضير گفته شد اين كار از جهاتى مورد ترديد است و پذيرفتن آن دشوار است،و بعيد نيست ماجرا در همان محدوده و مقدار تهديد بوده و جنبه ارعابى داشته و كارى در اين باره صورت نگرفته باشد.

ادامه محاصره با آن موقعيت كه پيش آمده بود بى‏فايده مى‏نمود،زيرا پيغمبر اسلام از طرفى متوجه شد كه آذوقه و خوار و بار لشكريان اسلام رو به اتمام است و جنگهاى بى‏ثمر آن مدت روح يأس و خستگى در توده لشكريان ايجاد كرده و از سوى ديگر بيشتر سپاهيان براى بازگشت به«جعرانه»و تقسيم غنايم جنگ حنين بى‏تابى مى‏كنند و قبايل ثقيف نيز خود را براى يك محاصره طولانى آماده كرده و به اين زودى تسليم نخواهد شد و از سوى ديگر ماههاى حرام در پيش است و جنگ در آن ماهها روا نبود و اگر محاصره و جنگ به ماه ذى قعده بكشد دشمن از يك حربه تبليغاتىـيعنى جنگ در ماه حرامـعليه پيغمبر اسلام در ميان اعراب استفاده خواهد كرد،از اين رو تصميم به بازگشت به مكه و«جعرانه»گرفت و جنگ طائف را به وقت ديگرى موكول كرده دستور حركت لشكريان به سوى مكه صادر شد و اعلان شد كه چون ماه ذى قعده در پيش است پيغمبر اسلام به قصد عمره به سوى مكه حركت مى‏كند و پس از انجام عمره و گذشتن ماههاى حرام دوباره به طائف باز خواهد گشت.
 

از حوادث ايام محاصره

شيخ مفيد(ره)و طبرسى و ديگران از محدثين شيعه رضوان الله عليهم روايت‏كرده‏اند كه در ايام محاصره طائف،رسول خدا(ص)على بن ابيطالب(ع)را مأمور كرد تا براى ويران كردن بتخانه‏ها و شكستن بتهاى آن حدود به اطراف طائف برود و على(ع)با جمعى كه در ميان آنها ابو العاص بن ربيع داماد پيغمبرـشوهر زينبـبود به دنبال مأموريت رفت و همچنان در هر جا با بت يا بتخانه‏اى رو به رو مى‏شد آن را شكسته و ويران مى‏كرد و در يكى از جاها با مقاومت گروهى از قبيله«خثعم»مواجه شد و يكى از دليران و شجاعان آنان به نام«شهاب»براى جنگ بيرون آمد و مبارز طلبيد و كسى از مسلمانان به جنگ او نرفت تا اينكه خود على(ع)به ميدان جنگ او آمد و ابو العاص پيش آمده خواست تا مانع از مقاتله حضرت با آن مرد شود ولى امير المؤمنين (ع)حاضر نشده پيش رفت و او را به قتل رسانيده همراهانش گريختند.

چون به نزد رسول خدا(ص)بازگشت پيغمبر كه او را ديد تكبير گفت و دست او را گرفته به كنارى برد و با يكديگر خلوت كرده مشغول گفتگو شدند و چون گفتگوى خصوصى آن حضرت با على بن ابيطالب (ع)به طول انجاميد عمر بن خطاب پيش رفته و از روى اعتراض گفت:

آيا با او تنها خلوت كرده‏اى و ما را در گفتگوى با او دخالت نمى‏دهى؟

پيغمبر(ص)در پاسخ او فرمود:

«ما أنا انتجيته بل الله انتجاه»!

[من نيستم كه با او گفتگوى خصوصى دارم بلكه خداست كه با وى گفتگوى خصوصى دارد؟]

عمر با ناراحتى روى خود را برگرداند و گفت:آرى اين سخن مانند همان سخنى است كه پيش از واقعه حديبيه به ما گفتى:كه ما در حال امنيت با سر تراشيده به مسجد الحرام خواهيم رفت و آخر هم نرفتيم؟

حضرت فرمود:من كه نگفتم همان سال خواهيم رفت!

پى‏نوشتها:

1.نام جايى است بين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.

2.در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.

3.ضبر و دبابه نوعى وسايل جنگى بوده كه به صورت نوعى كندو از چوب مى‏ساختند و روى سرپوش آن را با چرمهاى ضخيم مى‏پوشانيدند و سربازان براى رخنه كردن به قلعه‏هاى دشمن به داخل آن مى‏رفته و خود را به پاى ديوار قلعه مى‏رسانده‏اند،و به اصطلاح زره پوشهاى آن روز بوده است.
 

ورود به«جعرانه»و استرداد اسيران

بارى لشكر اسلام قلعه‏هاى طائف را به حال خود واگذارد و به سوى مكه بازگشت و چون به«جعرانه»رسيدند فرود آمده تا درباره غنايم و اسيران بسيارى كه در آنجا بود،تصميم بگيرند.

اسيران تقسيم شدند ولى غنايم هنوز تقسيم نشده بود كه گروهى از قبيله بنى سعد (1) ـكه جزء هوازن بودندـو اسلام اختيار كرده بودند به نزد پيغمبر اسلام آمده معروض داشتند :اى رسول خدا ما اصل و عشيره تو هستيم و اكنون دچار چنين بلا و مصيبتى شده‏ايم كه خود مى‏دانى(و همه مال و زن و فرزندان از دست رفته)و با اين سخنان تقاضاى استرداد آنها و نيكى از آن حضرت را كردند!

و يكى از افراد آنها كه نامش زهير و مرد سخنورى بود برخاسته و معروض داشت:اى رسول خدا در ميان اين اسيران عمه‏ها و خاله‏ها و پرستاران تو هستند (2) و اگر ما حارث بن ابى شمرـپادشاه غسانى شامـيا نعمان بن منذرـپادشاه حيرهـرا شير داده و پرستارى كرده بوديم در چنين وضعى انتظار لطف و كرم از او داشتيم و تو از همه كس به بزرگوارى و لطف سزاوارترى؟!

رسول خدا پرسيد:آيا زنان و كودكان پيش شما محبوبترند يا اموال و دارايى‏تان؟گفتند:يا رسول الله تو ما را ميان اموال و زن و فرزند مخير ساختى؟ما همان زن و فرزند را اختيار مى‏كنيم،و آنها از مال و دارايى پيش ما محبوبتر است.

حضرت فرمود:اما آنچه سهم من و فرزندان عبد المطلب است همه را به شما واگذار مى‏كنم و اما سهم ديگران مربوط به خود آنهاست.

سپس راهى نشان آنها داد تا رضايت ديگران را نيز درباره استرداد اسيران جلب كنند و آنها نيز روى ميل و رغبت،اسيران هوازن را به صاحبانشان باز گردانند.و به همين منظور پيغمبر اسلام دنباله سخنان خود را ادامه داد و به آنها فرمود:

چون نماز ظهر تمام شد شما برخيزيد و درخواست خود را در ميان مردم تكرار كنيد و مرا واسطه و شفيع ميان خود و آنها قرار دهيد تا من در حضور آنها سهم خودرا به شما واگذار كنم و از مردم نيز بخواهم تا اين كار را نسبت به شما انجام دهند آنها به دستور پيغمبر عمل كردند و چون درخواست خود را اظهار كردند،پيغمبر فرمود:من سهم خود و فرزندان عبد المطلب را به شما واگذار كردم!

مهاجرين گفتند:ما هم سهم خود را واگذار كرديم.

انصار نيز از آنها پيروى كرده و سهمشان را بخشيدند.

اما اقرع بن حابسـرئيس قبيله بنى تميمـگفت:اما من و بنى تميم سهممان را واگذار نمى‏كنيم،عيينة بن حصن نيزـكه رئيس بنى فزاره بودـگفت:من و بنى فزاره هم واگذار نمى‏كنيم،عباس بن مرداسـرئيس بنى سليمـهم از آن دو پيروى كرده گفت:من و بنى سليم نيز سهممان را نمى‏بخشيم،ولى بنى سليم حرف او را قبول نكرده گفتند:ما سهممان را مى‏بخشيم،و عباس بن مرداس ناراحت شده گفت:شما مرا خوار و زبون كرديد!

رسول خدا(ص)به آنها كه حاضر نشدند اسيران را برگردانند فرمود:شما اسيران اينها را برگردانيد تا من در برابر هر يك از اين اسيران از نخستين اسيرانى كه به دست آيد شش اسير به شما بدهم و بدين ترتيب همگى حاضر شدند اسيران هوازن را به صاحبانشان بازگردانند تنها عيينة بن حصن بود كه پيرزنى سهمش شده بود و حاضر نشد آن را بازگرداند و او نيز سرانجام پس از گفتگويى كه زهير با وى انجام داد آن پيرزن را به قبيله‏اش بازگرداند. (3)

بدين ترتيب بزرگترين قبايل اطراف مكه دلشان نسبت به اسلام نرم شد و شنيدن اين گذشت و بزرگوارى از طرف پيغمبر اسلام براى قبايل و دشمنان ديگر پيغمبر اسلام نيز مؤثر بود و آنها را نيز متمايل به اسلام نمود.
 

خواهر رضاعى پيغمبر در ميان اسيران

مورخين نوشته‏اند در ميان اسيران هوازن كه در همان معركه حنين و يا ايام‏محاصره طائف به اسارت مسلمانان درآمده بودند،يكى هم شيماء خواهر رضاعى آن حضرت بود كه چون به اسارت در آمد به سربازانى كه نگهبان او بودند گفت:من خواهر رضاعى فرمانروا و پيغمبر شما هستم و چون او را به نزد پيغمبر آوردند و سخنش را به آن حضرت گفتند حضرت از او نشانه‏اى خواست و رداى خود را براى نشستن او پهن كرد و او را روى ردا نشانيد و اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زد آن گاه بدو فرمود:اكنون اگر مى‏خواهى نزد ما بمان و اگر هم مى‏خواهى تو را به نزد قبيله‏ات بازگردانم و او بازگشت به ميان قبيله را انتخاب كرد و مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و شتر و غلام و كنيزى بدو داده و يكى دو نفر را براى حفاظت وى مأمور كرده و او را به سوى قبيله بنى سعد فرستاد.

و در پاره‏اى از تواريخ نظير داستان فوق را درباره حليمه نوشته‏اند ولى به گفته بعضى :زنده ماندن حليمه تا آن زمان بعيد به نظر مى‏رسد و ظاهرا داستان مربوط به همان شيماء بوده و در نقل براى برخى اين اشتباه رخ داده است.

مرحوم طبرسى(ره)در اعلام الورى مى‏نويسد:شيماء پس از آنكه خواست به سوى بنى سعد برود و پيغمبر او را شناخته بود درباره مالك بن عوفـكه هنوز در حصار طائف به سر مى‏بردـگفتگو و وساطت كرد و رسول خدا(ص)فرمود:اگر نزد من بيايد در امان خواهد بود.
 

تسليم شدن مالك بن عوف

در تواريخ ديگر است كه خود رسول خدا(ص)از نمايندگان بنى سعد حال مالك را پرسيد و آنها گفتند:وى در قلعه‏هاى طائف نزد ثقيف به سر مى‏برد،حضرت به وسيله آنها براى مالك پيغام فرستاد كه اگر تسليم شود خانواده و ثروتش را به او باز مى‏گرداند و علاوه بر آن صد شتر هم به او خواهد داد.

و چون اين پيغام به مالك بن عوف رسيد با آنچه از بزرگوارى و گذشت پيغمبر اكرم نسبت به اسيران شنيده بود سبب نرم شدن دل او نسبت به اسلام و آن پيغمبر بزرگوار گرديد و تصميم گرفت از طائف خارج شده و خود را به پيغمبر اسلام برساندو مسلمان شود،اما از قبيله ثقيف و مردم طائف وحشت داشت كه اگر از تصميم او مطلع شوند مانع خروج او گردند از اين رو با طرح نقشه قبلى،دستور داد اسب او را بيرون از شهر طائف در نقطه‏اى زين كرده و آماده نگاه دارند،و چون شب شد به بهانه‏اى از قلعه طائف خارج شد و به وسيله همان اسب بسرعت خود را در«جعرانه»به آن حضرت رسانده و اسلام آورد و رسول خدا(ص)نيز طبق وعده‏اى كه داده بود عمل كرد و سپس او را سرپرست چند قبيله از قبايل اطراف گردانيد و همين گذشت و بزرگوارى پيغمبر اسلام او را چنان فريفته و شرمنده كرد كه خود يكى از مدافعان اسلام گرديد و تدريجا زندگى را بر مردم مشرك طائف تنگ كرد تا ناچار شدند پس از چندى مسلمان شوند و گروهى را به عنوان نمايندگى و تسليم،به مدينه و نزد رسول خدا(ص)اعزام نمايندـبه شرحى كه خواهد آمد.
 

تقسيم غنايم

با استرداد اسيران هوازن شايد براى برخى از لشكريان اين فكر پيش آمد كه ممكن است نوبت استرداد اموال نيز برسد از اين رو پيغمبر(ص)را براى تقسيم غنايم تحت فشار قرار داده و خواستند تا هر چه زودتر دست به كار تقسيم شترها و گوسفندان و اموال ديگر شود و حتى ابن هشام و ديگران نوشته‏اند:رسول خدا(ص)سوار بر شتر خويش شده بود كه مردم اطراف آن حضرت را گرفته و فرياد مى‏زدند:يا رسول الله غنايم را تقسيم كن و سهم ما را بده و همچنان حضرت را تا پاى درختى بردند و در آنجا رداى پيغمبر را از دوشش كشيدند و رسول خدا(ص)به آنها فرمود:مردم رداى مرا بدهيد كه اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشيد همه آنها را ميان شما تقسيم خواهم كرد و مرا شخص بخيل و ترسو و دروغگويى نديده‏ايد.

آن گاه به كنارى رفته و اندكى از پشم كوهان شترى را كه در آنجا ايستاده بود بركند و ميان دو انگشت خود گرفت و دست خود را بلند كرده فرمود:

اى مردم به خدا سوگند من از اين غنايم و حتى از اين مختصر پشم جز خمس آن حقى ندارم و آن را هم به شما واگذار مى‏كنم،اكنون هر چه از اين غنيمتها برداشته‏ايدبرگردانيد اگر چه سوزن و نخى باشد تا آنها را از روى عدالت ميان شما تقسيم كنم.

در حديث است كه مردى از انصار در اين وقت پيش آمد و مشتى نخ مويى در دست داشت و عرض كرد:يا رسول الله!من اين نخهاى مويى را برداشته بودم تا براى شترم كه پشتش زخم شده پلاسى بدوزم،رسول خدا(ص)فرمود:اما آنچه سهم من است از آن تو باشد!مرد انصارى گفت:حال كه چنين است و كار به اينجا كشيده مرا هم بدان نيازى نيست،اين را گفت و نخها را به زمين انداخت .

و سپس رسول خدا شروع به تقسيم غنايم كرد و در اين ميان به اشراف و بزرگان قريش كه تازه مسلمان شده بودند و يا مانند صفوان بن اميه هنوز در حال كفر بودند ولى در اين جنگ به مسلمانان كمك كرده بودند،سهم بيشترى داد تا دل آنها را نسبت به اسلام نرم كند و تأليف قلبى از ايشان بشود و بعدا نيز در زكات سهمى براى اين گونه افراد به عنوان«مؤلفة قلوبهم»مقرر شد و در اينكه آيا اين بخش اضافى بر اين گروه از سهم خود رسول خدا يعنى خمس بوده و يا از روى همه غنايم،اختلافى در تواريخ ديده مى‏شود و به عقيده ابن سعد در طبقات آن قسمت را رسول خدا از سهم خمس خود به آنها داد و گرنه حق ديگران را طبق سهمى كه داشتند بدون كم و زياد به آنها پرداخت كرده ولى طبق عقيده ديگران رسول خدا در هنگام تقسيم اصل غنايم نيز سهم بيشترى براى آنها منظور فرمود (4) و به هر صورت اين تفاوت در تقسيم،موجب ايراد و اعتراض جمعى از لشكريان و بخصوص مردم مدينه و انصار گرديد و از گوشه و كنار زمزمه‏هايى به عنوان گله و اعتراض برخاست.
 

اعتراض ذو الخويصرة تميمى

ذو الخويصرة مرد گستاخ و سرشناسى در قبيله بنى تميم بود و بعدها نيز در زمان خلافت على (ع)گروه خوارج را تشكيل داد و در جنگ نهروان به قتل رسيد.وى پس از آنكه غنايم تقسيم شد پيش رسول خدا(ص)آمده و گفت:

يا محمد من امروز تقسيم تو را ديدم!فرمود:خوب،چگونه ديدى؟

گفت:عدالت را مراعات نكردى!

رسول خدا(ص)با ناراحتى فرمود:اگر عدالت پيش من نباشد پس نزد چه كسى خواهد بود؟

عمر بن خطاب برخاسته گفت:براى اين گستاخى او را نكشم؟

فرمود:نه،او را به حال خود واگذار كه بزودى پيروانى پيدا خواهد كرد و همگى از دين خارج خواهند شد چنانكه تير از كمان خارج مى‏شود (5) .

و همان طور كه پيغمبر اسلام فرمود:ـو در بالا اشاره كرديمـبعدها همين مرد گروه خوارج را تشكيل داد و از اطاعت امير مؤمنان بيرون رفت و جنگ نهروان را به راه انداخت.به شرحى كه ان شاء الله در زندگى امير المؤمنين(ع)نگارش خواهد شد.
 

گله انصار و سخن رسول خدا(ص)

اعتراض و گله در ميان انصار به صورت عمومى در آمد تا جايى كه برخى گفتند:پيغمبر چون به قوم قبيله خود رسيد ما را فراموش كرد!سعد بن عبادهـرئيس انصارـكه چنان ديد نزد آن حضرت آمد و سخن آنها را به عرض رسانيد.

پيغمبر فرمود:تو خودت در اين باره چه فكر مى‏كنى؟

عرض كرد:من هم يكى از آنها هستم!

و با اين جمله به آن حضرت فهماند كه من هم مانند آنها از اين تقسيم گله‏مند هستم و گفتار آنها را تأييد كرد.رسول خدا كه چنان ديد فرمود:پس قوم خود را در اين‏جا جمع كن.

سعد بن عباده طبق دستور آن حضرت انصار را در مكانى كه اطراف آن را ديوارى كوتاه به صورت حصار احاطه كرده بود جمع كرد،آن گاه رسول خدا(ص)به اتفاق على بن ابيطالب(ع)به نزد آنها رفت و اجازه نداد شخص ديگرى از مهاجرين و يا مردم مكه همراه او بروند،سپس بيامد تا در وسط اجتماع آنها نشست و بدانها فرمود:

من از شما سؤالى دارم پاسخ مرا بدهيد؟

عرض كردند:بگو اى رسول خدا!

فرمود:آيا وقتى من به نزد شما آمدم گمراه نبوديد و خدا به وسيله من شما را هدايت كرد؟

گفتند:چرا،و اين منتى بود كه خدا و رسول او بر ما دارند.

فرمود:آيا بر لب پرتگاه عذاب و آتش(نفاق و اختلاف)نبوديد و خدا به وسيله من شما را از آن نجات داد؟گفتند:چرا و اين هم فضل خدا بود بر ما!

فرمود:آيا شما اندك نبوديد و خداوند به واسطه من جمعيت شما را زياد كرد؟

همان گونه پاسخ دادند،باز فرمود:آيا شما با يكديگر دشمن نبوديد و خدا به وسيله من شما را با همديگر مهربان ساخت؟عرض كردند:چرا يا رسول الله و اين فضل و منتى است كه خدا بر ما دارد.

در اينجا لختى سكوت كرد آن گاه سربلند كرده فرمود:

چرا پاسخ مرا نمى‏دهيد؟

عرض كردند:پدر و مادرمان به فدايت پاسخ ما همان بود كه گفتيم:اين منت و فضل خدا بود بر ما كه اين نعمتها را به وسيله شما به ما ارزانى داشت.

فرمود:ولى به خدا سوگند شما مى‏توانستيد در پاسخ من اين گونه بگوييدـو اگر هم مى‏گفتيد به حقيقت و راستى سخن گفته بوديدـكه:تو نيز وقتى به سوى ما آمدى كه ديگران تو را تكذيب كرده بودند و ما تصديقت كرديم،مردم دست از يارى تو برداشته بودند و ما ياريت كرديم،آواره بودى ما به تو پناه داديم،فقير بودى ما تو را همانند خود قرار داده و با تو مواسات كرديم؟اى گروه انصار آيا به خاطر مختصر ماليه دنيا كه مى‏خواستم به وسيله آن دل جمعى را به اسلام نرم كنم شما از من گله‏مند شديد؟در صورتى كه من شما را به همان اسلامتان واگذاشتم؟

آيا شما خوشنود نيستيد كه ديگران با گوسفند و شتر از اينجا بروند و شما پيغمبر خدا را همراه ببريد؟

به خدا سوگند اگر عنوان هجرت در كار نبود من نيز يكى از انصار بودم،و اگر مردم همگى به راهى بروند و انصار به راهى،من به همان راه انصار مى‏روم.سپس دست به دعا برداشته و گفت:

خداى انصار را رحمت كن،و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ايشان را نيز رحمت فرما.

پيغمبر اسلام اين سخنان را طورى با تأثر و علاقه نسبت به آنها ادا مى‏كرد كه عواطف آنها بسختى نسبت به آن حضرت تحريك شده صداهاشان به گريه بلند شد و گفتند:ما راضى شديم كه رسول خدا سهم ما باشد و ديگر گله‏اى نداريم.

مطابق نقل جمعى در اين وقت بزرگان و پيرمردان آنها برخاسته به دست و پاى پيغمبر افتاده و مى‏بوسيدند و ضمن عذرخواهى از گفتار خود عرض كردند:اى رسول خدا اين اموال ماست كه در اختيار شما قرار دارد هر گونه مى‏خواهى آن را به مصرف برسان و اگر كسى از ما سخنى گفته از روى دشمنى و كينه نبوده بلكه اينها خيال كردند مورد بى‏مهرى و خشم شما قرار گرفته‏اند كه سهم كمترى به آنها دادى و اكنون از اين گناه خود به درگاه خدا پوزش طلبيده و استغفار مى‏كنند،و تو نيز براى آنها از خدا آمرزش بخواه.رسول خدا(ص)براى آنها از خداى تعالى طلب آمرزش كرد.
 

عمره رسول خدا(ص)از«جعرانه»و بازگشت به مدينه

پس از اينكه كار تقسيم غنايم پايان يافت،رسول خدا(ص)از همان«جعرانه»محرم شد و براى انجام عمره به مكه آمد و پس از اتمام اعمال عمره عتاب بن اسيد را كه جوانى خردمند و بردبار بود به حكومت مكه منصوب فرمود،و معاذ بن جبل را نيزدر مكه گذارد تا به مردم قرآن و احكام دين بياموزد و اواخر ماه ذى قعده به مدينه بازگشت.
 

ولادت ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)

از حوادث سال هشتم يكى هم ولادت ابراهيم است كه از«ماريه»ـهمان كنيزى كه نجاشى يا مقوقس فرماندار مصر براى آن حضرت فرستاده بودـمتولد شد و ولادت او در ماه ذى حجه اتفاق افتاد و قابله او زنى بود به نام سلمى كه اين مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونيز به نزد رسول خدا(ص)رفته و مژده مولود جديد را به آن حضرت داد و پيغمبر خدا به خاطر اين مژده بنده‏اى به او بخشيد و نام مولود را ابراهيم گذارد كه نام جدش ابراهيم خليل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندى براى ابراهيم عقيقه كرد و موى سر نوزاد را تراشيد و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق كرد و او را به زنى به نام ام بردة سپرد تا شيرش دهد.

ولادت ابراهيم سبب شد تا ماريه از عنوان كنيزى به مقام همسرى پيغمبر ارتقاء يابد و مقام بيشترى نزد آن حضرت پيدا كند.

اما همين امر سبب حسادت برخى از زنان پيغمبر چون عايشه و حفصه گرديد و براى اينكه ماريه و فرزندش را از چشم پيغمبر بيندازند به كارهاى ناشايست و سخنان ناروايى دست زدند كه نگارنده از نقل آنها خوددارى كرده و براى اطلاع بيشتر خواننده محترم را به كتابهاى ديگر مانند زندگانى محمد،تأليف دكتر محمد حسين هيكل،نويسنده مصرى حواله مى‏دهيم و به دنبال آن ماجراهايى پيش آمد كه بهتر است آنها را در همان كتابها بخوانيد و درباره عايشه و حفصه از روى سخنان نويسندگان اهل سنت،خودتان قضاوت كنيد كه اين دو به دنبال اين داستان چه تحريكاتى انجام دادند و چه توطئه‏هايى كردند و تا چه حد رسول خدا(ص)را آزار كردند و چه سخنانى گفتند تا آنجا كه پيغمبر خدا مدتى از آنها دورى كرد و سرانجام ابو بكر و عمر دخالت كردند...و تا به آخر (6) .و قبل از اين نيز در داستان افك بدان‏اشاره كرديم و گفته شد:كه بر طبق روايات زيادى داستان افك در مورد ماريه بوده نه درباره عايشه و شواهدى نيز بر اين مطلب ذكر كرديم .
 

مرگ زينب دختر رسول خدا(ص)

چيزى از شادى پيغمبر در مورد ولادت اين نوزاد نگذشته بود كه با مرگ دخترش زينب(همسر ابو العاص بن ربيع)مبدل به غم و اندوه گرديد و چنانكه پيش از اين گفتيم زينب بزرگترين دختر رسول خدا(ص)بود كه شرح حال او پيش از اين گذشت.

اواخر سال هشتم نيز يكى دو سريه اتفاق افتاد كه از آن جمله به گفته ابن اثير عمرو بن عاص را رسول خدا(ص)به سوى جيفر و عمرو بن جلندى فرستاد و او زكات اموال آنها را گرفته ميان بى‏نوايانشان تقسيم كرد و به مدينه بازگشت.

و از آن جمله عيينة بن حصن را به سوى بنى عنبر از قبيله تميم فرستاد و فاتحانه بازگشت .

و بدين ترتيب سال هشتم هجرت به پايان رسيد و محرم سال نهم در آمد.

پى‏نوشتها:

1.قبيله بنى سعد همان قبيله‏اى بود كه رسول خدا(ص)دوران شيرخوارگى و طفوليت خود را در ميان آنها گذارنده بود به شرحى كه در بخش دوم گذشت.

2.در بخش دوم گذشت كه در جريان محاصره طائف«و يا به گفته برخى در همان جنگ حنين»شيماء خواهر رضاعى رسول خدا(ص)به نزد آن حضرت آمده و مورد لطف و محبت آن بزرگوار قرار گرفت،چنانكه در صفحات آينده نيز خواهيد خواند.

3.و در مجمع البيان مرحوم طبرسى است كه پيغمبر(ص)فرمود:اگر كسى هم براى آزاد ساختن اسير خود فديه مى‏خواهد من حاضرم فديه او را بدهم تا او را آزاد كند و اندكى از مردم فديه خواستند و آن حضرت فديه به آنها داد و آنها را در برابر فديه،اسيران را آزاد كردند.

4.و از گفتار برخى از مورخين هم استفاده مى‏شود كه همه غنايم را ميان قريش تقسيم كرد و به انصار چيزى نداد.

5.در نقل مرحوم طبرسى در اعلام الورى و ديگران است كه ذو الخويصره وقتى آن سخن را گفت مسلمانان خواستند او را بكشند رسول خدا(ص)فرمود:او را واگذاريد كه بزودى پيروانى پيدا خواهد كرد و از دين بيرون روند همان گونه كه تير از كمان بيرون مى‏رود،و خداى تعالى آنان را به دست محبوبترين خلق خود پس از من خواهد كشت.

نگارنده گويد:داستان ذو الخويصره را كه نامش حرقوص بوده و به ذو الثدية نيز معروف است با مختصر اختلافى چنانكه در متن و پاورقى ذكر شد بيشتر اهل حديث و تاريخ نقل كرده‏اند كه جمعا متجاوز از پنجاه حديث مى‏باشد كه از ابى سعيد خدرى و انس بن مالك و قيس بن عباد و عايشه و أبى ذر و ديگران نقل شده و براى اطلاع از متن تمامى آنها طالبين مى‏توانند به جلد هشتم احقاق الحق صص 522ـ475 مراجعه كنند.

6.ترجمه كتاب مزبور،ج 2،صص 612ـ .602

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما