سال هفتم هجرت

 


جنگ خيبر

ماه ذى حجه بود كه رسول خدا(ص)از حديبيه بازگشت و تا مقدارى از ماه محرم در مدينه بود سپس به آن حضرت خبر رسيد كه يهود خيبر در صدد حمله به مدينه هستند و همين سبب شد تا دستور حركت به خيبر از طرف پيغمبر صادر شود و از طرفى به گفته برخى از مورخين رسول خدا (ص)پس از اينكه نامه به سران جهان نوشت به فكر افتاد ممكن است برخى از آنها مانند كسرىـپادشاه ايرانـو يا هرقل امپراتور روم در صدد برآيند تا از وجود خطرناكترين دشمنان اسلامـيعنى يهوديانى كه در حجاز سكونت دارندـبر ضد مسلمانان استفاده كرده و آنها را به جنگ با مسلمانان تحريك كنند و ديار يهوديان ساكن حجاز پايگاهى براى دشمنان اسلام گردد،و از اين رو پيغمبر اسلام بايد هر چه زودتر تصميم قاطعى براى پاك كردن حجاز از اين دشمنان خطرناك كه با شكست خوردن همكيشانشان يعنى يهود بنى النضير،بنى قينقاع و بنى قريظه در مدينه همچون مار زخم خورده‏اى شده بودند بگيرد،و پيش از اينكه آنها به فكر تهيه لشكر و جنگ و حمله به مدينه بيفتند آنها را سركوب كند،بخصوص كه آنها با قبيله غطفان نيز همپيمان بودند و در وقت بروز جنگ از كمك آنها نيز برخوردار مى‏گشتند.

به هر صورت لشكر اسلام از مدينه خارج شد و پرچم جنگ را نيز رسول خدا به دست على بن ابيطالب (ع)داد و بسرعت راه خيبر را در پيش گرفتند به طورى كه‏نزديك به دويست كيلومتر راه،مسافت ميان مدينه و خيبر را سه روزه طى كرد و براى اينكه ميان يهود مزبور و همپيمانانشان از قبيله غطفان جدايى اندازد كه قبيله مزبور نتوانند به كمك آنها بيايند در سر آب«رجيع»ـكه در نزديكى خيبر بود منزل كرد و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد.

و به گفته ابن هشام قبيله غطفان وقتى از ماجرا با خبر شدند به قصد يارى يهود خيبر حركت كردند ولى به فكر زن و فرزند و اموال خود كه به جاى گذاشته بودند افتاده و گفتند:ممكن است در غياب ما محمد و لشكريانش به سرزمين ما حمله كرده و آنها را اسير نموده و اموال ما را به غنيمت ببرند از اين رو بازگشتند و به كمك آنها نيامدند و برخى از مورخين نيز عقيده دارند كه قبيله غطفان به آنها كمك كردند ولى آنها نيز مانند يهوديان خيبر شكست خورده به ديار خود بازگشتند و ظاهرا قول اول صحيحتر باشد.

و به هر صورت رسول خدا(ص)با لشكريان خود از آنجا حركت كرد و شبانه تا پشت قلعه‏هاى خيبر پيش رفت و در آنجا توقف نمود،صبح كه شد و يهوديان به عادت همه روزه با بيل و كلنگ از قلعه‏ها براى زراعت بيرون آمدند لشكريان اسلام را مشاهده كردند كه قلعه‏ها را محاصره كرده و پياده شده‏اند،از اين رو بسرعت وارد قلعه شده و فرياد زدند:

محمد با سپاهيانش!

پيغمبر خدا اين جريان را به فال نيك گرفت و فرمود:«خيبر خراب شد،ما وقتى بر قومى فرود آييم بدا به حالشان!»!
 

قلعه ‏هاى خيبر

قبلا بايد دانست كه خيبر مركب از هفت قلعه محكم بود كه اطراف آن را مزارع سر سبز و نخلستانها احاطه كرده بود و محل سكونت چند تيره از يهود بوده.

نام اين قلعه‏ها به گفته ياقوت حموى به شرح زير بود:

ناعم،قموص،شق،نطاة،سلالم،و طيح و كتيبه.و در برخى از تواريخ دو قلعه ديگر به نام قلعه صعب بن معاذ و قلعه زبير نيز ذكر شده كه معلوم نيست نام ديگرى از همين قلعه‏هاى هفت گانه است و يا اضافه بر قلعه‏هاى مذكور بوده است.

يهوديان خيبر كه پيش بينى چنين حمله‏اى را از طرف مسلمانان كرده بودند قبلا تهيه جنگ را ديده و آذوقه و اسلحه كافى براى چنين روزى در قلعه‏ها ذخيره كرده بودند،و چون از ورود لشكر اسلام با خبر شدند براى مقابله با آنها به مشورت پرداختند و به دستور سلام بن مشكمـكه بزرگترين آنها بودـاموال و زنان را در قلعه وطيح و سلالم جاى دادند و اندوخته‏هاى خود را به قلعه ناعم بردند،و مردان جنگجو به قلعه نطاه رفتند و براى جنگى سخت خود را آماده كردند.

محاصره قلعه‏ها شروع شد و هر روز در پاى يكى از قلعه‏ها جنگ مى‏شد و يهوديان بسختى از قلعه‏ها دفاع مى‏كردند،زيرا بخوبى مى‏دانستند اگر شكست بخورند بايد از سراسر جزيرة العرب چشم بپوشند و نفوذ يهود در كشور عربستان از ميان خواهد رفت،و از اين رو محاصره قلعه‏هاى مزبور تا روزى كه يهوديان تسليم شدند بيش از بيست روز طول كشيد و سرانجام نيز فتح اين جنگ مانند اكثر جنگهاى ديگر به دست على بن ابيطالب(ع)انجام شد و شجاعتى كه از وى در ميدان جنگ به ظهور رسيد سبب يأس و نوميدى يهوديان از مقاومت و پايدارى گرديد و حاضر به تسليم و مصالحه شدند،بشرحى كه ذيلا بيايد،مورخين مى‏نويسند روزهاى نخست مسلمانان در پاى قلعه نطاه با يهود به جنگ پرداختند و جنگ سختى در آنجا روى داد كه در يك روز تنها از مسلمانان پنجاه نفر زخمى و كشته شدند،و در همان جنگ سلام بن مشكمـبزرگ يهوديانـبه قتل رسيد،و به دنبال او حارث بن ابى زينب فرماندهى جنگ را به عهده گرفت و به قلعه ناعم رفت و محاصره اين قلعه شروع شد و چند روز به طول انجاميد و مسلمانان كارى از پيش نمى‏بردند .

مورخين عموما نوشته‏اند:روزى پيغمبر اسلام(ص)پرچم جنگ را به دست ابو بكر داد و او را براى فتح قلعه قموص و جنگ با يهوديان مأمور كرد (1) ولى اونتوانست كارى انجام دهد و سرافكنده بازگشت و به نقل بسيارى از اهل حديث او و همراهان هر يك گناه شكست را به گردن ديگرى مى‏انداختند،ابو بكر همراهانش را سرزنش مى‏كرد و همراهان او را،روز ديگر پيغمبر خدا پرچم را به دست عمر داد و او را مأمور فتح قلعه و جنگ فرمود،ولى او نيز همانند رفيقش ابو بكر بدون فتح بازگشت و عذر خود را سرپيچى لشكريان از فرمان ذكر كرد و لشكريان نيز بى‏كفايتى او را در فرماندهى علت شكست مى‏دانستند.

شب كه شد به اتفاق اهل تاريخ و حديث پيغمبر خداـبا مختصر اختلافى كه در نقل حديث استـفرمود :

«لا عطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله لا يرجع حتى يفتح الله على يديه كرارا غير فرار».

[فردا پرچم را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و باز نگردد تا آن گاه كه خداوند قلعه را به دست او بگشايد،آن حمله افكنى كه فرار نكند!]

چون روز بعد شد بزرگان را اصحاب پيغمبر زودتر از هر روز در خيمه آن حضرت جمع شدند و همگى انتظار داشتند اين افتخار نصيب آنها گردد و اوصافى كه پيغمبر خدا فرموده بود بر آنها منطبق شود و به همين خاطر وقتى رسول خدا(ص)در جاى خود نشست و نگاهى به آنها انداخت هر يك گردن مى‏كشيدند كه پيغمبر آنها را ببيند شايد پرچم را به او بسپارد.

و از عمر نقل شده كه گويد:من هيچ روز فرماندهى جنگ را به اندازه آن روز دوست نداشتم .

و چون رسول خدا(ص)نظر افكند و على را در ميان اصحاب نديد فرمود:على كجاست؟

گفتند:به چشم درد سختى مبتلا شده كه پيش پاى خود را نمى‏بيند.

پيغمبر فرمود:او را نزد من آريد.

و چون على(ع)را به نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا قدرى از آب دهان خودبه ديدگان او ماليد و دست بر چشمان او كشيد كه چشمش باز شد و پرچم جنگ را به دست او داد و او را به سوى قلعه يهوديان فرستاد و اين جمله از دعا را نيز بدرقه راه او كرده گفت:

«اللهم قه الحر و البرد».

[خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن. (2) ]

على(ع)عرض كرد:يا رسول الله تا چه مقدار با آنها بجنگم؟فرمود:تا وقتى كه مسلمان شوند و شهادتين را بگويند،كه آن وقت ديگر جان و مالشان محترم است.

على(ع)به پاى قلعه آمد و يهوديان به رسم هر روز با سابقه‏اى از فرار كردن مسلمانان در روزهاى پيش داشتند بيرون ريختند و به نقل بسيارى از اهل تاريخ در همينجا بود كه مرحبـپهلوان نامى يهودـغرق در اسلحه به ميدان آمد و رجز خوانده مبارز طلبيد و گفت:

قد علمت خيبر انى مرحب‏
شاكى السلاح بطل مجرب‏
اذ الحروب اقبلت ملتهب (3)

على(ع)به جنگ او رفته و با اين رجز پاسخ او را داد و فرمود:

انا الذى سمتنى امى حيدرة
كليث غابات شديد قسورة
اكيلكم بالسيف كيل السندرة (4)

و سپس با دو ضربت مرحب را به خاك انداخت و يهوديان ديگر كه چنان ديدند به قلعه گريختند و با سرعت در قلعه را بستند كه مسلمانان نتوانند وارد شوند،در اين وقت‏على(ع)به پاى قلعه آمد و پنجه مبارك خود را به حلقه در انداخت و حركت سختى داده آن را از جاى خود كند و به صورت سپرى روى دست گرفت و سپس آن را به دور افكند و به دنبال آن مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح كردند. (5)

و به نقل ابن هشام هنگامى كه رسول خدا پرچم را به دست على(ع)داد فرمود:اين پرچم را بگير و پيش برو تا خداوند قلعه را براى تو بگشايد.

و سپس از سلمة بن عمرو بن اكوع نقل كرده كه گفت:على(ع)پرچم را به دست گرفت و با سرعت به سوى قلعه روان شد،و من نيز به دنبال او بودم،پس همچنان هروله كنان تا پاى قلعه بيامد و پرچم را در وسط سنگهايى كه پاى قلعه بود در زمين فرو برد.مردى از يهوديان از بالاى ديوار قلعه سر كشيد و گفت:تو كيستى؟

على(ع)پاسخ داد:منم على بن ابيطالب.

آن مرد يهودى فرياد زد:سوگند بدانچه بر موسى نازل شد كه مغلوب شديد.

و از ابو رافع نقل كرده كه گفت:من در آن روز همراه على بودم و چون به در قلعه رسيد يهوديان بيرون آمده و با او به جنگ پرداختند،پس مردى از يهود ضربتى به دست على(ع)زد كه سپر از دستش افتاد،در آن هنگام على را ديدم كه دست برد و در قلعه را از جاى كند و آن را به دست گرفت و سپر خويش قرار داد و تا پايان جنگ آن در دست او بود و پس از آنكه قلعه را فتح كرد آن در را به يكسو افكند،و در آن هنگام من و هفت نفر ديگر كه روى هم هشت نفر شديم پيش رفته و هر چه خواستيم آن در را از جا حركت دهيم نتوانستيم.و به نقل ابن حجر عسقلانى در اصابه و قاضى دحلان در سيرة النبويه و ديگران از علمان اهل سنت پس از پايان جنگ چهل نفر كمك كردند تا توانستند آن در را به جاى خود بازگردانند،و قاضى عضد الدين ايجى در شرح مواقف و چند تن ديگر از محدثين آنها از على(ع)با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند كه فرمود:

«و الله ما قلعت باب خيبر بقوة جسمانية بل بقوة رحمانية».

[به خدا سوگند در قلعه خيبر را به نيروى جسمانى از جاى نكندم بلكه با نيروى رحمانى و الهى آن را كندم. (6) ]
 

تسليم يهود خيبر

با فتح قلعه قموص و ناعم و كشته شدن چند تن از سران و پهلوانانشان و اسيران و غنايمى كه از اين قلعه‏ها به دست مسلمانان افتاد يهوديان از پيروزى خود نوميد شده و حالت يأس برايشان مستولى شد و با اين كه هنوز قلعه‏هاى كتيبه و وطيح و سلالم فتح نشده بود به فكر مصالحه افتادند تا جانشان سالم بماند،و از اين رو امية بن أبى الحقيق كه از سران ايشان بود براى قرارداد صلح نزد پيغمبر آمد و قرار شد مانند يهودان بنى قينقاع اموال خود را به جاى گذارند و هر كه مى‏خواهد برود به مقدار بار يك مركب از اثاثيه و لوازم بتواند همراه ببرد،رسول خدا(ص)موافقت فرمود.پس از تنظيم قرارداد به آن حضرت عرض كردند :اگر اجازه دهيد ما در همين سرزمين بمانيم چون به كار زراعت در اين سرزمين آشناتر هستيم و طبق قراردادى در آمد و محصول آن را با صاحبان آنـيعنى مسلمانانى كه زمينها به ايشان منتقل شده بودـتقسيم كنيم.پيغمبر اسلام با اين تقاضاى آنها نيز موافقت فرمود به شرط آنكه هر وقت بخواهد بتواند آنها را از آنجا بيرون كند،و قرار شد محصول آن را هر ساله نصف كنند نصف آن را به مسلمانان بدهند و نصف ديگر را خودشان بردارند،و به اين قرارداد تا زمان عمر بن خطاب نيز عمل شد و عمر در زمان خلافت خود آنها را از آن سرزمين بيرون كرد.
 

مصالحه يهود فدك

هنگامى كه يهود خيبر تسليم شدند پيغمبر اسلام على(ع)را به نزد يهوديان فدك فرستاد (7) كه يا اسلام آورند و يا آماده جنگ باشند،و يهود مزبور كه از سرنوشت يهوديان خيبر مطلع شده بودند تاب جنگ در خود نديدند و از اين رو پيغام دادند كه‏با ما نيز همانند يهود خيبر رفتار كن و رسول خدا(ص)پذيرفت و فدك بدون جنگ تسليم شد و از اين رو سرزمين فدك متعلق به خود آن حضرت گرديد و بر طبق روايات و مدارك بسيارى كه در دست هست آن حضرت فدك را به فاطمه(س)بخشيد و يكى دو سال نيز كه پيغمبر(ص)زنده بود كارهاى آن به دست فاطمه (س)انجام مى‏شد و محصول آن را به خانه فاطمه(س)مى‏آوردند،ولى پس از رحلت رسول خدا(ص)ابو بكر مدعى شد كه فدك ملك شخصى پيغمبر نبوده و او نيز پس از خود چيزى را به ارث نمى‏گذارد و هر چه متعلق به آن حضرت بود،مال همه مسلمانان است و چون فاطمه(ع)فرمود:پدرم او را در زمان حيات خود به من بخشيده از او شاهد طلب كرد و به دنبال آن ماجراهاى جانگدازى پيش آمد كه منجر به شهادت فاطمه(س)گرديد.تعجب اينجاست كه خليفه دوم كه از ماجراى فدك با خبر بودـبا كمال احتياطى كه به گفته اهل سنت در امور مالى مسلمانان داشت و شدت عملى كه براى ضبط آن به خرج مى‏دادـبر خلاف گفته ابو بكر آن را به بنى هاشم برگرداند به شرحى كه در كتابهاى تاريخى موجود است،و پس از وى بنى اميه دوباره آن را از بنى هاشم پس گرفتند و چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد براى بار دوم آن را به فرزندان على(ع)بازگرداند و همچنين در طول تاريخ اسلام چند بار به صاحبان اصلى آن داده شده و دوباره به زور از آنها گرفتند.
 

صفيه دختر حيى بن اخطب

در ميان زنانى كه اسير شدند يكى هم صفيه دختر حيى بن اخطب بود كه پدرش در جنگ بنى قريظه به قتل رسيد و شوهرش كنانة بن ربيع هم در اين جنگ كشته شد و چون او را به همراه چند اسير ديگر به نزد پيغمبر آوردند آن حضرت او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خويش در آورد و جزء همسران خويش قرار داد و با اين كار شخصيت يك زن بزرگ زاده را كه پدر و شوهرش هر دو كشته شده بودند حفظ كرد و از آينده ذلتبارى او را نجات داد،و ضمنا به وسيله اين ازدواج با بنى اسرائيل و يهوديان وصلتى كرده و ارتباطى برقرار نمود كه خود در پيشرفت اسلام و تحكيم‏مبانى آن بسيار مؤثر بود و ثالثا با اين عمل درسى هم به مسلمانان داد كه زنان اسير را آزاد كرده و با احترام همچون زنان آزاده آنها را به عقد در آورند.
 

داستان گوشت مسموم گوسفند

مورخين نوشته‏اند:پس از آنكه رسول خدا(ص)از كار صلح و تقسيم غنايم خيبر فارغ شد زنى از يهوديان كه زن سلام بن مشكم و دختر حارث بن ابى زينب بود گوسفندى را كشته و بريان كرد و آن را با زهر مسموم نموده به عنوان هديه براى رسول خدا(ص)و مسلمانان آورد و چون شنيده بود كه پيغمبر اسلام كتف گوسفند را بيش از جاهاى ديگر دوست مى‏دارد زهر بيشترى در كتف ريخته بود.

رسول خدا(ص)و مسلمانان دست دراز كرده و پيغمبر و بشر بن براء بن معرور پيش از ديگران لقمه‏اى از آن در دهان گذاردند،بشر بن براء بن معرور لقمه خود را از گلو فرو داد ولى پيغمبر آن را از دهان بيرون انداخته فرمود:استخوان اين گوشت به من خبر داد كه زهر آلود است از اين رو مسلمانان ديگر از آن نخوردند،ولى بشر كه لقمه‏اى از آن خورده بود مسموم شد و در اثر همان زهر از دنيا رفت و چون آن زن را طلبيدند و جريان را از او پرسيدند صريحا اعتراف كرد كه آن را مسموم ساخته است.رسول خدا از او پرسيد:براى چه اين كار را كردى؟گفت:تو خود مى‏دانى با قوم و قبيله من چه كردى،از اين رو من اين كار را كردم و با خود گفتم:اگر اين مرد پادشاه است و قصد كشورگشايى دارد كه بدين وسيله از دستش آسوده خواهيم شد و اگر پيغمبر است كه از مسموم بودن آن با خبر خواهد شد!رسول خدا از آن زن درگذشت.و در روايات بسيارى است كه در هنگام رحلت رسول خدا(ص)به خواهر بشر بن براء كه به عيادت آن حضرت آمده بود فرمود:

هم اكنون اثر آن لقمه مسمومى را كه با برادرت بشر در خيبر خورديم در رگ حيات خود احساس كردم و دانستم كه همان موجب قطع زندگى من گرديد.

و از اين رو بسيارى را عقيده بر آن است كه پيغمبر اسلام شهيد از دنيا رفت و گذشته از تمام فضايل و افتخاراتى كه داشت به درجه شهادت نيز نايل آمد.
 

مراجعت از خيبر

چنانكه گفتيم:جنگ خيبر تا روزى كه منجر به تسليم يهوديان گرديد متجاوز از بيست روز طول كشيد و در اين جنگ جمع زيادى از مسلمانان زخمى شدند و به نقل ابن هشام بيست نفر از آنها نيز به شهادت رسيدند كه چهار تن آنها از مهاجرين و بقيه از انصار مدينه بودند.

از يهوديان نيز عده زيادى كشته شدند كه از آن جمله سلام بن مشكم،حارث بن أبى زينب،مرحب و چند تن ديگر از بزرگان ايشان بود.

و در مراجعت سر راه خود به وادى القرى آمد و در آنجا نيز گروهى از يهوديان سكونت داشتند و در آغاز به جنگ مسلمانان آمدند ولى بزودى مغلوب شدند و پس از چند روز محاصره تسليم شدند و پيغمبر خدا به مدينه بازگشت.
 

مراجعت جعفر بن ابيطالب از حبشه

پيغمبر اسلام هنوز در خيبر بود يا در راه بازگشت به مدينه بود كه خبر بازگشت جعفر را از حبشه بدو دادند و رسول خدا(ص)به قدرى از بازگشت او خورسند شد كه فرمود:

«ما أدرى بأيهما أسر بفتح خيبر أم بقدوم جعفر»!

[نمى‏دانم كدام يك از اين دو خبر براى من خورسند كننده‏تر بود:خبر فتح خيبر يا خبر ورود جعفر!]

و چون به مدينه آمد جعفر بن ابيطالب به استقبال آن حضرت شتافت و رسول خدا پيش رفته او را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد و بر طبق روايت كلينى(ره)و شيخ طوسى به او فرمود:

آيا عطيه‏اى به تو ندهم؟و بخششى به تو نكنم؟

جعفر عرض كرد:چرا يا رسول الله!

مردم گمان كردند پيغمبر اسلام مى‏خواهد طلا و نقره‏اى به او بدهد از اين رو همگى خيره شده گردن كشيدند و رسول خدا(ص)نماز جعفر را به او تعليم فرمود ودر فضيلت و ثواب آن بدو گفت:

اگر بتوانى هر روز بخوان و گرنه دو روز يك مرتبه و گرنه هفته‏اى يكبار و گرنه ماه و سالى يك مرتبه اين نماز را بخوان كه خدا گناهانى كه در ما بين آن دو كرده‏اى مى‏آمرزد؟

در حديث ديگرى است كه فرمود:من چيزى را به تو ياد دادم كه اگر هر روز آن را انجام دهى از دنيا و آنچه در آن است براى تو بهتر است. (8)
 

داستان رد شمس

از حوادث سال هفتم يكى هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشيد است به دعاى رسول خدا(ص)كه كازرونى و ديگران نقل كرده‏اند،و حافظ گنجى شافعى آن را در فتح خيبر و هنگام تقسيم غنايم ذكر كرده است.ما آن را از روى مشكل الآثار علامه طحاوى(به نقل احقاق الحق)براى شما نقل مى‏كنيم،كه او به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان على(ع)نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشيد تا غروب شد و على نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پيغمبر نتوانست از جا برخيزد و چون پيغمبر برخاست به على(ع)فرمود:آيا نماز عصر خوانده‏اى؟عرض كرد:نه.

پيغمبر دعا كرده گفت:

«اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس»

[پروردگارا على(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشيد را براى او بازگردان.]اسماء گويد:در اين وقت خورشيد را ديدم كه بازگشت و ديوارها را دوباره آفتاب‏گرفت تا على(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند،آن گاه غروب كرد. (9)
 

عمرة القضاء

پس از جنگ خيبر تا ماه ذى قعده كه پيغمبر خدا به قصد انجام عمرهـطبق قرارداد حديبيهـحركت كرد اتفاق مهم ديگرى در مدينه نيفتاد جز چند مأموريت كوتاه مدت و سپاههاى كوچكى كه پيغمبر خدا براى سركوبى برخى از قبايل اطراف مدينه كه قصد تجاوز يا خيانتى داشتند فرستاد و خود با آنها نبود و در مدينه براى سر و صورت دادن به وضع مسلمانان توقف فرمود و از جمله حوادث،اسلام سه تن ازنامداران قريشـيعنى خالد بن وليد عمرو بن عاص و عثمان بن طلحهـبود كه در اين چند ماه اتفاق افتاد و به صف مسلمانان در مدينه پيوستند و برخى اسلام آنها را پس از«عمرة القضاء»ذكر كرده‏اند.

و چون ماه ذى قعده شد آماده حركت به سوى مكه و انجام عمره‏اى كه در اثر مخالفت قريش سال گذشته از او قضا شده بود گرديد،و با دو هزار نفر از مسلمانان بدان سو حركت كرد و طبق قراردادى كه با قريش داشت اسلحه‏اى جز شمشير غلاف شده همراه برنداشتند،ولى رسول خدا(ص)احتياط كار را كرده براى آنكه مبادا قريش پيمان شكنى كنند محمد بن مسلمه را با صد سوار از جلو فرستاد و دستور داد تا«مر الظهران»ـدره‏اى كه مشرف به شهر مكه استـپيش برود و در آنجا توقف كند تا او و مسلمانان برسند.

پيغمبر به«ذى الحليفه»ـو مسجد شجرهـرسيد و لباس احرام پوشيده«لبيك»گفت،همه مسلمانانى كه همراه آن حضرت بودند لباسهاى احرام پوشيده با شور و هيجان و شوق بسيار با آن حضرت لبيك گفتند.

قريش طبق قرارداد حديبيه وقتى از حركت پيغمبر اسلام آگاه شدند شهر مكه را خالى كرده به كوهها رفتند،فقط عباس بن عبد المطلب و چند تن ديگر در كنار دار الندوه ايستادند تا صفوف مسلمانان را از نزديك مشاهده كنند.

قرشيان نيز روى تپه‏ها و كوههاى مجاور چادر زده بودند و بخوبى زايران خانه خدا و گروههاى منظم مسلمانان را مى‏ديدند.

پيغمبر اسلام با همراهان لبيك گويان با جامه‏هاى احرام در حالى كه شصت شتر براى قربانى همراه آورده بودند به اولين نقطه شهر مكه رسيدند،مهاجرينى كه سالها بود اين شهر مقدس و وطن مألوف خود را از ترس آزار و شكنجه قريش ترك كرده و آرزوى زيارت آن را داشتند اكنون از نزديك مى‏بينند و با كمال آسايش خاطر و شوكت و عظمت خاصى وارد اين شهر مى‏گردند.مسلمانان مدينه و انصار نيز كه مدتها بود آرزوى زيارت خانه كعبه و طواف و عمره را داشتند ولى به خاطر جنگ با قريش و ساير درگيريها نمى‏توانستند بدانجا بيايند،اكنون در ركاب رهبر بزرگوار و پيغمبرعالى قدر خويش توفيق چنين زيارت و طوافى با اين همه قدرت و أبهت نصيبشان شده،خود رسول خدا(ص)نيز كه نسبت به اين شهر عشق مى‏ورزيد و به گفته خود آن حضرت كه به صورت خطاب به مكه فرموده بود:

اگر از ترس خويشاوندانم نبود هيچ جا را بر تو ترجيح نمى‏دادم!

بارى همه دلها مى‏تپيد و اشك شوق در بيشتر چشمها حلقه مى‏زد،رسول خدا(ص)در حالى كه بر ناقه«قصوى»سوار بود بسرعت از سمت شمال وارد شهر گرديد،عبد الله بن رواحه مهار ناقه آن حضرت را به دست داشت و رجز مى‏خواند:

خلوا بنى الكفار عن سبيله‏
خلوا فكل الخير فى رسوله‏
يا رب انى مومن بقيله‏
اعرف حق الله فى قبوله (10)

مسلمانان به همراه رسول خدا به مسجد الحرام آمدند و طواف خانه كعبه را انجام دادند و سپس ما بين صفا و مروه سعى كرده آن گاه موى سر را كوتاه نموده و شتران را در نزديكى مروه قربانى كردند.

و بدين ترتيب سه روز در مكه بودند و در هنگام نماز به مسجد الحرام مى‏آمدند و نماز مى‏خواندند و مهاجرين در اين سه روز به خانه‏هاى خود رفته و در كوچه‏هاى شهر آزادانه رفت و آمد داشتند و قريش نيز از دور و نزديك شاهد اعمال و كردار آنان بودند و جمع زيادى از آنان وقتى در همين فاصله كوتاه آن صميميت و صفا را از مسلمانان ديدند و بر خلاف تبليغات سوء مشركين و دشمنان اسلام كه مى‏گفتند:مسلمانان براى خانه كعبه چندان احترامى قايل نيستند و افرادى جنگجو و كينه توز هستند،مشاهده كردند چگونه پيغمبر اسلام در تجليل و احترام كعبه مى‏كوشد و تا چه اندازه مهر و محبت و صفا و صميميت در ميان مسلمانان حكمفرماست در دل متمايل به اسلام گشته و پس از رفتن مسلمانان از شهر مكه به دين اسلام در آمدند و اين سفر سه روزه اثر عميق خود را در دلهاى مردم مكه به جاى گذارد و در فتح مكه وماجراهاى بعدى كمك بزرگى به پيشرفت اسلام و فتح شهر مكه و پيروزى در ساير جنگها و غزوات نمود .
 

ازدواج با ميمونه

آخرين ازدواج پيغمبر ازدواج با ميمونه دختر حارث بن حزنـو خواهر زن عباس بن عبد المطلبـبود كه در همين سفر اتفاق افتاد،و به پيشنهاد عباس بن عبد المطلب عموى آن حضرت انجام شد و سبب اين ازدواج آن بود كه ميمونه اختيار ازدواج خود را به عباس واگذار كرده بود و عباس نيز با ورود پيغمبر به مكه علاقه ميمونه را به اين ازدواج درك كرد و بلكه مطابق گفته بسيارى از مفسرين ميمونه همان زنى است كه خود را به پيغمبر بخشيد و خدا در قرآن داستان او را نقل كرده و قبلا نيز دو شوهر كرده بود و چون زن با ايمانى بود و اين علاقه او به پيغمبر فقط منشأ ايمانى داشت پيغمبر اسلام به پاسخ اين محبت او را به ازدواج خويش در آورد و بخصوص كه ميمونه از نظر خانوادگى موقعيت خاصى داشت و اين ازدواج مى‏توانست ميان پيغمبر و قبايل بزرگ مكه و قريش را مرتبط سازد از اين رو با اين پيشنهاد موافقت فرمود.روز سوم توقف در مكه اين كار انجام شد ولى مراسم زفاف در خارج مكه در جايى به نام«سرف»صورت گرفت.

رسول خدا(ص)در نظر داشت به عنوان عروسى با آن زن،مهمانى ترتيب دهد و بزرگان قريش و خويشان ميمونه را دعوت نمايد و از نزديك با آنها گفتگو كند و به دشمنيها و اختلافات پايان دهد،ولى قريش حاضر به اين كار نشده و چون روز سوم شد سهيل بن عمرو با چند تن از قريش به عنوان نمايندگى از طرف آنها پيش پيغمبر آمده و گفتند:مهلت تو پايان يافت و ديگر در مكه نمان !

و چون رسول خدا(ص)به آنها فرمود:چه ضرر دارد كه من در شهر شما عروسى كنم و وليمه و غذايى به شما بدهم؟گفتند:

«لا حاجة لنا فى طعامك فاخرج عنا»!

[ما را به غذا و ميهمانى تو احتياجى نيست هر چه زودتر از شهر ما خارج شو!]رسول خدا(ص)كه چنان ديدـطبق قرارداد حديبيهـاز مكه بيرون رفت و ابو رافعـغلام خويشـرا در مكه گذارد تا ميمونه را با خود بياورد.

پى‏نوشتها:

1.و برخى نيز اين داستان را در فتح قلعه ناعم ذكر كرده‏اند.و الله العالم.

2.در احاديث بسيارى است كه از آن پس گاهى على(ع)را در هواى سرد با جامه‏هاى نازك مى‏ديدند و بالعكس در هواى گرم با جامه‏هاى پشمين،و چون تعجب كردند كه چگونه سرما و گرما در وى اثر نمى‏كند و از او جهت را پرسيدند فرمود:از آن روز كه پيغمبر خدا آن دعا را در حق من كرد سرما و گرما در بدن من اثر نمى‏كند.

3.يعنى خيبريان مى‏دانند كه منم مرحب كه اسلحه و افزار جنگم بران،و پهلوانى مجرب و آزموده هستم هنگامى كه جنگها شعله‏ور شود.

4.منم كه مادرم مرا حيدره ناميده و چون شير بيشه‏اى هستم كه خشم و قهرش سخت است و با اين شمشير شما را همچون سندره مى‏سنجم(سندره نام پيمانه بزرگى است كه گنجايش زيادى دارد و كنايه از آن است كه كشتار زيادى از شما خواهم كرد).

5.داستان كندن در قلعه خيبر را به وسيله على بن ابيطالب بخارى و مسلم و ابن هشام و طبرى و ديگر از محدثين و مورخين اهل سنت با مختصر اختلافى نقل كرده و شعراى عرب نيز مانند حسان بن ثابت و ديگران در اشعار خود به اجمال و تفصيل به نظم در آورده‏اند.

6.احقاق الحق،ج 8،ص .383

7.و بر طبق نقلى محيصة بن مسعود را مأمور اين كار كرد.

8.نگارنده گويد پيش از اين،داستان هجرت به حبشه را در بخش چهارم به تفصيل ذكر كرديم و در آنجا اشاره شد كه آخرين دسته از مهاجرين كه از حبشه بازگشتند جعفر بن ابيطالب و همراهان او بودند كه جمعا شانزده تن بودند و از آن جمله ام حبيبه دختر ابو سفيان بود كه چون شوهرش عبيد الله بن جحش در حبشه به دين نصارى در آمد ام حبيبه از او جدا شد و رسول خدا(ص)چون از ماجرا مطلع شد او را به عقد خويش در آورد به شرحى كه قبلا گذشت.

9.نگارنده گويد:داستان«رد شمس»را بيش از بيست نفر از بزرگان اهل سنت با اختلاف مختصرى از اسماء بنت عميس،ابو رافع،ام سلمه،جابر،ابو سعيد خدرى،ابو هريره و ديگر از صحابه نقل كرده‏اند كه براى اطلاع از متون آنها مى‏توانيد به جلد پنجم كتاب احقاق الحق،صص 540ـ521 مراجعه كنيد و شايد براى برخى داستان مزبور مستبعد باشد اما بايد دانست كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چيز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهى جاى هيچ گونه استبعادى باقى نخواهد ماند.

جالب اينجاست كه سبط بن جوزى،يكى از بزرگان عامه،به دنبال داستان حديث رد شمس داستان جالب ديگرى نقل كرد و مى‏گويد:

جمعى از مشايخ و بزرگان ما در عراق نقل كرده‏اند كه هنگام عصرى بود كه ابو منصور مظفر بن اردشير عبادى واعظ در محله ناجيه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذكر فضايل اهل بيت و نقل داستان رد شمس بود و با بيان شيوا و سحرآميز خود دلها را به خود جذب كرده بود كه ناگاه ابر سياه و غليظى قسمت مغرب را پوشاند و خورشيد را از نظرها پنهان كرد و چندان طول كشيد و هوا تاريك شد كه مردم گمان كردند خورشيد غروب كرده،در اين وقت ابو منصور واعظ روى منبر ايستاد و با دست خود به سوى خورشيد اشاره كرد و گفت:

لا تغربى يا شمس حتى ينتهى‏
مدحى لآل المصطفى و لنجله‏
و اثنى عنانك ان اردت ثنائهم‏
أنسيت ان كان الوقوف لاجله‏
ان كان للمولى وقوفك فليكن‏
هذا الوقوف لخيله و لرجله

[اى خورشيد غروب نكن تا مدح من درباره اهل بيت پيغمبر و فرزندان او پايان يابد،و عنان خود باز گردان اگر بيان ثناى آنها را خواهى؟آيا فراموش كرده‏اى توقف خود را براى پيغمبر؟اگر براى مولى توقف كردى و ايستادى براى پيروان و نزديكان او نيز بايد بايستى.]راويان مزبور گفته‏اند:در اين وقت ناگهان ديدند ابرها به يكسو رفت و خورشيد بيرون آمد.

و ابن حجر عسقلانىـبا شدت تعصبى كه داردـداستان رد شمس را در كتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)،ص 126،ذكر كرده و آن را از كرامات على(ع)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نيز از تذكرة الخواص نقل نموده است.

و از روايات زيادى كه در كتابهاى شيعه و سنى در اين باره وارد شده معلوم مى‏شود كه داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و براى تحقيق بيشتر لازم است به كتاب كفاية الموحدين،ج 2 صص 413ـ411 نيز رجوع كنيد.

10.اى كافرزادگان راه خدا را(براى پيغمبر و فرستاده او)باز كنيد،راه دهيد كه هر چه خير است در نزد پيغمبر خداست.پروردگارا من به گفتارش ايمان دارم،و حق خدا را در پذيرفتن گفتار او مى‏دانم.

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما