محمد (ص) در اندیشه مولانا - Maghaleh
 
 
 












 
محمد (ص) در اندیشه مولانا

 


(6 صفحه از صفحه 48 تا 53)

 

نویسنده : ماری شیمل، آنه

نویسنده : اسکندری، عبدالمجید

 

(صفحه 48)


 

محمد(ص)در اندیشه‏ مولانا

 
پروفسورآنه ماری شیمل/عبدالمجید اسکندری

 

پروفسور آنه ماری شیمل ادیب و مستشرق‏ شناخته شده در شب قاره هند،خاورمیانه،اروپا و آمریکاست.عشق او به زبان و ادبیات فارسی و عرفان غنی مشرق زمین غیر قابل انکار است.او رهرو طریقت عشق است و در طول زندگی پربار خود همانند دیگر مریدان طریقت عشق همواره در کشف مجهولات بوده است.شیمل همواره‏ شیفته تازگیهاست و عشق به انسانیت را که از اوصاف الهی است در عمل به اثبات رسانده‏ است.وی عاشق مولانا،ناصر خسرو،اقبال‏ لاهوری و بسیاری دیگر از مفاخر مشرق زمین‏ است و با غرق شدن در دریای بی‏کران عرفان‏ دریچه‏های تازه‏ای را پیش روی خود و خوانندگان‏ رش گشوده است.

آنه ماری شیمل در سال 1922 در شهر رفورت»آلمان پای به عرصهء هستی نهاد.در جنگ جهانی دوم در برلین به تحصیل زبان و فرهنگ اسلامی همت گماشت و پس از جنگ به‏ شهر«ماربورگ»رفت و در آنجا به تدریس علوم‏ اسلامی پرداخت.در سال 1952 به ترکیه عزیمت‏ کرد و در کتابخانه‏های آن کشور به تحقیق و پژوهش ادامه داد و طی سالهای 1959-1954 در دانشکدهء الهیات آنکارا تاریخ ادیان را تدریس کرد. پس از چندی به آلمان بازگشت و آموزش درس‏ عربی و علوم اسلامی را در دانشگاه بن به عهده‏ گرفت.در سال 1966 برای تدریس به دانشگاه‏ روارد در ایالت متحده آمریکا دعوت شد و مدت‏ 2 سال در این دانشگاه به تدریس تاریخ و فرهنگ‏ اسلامی،خوشنویسی،شرح مثنوی،ادبیات‏فارسی در هند و ادبیات اردو مشغول شد.شیمل‏ کتابهای زیادی دربارهء فرهنگ‏وعرفان اسلامی‏ نوشته و در کنگره‏های گوناگون مقالات بی‏شماری‏ در این باره ارائه کرده است.او کتابهای خود را به‏ زبان انگلیسی و آلمانی می‏نویسد و سپس خود آنها را به زبانهای دیگر ترجمه می‏کند.

آنچه در پی می‏آید ترجمهء سخنرانی او در مراسم‏ اعطای دکترای افتخاری دانشگاه تهران به وی است. که از نظر خوانندگان گرامی می‏گذرد.

یا حبیب‏اللّه،رسول خالق یکتا تویی‏ برگزین ذوالجلال پاک و بی‏همتا تویی

این آغاز«نعت شریف»است،مدح و ستایش‏ دراویش مولویه در ابتدای مراسم سماع‏ می‏خوانند.این شعر را عطری،آهنگساز بزرگ‏ ترکیه نیز برای اجرا با موسیقی تنظیم کرده است و در آن شاعر پیامبر را با چنین عباراتی تحسین‏ می‏کند:پیامبری که نور چشم انبیاست و در سفر آسمانی‏اش پا بر نه فلک سبز می‏گذارد و درخت‏ سرو باغ رسالت است،سرچشمه رازهای‏ روحانی عرفانی و گلبن بستان شریعت الهی و همچنین بلبل عالی مقامی است.

هرچند این نعت برای هرکسی که با اندیشه‏ها و تعالی مولوی آشنا باشد پدیدهء غریبی نیست،اما در مورد جایگاه پیامبر اسلام در آثار رومی بندرت‏ مطالعهء عمیقی صورت گرفته است.بیشتر محققان ترجیح داده‏اند تا به تجارب عرفانی‏ متعالی او بپردازند که وی را فراتر از زمان و مکان و خورشید و ماه برده است(همانند بررسی‏هایی که جوزف فن‏هامر،یکی ازشرق‏شناسان اتریش،در سال 1818 انجام داده‏ است.محققان و تحسین‏کنندگان این شاعر بیشتر به رابطهء او با شمس‏الدین تبریزی می‏پردازند که‏ عشق به او،مولوی را نه تنها شاعر،بلکه‏ بزرگترین شاعر عرفانی جهان اسلام کرد.اما بنظر من نحوهء تفسیر مولوی رومی از جایگاه پیامبر و پیام او برای درک حقیقی آسان مولانا اهمیت دارد. وی در یکی از غزلیاتش مستمعین را نصیحت‏ می‏کند که به آثار محمد(ص)بنگرد«که همچنان‏ پس از 650 سال محکم و ریشه‏دار باقی است».

بباد و بود محمد نگر چو باقی است‏ ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیاد است

در اولین جلسهء ملاقات او با شمس این پرسش‏ مطرح می‏گردد«آیا محمد(ص)بزرگتر است یا بایزید بسطامی؟چون بایزید بسطامی گفته بود: «سبحانی ما اعظم شأنی»در حالیکه پیامبر فرموده‏ بودند:«ما عرفناک حق معرفتک».

براساس نظر مولانا،این بیان نشانهء عظمت‏ حقیقی پیامبر است،چون او هرروز بیشتر می‏دید و بیشتر در تجربه مذهبی‏اش حرکت می‏کرد و درک‏ می‏کرد که انسان دائما در جهت قرب به خداوند- که عمق عظمتش برای انسان غیر قابل محاسبه‏ است-رشد می‏کند.جام ادراک بایزید از آن مقدار پر شد اما حضرت مصطفی را استسقای عظیم بود و سینه مبارکش به شرح الم نشرح لک صدرک‏ انشراح یافته بود و لاجرم دم از تشنگی می‏زد.این‏ اندیشه به آرمان اقبال از«از رشد بدون کاهش»که‏ سالک آن‏را در هر لحظه تجربه می‏کند نزدیک‏ است(«مناقب»ص 619)برای اهل معنی یا

 

(صفحه 49)


کسانی که معنی عمیقتر زندگی را درک می‏کنند، این یک وظیفه است که از جزئیات سنت وضو تبعیت کنند(مناقب ص 196).مولانا هم در مورد وضو نوشت:«اهل معانی را متابعت از حضرت رسول از جمله واجبات است».

شروع زندگی اولیا و مقدسین پر از حکایاتی‏ است که در آنها پیامبر(ص)در خواب کسانی‏ آمده‏اند و این قضیه به نحوی با مولانا مربوط می‏شده است.پدربزرگش که فردی زاهد بود، با دیدن پیامبر در خواب مجاب به ازدواج شد (مناقب ص 8).وقتی پدر مولوی بهاءولد،از بلخ به قونیه هجرت کرد در بسیاری از جاها که‏ خانواده به مجبور به اقامت شد،حضرت رسول در خواب بسیاری از اشخاص می‏شدند و توصیه‏ می‏کردند که با خاندان مولوی به خوبی رفتار شود (مناقب ص 16).بعدها،صدرالدین قونوی، پسر خواندهء ابن‏عربی و مفسر قرآن،پیامبر را در خواب دید،که رومی را بر دیگران ترجیح می‏دهد (مناقب ص 334)در حالیکه مولانا مردینی یک‏ متکلم ساکن قونیه را در خواب سرزنش کردند، زیرا او علی‏رغم دانش گسترده‏اش در کلام و حدیث از رومی و مریدانش روی گردانده بود. پیامبر به او فرمود:«اخوان ما را به دیدهء انکار ننگری،علی الخصوص حضرت مولانا که فرزند جان ماست»(مناقب ص 324).این مجموعهء حکایات در خواب حسام‏الدین چلبی به اوج‏ می‏رسد:او در خواب پیامبر(ص) را می‏بیند که‏ در دست مبارکش مثنوی را گرفته و آن‏را می‏خوانند و سراینده‏اش را ستایش می‏کنند و حتی‏ برای اصحاب خود برخی از رازهای این کتاب را افشا می‏نمایند(مناقب 767).اشاره مولانا جامی‏ مبنی‏بر اینکه مثنوی قرآنی به زبان فارسی است نیز در این جا به ذهن خطور می‏کند که‏

مثنوی معنوی مولوی‏ هست قرآن در زبان پهلوی

عشق عمیق مولوی به پیامبر(«مغیث دوکون») («مثنوی»،ج 3،3132)وسنت او،به وسیلهء شمس تقویت شد،چون شمس کاملا در عشق به‏ پیامبر مستغرق بود،و برای رومی به مثابهء نمایندهء حقیقی پیامبر در زمان و عصر او تلقی می‏شد.

در«مناقب»می‏خوانیم که شمس کسی را که‏ ادعا کرده بود به حق رسیده و لذا نیازی به‏ محمد(ص)ندارد سرزنش کرد-ادعایی که غالبا در تواریخ زندگی بزرگان دین به بعضی از فلاسفه‏ و بخصوص به ابن سینا،نسبت داده شده است.(داستان جامی از خواب مجدالدین بغدادی‏ در خصوص پیامبر یک نمونه کلاسیک از این نوع‏ نگرش است).اما،همانگونه که شمس در این‏ قضیه اظهار داشته است:«خداوند مستغنی از محمد نیست»چون در قرآن فرموده است:«اگر می‏خواستیم،برای هر شهری یک هشدار دهنده‏ می‏فرستادیم».(فرقان،51)

اما همانگونه که شمس ادامه می‏دهد«او چنین‏ نکرد و چنین نخواست»چون محمد(ص)برای‏ همه کافی است (مناقب 665).به شیوه‏ای‏ مشابه،مولای رومی خاطرنشان ساخته که‏ بزرگترین عالم الهیات قرون وسطی-که وی نیز عمیقا بدو مدیون بود-یعنی اما ابوحامدالغزالی، فاقد راز و قرب به پیامبر بود،صفتی که‏ برادر جوانترش احمد الغزالی را از او متمایز می‏سازد(مناقب ص 219).

شمس حتی به ابن‏عربی نیز بدگمان بود،زیرا وی گفته بود:«محمد پرده‏دار ماست»(مناقب‏ ص 676).این یک فتوای قوی بر ضد عارفی‏ است که ادعا کرده بود«الفصوص الحکم»را تحت‏ الهام پیامبر نوشته است.پیروی از پیامبر برای‏ شمس به این مفهوم بود که انسان باید او را در معراجعش دنبال کند(مناقب ص 666)و محمدی‏ حقیقی کسی است که قلبش شکسته باشد («محمدی آن باشد که شکسته‏دل باشد»).چنین‏ افرادی می‏توانند«اناالحق محمدی»را سر دهند و حتی از آن فراتر روند(مناقب ص 666).

مثنوی رومی آنگونه که ذکر کردیم قرآنی به زبان‏ فارسی است اما مولوی روایتهای مربوط به پیامبر را در غزلیات و حتی اشعار تعلیمیش آورده است. مولوی در آثارش از هرچه درباره حضرت رسول‏ نوشته و خوانده شده استفاده می‏کند و چشمه‏ بی‏انتهای الهام او قرآن مجید است.مجموعه مفید «احادیث مثنوی»گردآوردی شده بدیع الزمان‏ فروزانفر دلیل روشنی از این علاقه مولوی به‏ حدیث را نشان می‏دهد.مولانا از سیره کامل‏ پیامبر در اثرش استفاده کرده است.گاهی یک‏ داستان مشهور را پیچشی خاص می‏دهد یا تفسیر غیر منتظره‏ای از آن می‏کند.البته او پیوسته از اشارات قرآنی به پیامیر استفاده می‏کند و او را «پادشاه ستارگان و سلطان عبس»می‏نامد (مثنوی،ج‏4،282)و به نحو وسیعی معنی‏ خطاب الهی «یا ایها المزمل»را توضیح می‏دهد. (مثنوی،ج 4،1453وبعد).شرح نبرد بدر در سوره‏های هشتم و هفدهم با عبارت اصلی‏اش«ما رمیت اذ رمیت»،به محور توجه او به سیره پیامبر مبدل می‏شود،چون این عبارت قرآنی بوضوح‏ پیامبر را به عنوان ظرف خداوند توصیف می‏کند، ظرفی که از طریق آن می‏توان خدا را درک کرد.

ما رمیت اذ رمیت خواجه است‏ دیدن او دیدن خالق شده است

(مثنوی،ج 6، 319)

برای او هجرت پیامبر(ص)نمونه‏ای می‏شود از سفر انسان از یک حالت معنوی به حالت معنوی‏ دیگر،تنها با ترک وطن مألوف،جهان ماده، شخص می‏تواند به قلمرو معنوی برسد.رومی‏ این معنا را در غزلی که مطلع آن‏را از شعری ازانوری گرفته بیان کرده است.

درخت اگر متحرک بدی بپا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمهای تبر

و آنگاه می‏سراید:

نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب‏ بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور

همانند تمامی شعرای عارف،سفر آسمانی‏ پیامبر الهام‏بخش مولوی نیز بود.ما نمی‏توانیم‏ ارزش سمبولیک داستان گفته شده در«مناقب‏ العارفین»(ص 365)را ندیده بگیریم که براساس‏ آن پیامبر در سفر شبانه‏اش تصویر زیبای تمثالی را در اریکهء الهی،دید و آن تصویر جلال‏الدین رومی‏ بود و این نوع داستانها جزئی از شرح‏حال بزرگان‏ دین است که به قصد ارتقاء بخشیدن به شهرت مراد بیان شده‏اند.(داستانهای دیگر از این نوع مثلا در مورد عبدالقادر گیلانی نیز موجود است).برای‏ رومی،نمونهء پیامبر که چشمهایش در این بالاترین‏ تجربه همواره متمرکز بود،به الگویی برای او بدل‏ شد:

از دو عالم دیده بردوز این من از مصطفی بیاموز

سر ما زاغ و ماطغی را م جز او از کجا بیاموز

(دیوان 1785) مولانا همانند سلفش عطار،که توصیفش‏ معراج در«الهی نامه»از جمله زیباترین اشعار معراجیه است که تاکنون به زبان فارسی گفته‏ شده،وی نیز به راز نقش جبرئیل در این سفر توجه می‏کند.جبرئیل خود را با عظمت اصلیش‏ بر پیامبر ظاهر می‏سازد یعنی با هفتصد بال‏ تمامی جهان را می‏پوشاند ولی اگر بالهای‏ معنوی پیامبر را می‏دید بالهایش می‏سوخت.

احمد ار بگشاید آن پر جلیل‏ تا ابد بیهوش ماند جبرئیل

جبرئیل می‏بایست در سدرةالمنتهی بایستد چون‏ اگر یک گام پیشتر می‏رفت،بالهایش می‏سوخت.

گفت بیرون زحد ای خوش فرم گر زنم پری بسوزد پر مـ

به این دلیل جبرئیل در شعر مولانا گاهی‏ عنوان نماد عقل ظاهر می‏شود که می‏تواند انسان را به آستانهء حضور الهی برساند،اما نمی‏تواند وارد حرم شود.چون در حرم حضرت حق،پیامبر تجربه‏ای داشت که آن را با این عبارت توصیف‏ کرد:«لی مع‏اللّه وقت».وقتی که هیچ چیز

 

(صفحه 50)


فرشتهء وحی،که روح محض است،به آن‏ دسترسی ندارد این تجربه غیر قابل توصیف است.

در یکی از قطعات نثری بسیار زیبای مولانا، یعنی در توضیح رازهای نماز در«فیه مافیه»نیز بیان شده است.مطمئنا معراج سفری عادی‏ نیست.مولانا این کلام پیامبر که«مرا به یونس ابن‏ متی ترجیح ندهید».(لاتفضلونی علی یونس بن‏ متی)تفسیر می‏کند:چون معراج من به سوی‏ آسمان بود و معراج او به سوی عمق.زیرا قرب به‏ خداوند فراتر از حساب است.

گفت پیغمبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتباء

آن من برچرخ و آن او نشیب‏ ز اندک قرب حق برو نیست از حساب

(مثنوی،ج 3،4512) این ایده آنقدر برای او اهمیت داشت که نه تنها در مثنوی بلکه در«فیه مافیه»نیز آن را بیان‏ می‏کند.در حالی که جبرئیل نمایندهء عقل و خرد محسوب می‏شد،برای مولوی،این براق آسمانی‏ به عنوان نماد عشق ظاهر می‏شود،عشقی که‏ انسان را در یک گام به حضور الهی می‏رساند و قلب در مقابل حمار یعنی جنبه‏های مادی انسان‏ ارداد.رومی در شعری جسورانه در آخر عمر خود،حتی داری را که فرعون جادوگران را بر آن‏ ارمی‏داد به عنوان براق سفر می‏بیند«دار قتل ما ق رحلت است»(مثنوی،ج 5،4135).

آن وسیله‏ای است که معتقدان حقیقی را به قرب‏ خداوند می‏رساند و آنها را قادر می‏سازد تا سفر مانی شهدای عشق را به انجام رسانند.رومی‏ همچنین ذکر کرده که خداوند 000,70 راز را در گفتگوی رمزآلود خود به پیامبر به ودیعه سپرده‏ برخی از آنها نیز بر او آشکار شدند(مناقب ص‏ 5)و اینکه پیامبر قرآن را هفتاد بار در حضور ی در طی آن شب خجسته از بر می‏خواند (مناقب ص 496).

موضوع مورد علاقه دیگر در توجه عارفانهء وی به پیامبر نقش پیامبر به عنوان امی است‏ (سورهء 7،157)هزاران کتاب شعر در حضور ی»خواروخفیف می‏گردد:

صد هزاران دفتر اشعار بود بیش حرف امیش عار بود

(مثنوی،ج 1،529)

این بیانی است که غالبا در اشعار عارفانه پیدا می‏شود.اما رومی نیز تفسیری بر این کلام عرضه‏ می‏کند که غالبا به عنوان تفسیری مربوط به کیفیت‏ وجود،به عنوان ظرفی پاک برای دریافت الهام‏ الهی،تلقی می‏شود.او در فیه مافیه می‏گوید: «او را امی می‏نامیدند چون نوشتن و آموختن و خرد در او ذاتی بود نه اکتسابی،او کسی است که‏ شخصیتهایی را بر روی ماه توصیف می‏کند اما مردی است که نمی‏تواند بنویسد؟در جهان‏ چیست که او نداند،در حالیکه همهء انسانها از او می‏آموزند.در این خرد،چه چیز حقیر می‏تواند باشد که عقل جهانی مالک آن نباشد؟»

معادلهء محمد و عقل اول یا عقل جهانی در حلقه‏های ابن‏عربی یافت می‏شود که در آن حقیقت‏ محمدیه غالبا با اصلاحی مشابه توصیف می‏شود، اما این امر در نزد رومی کمیاب است.این ایده او را وادار می‏سازد در«دیوان شمس»چنین بسراید (شمارهء 1793):

ای شهسوار امر قل،ای پیش غفلت نفس کل‏ چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین

اما در کل،رومی طرفدار ترمینولوژی فلسفی‏ نیست(حتی گروهی او را سرزنش می‏کنند. چنانکه وی چون این امر را در مثنوی ذکر می‏کند).به نظر می‏رسد او دوستدار آن است که‏ عظمت پیامبر را در تصاویر شاعرانه بیان کند.در این ارتباط شق‏القمر بویژه در قالب توصیف‏ شاعران ه او جایگهای خاص می‏یابد:

از رخ او مه شکافت،دیدن او بر نتافت‏ ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

و مومنی که با پیامبر وحدت یابد می‏تواند ادعا کند که من با نور مصطفی ماه را می‏شکافم‏ (دیوان 48)این کیفیت محمد به عنوان امی، همچنین شق‏القمر از دلایل آخرین پیام‏آور بودن‏ اوست و انسان را به چیزی فراتر از جهان مادی‏ ارتقا می‏دهد.کسی که مکتب احمد امی را دیده‏ باشد مجاز است به فضل و مهارتهای فنی‏ منجمینی که معتقد به شق‏القمر هستند،به‏ تلاشهای خود و همچنین به خورشید و ماه‏ بخندد:

وردمی مدرسه احمد امی دیدی‏ رو حلال است بر فضل و هنر خندیدن

ای منجم اگرت شق‏قمر باور شد بایدت برخود و بر شمس و قمر خندیدن

(دیوان 1989) جای تعجب خواهد بود اگر رومی پیامبر را به‏ عنوان شفیع ذکر نکرده باشد.

این چنین فرمود آن شاه رسل‏ که منم کشتی درین دریای کل

(مثنوی ج 4-3358) شعر زیبایی در مناقب‏العارفین به نقش پیامبر به‏ عنوان شفیع اشاره می‏کند:

گفت پیغمبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشک‏ریز

من شفیع عامیان باشم بجان‏ تارها نمشان زاشکنجه گران

(مناقب،ص 202) و مولانا اظهار می‏دارد کسی که یک گوشه جامه‏مصطفی را بگیرد،مطمئنا از عمق جهنم به باغهای‏ بهشت آورده می‏شود.

چونکه یک گوشه ردای مصطفی آمد بدست‏ آنکه بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

(دیوان 1245) در این مورد داستانی بسیار جالب در مناقب‏العارفین آمده است(ص 285).مولانا رومی در اینجا سعی می‏کند تا دلیل بر دار کشیده‏ شدن حلاج را توضیح دهد.او اظهار می‏دارد که‏ عارف شهید زمانی گفته بود:«اگر محمد(ص)را می‏یافتم،از او پاسخی را طلب می‏کردم».پیامبر در خواب بر او ظاهر شد و دلیل فریاد او را جویا می‏شود.حلاج می‏گوید که چرا پیامبر فقط شفیع‏ اهل ایمان است،اما شفاعتش سایر جهان را دربرنمی‏گیرد.اما محمد(ص)توضیح می‏دهد که‏ اراده خداوند این چنین است و او باید آن‏را بپذیرد،و حلاج دستار از سر می‏اندازد و سرش را به عنوان کفاره کلمات جسورانه‏اش تقدیم‏ می‏کند.

مولوی عاشق آن است که داستانهایی از زندگی‏ پیامبر بگوید و البته آنها را به شیوه‏ای بسیار دلپذیر بیان می‏کند.او به تفصیل توضیح می‏دهد که‏ چگونه دایه‏اش حلیمه محمد را گم می‏کند( مثنوی،ج 4،بیت 915 به بعد)و چگونه حلیمه‏ خود را با این کلام آرامش می‏دهد:

غم مخور یاوه نگردد او ز تو بلکه عالم یاوه گردد اندرو

(ج 1،976) همچنین داستان شخص فقیری آمده است که‏ هدیه ناچیزش خالص‏تر از تمام هدایای ثروتمندان‏ در نظر گرفته شد(مناقب‏4-303)و تنها دختر مولانا،ملیکه خاتون،که با کنیزش برخورد بدی‏ کرده بود و پدرش او را نصیحت کرده که سیره‏ پیامبر را دنبال کند و با خدمتکاران همانند خانواده‏ خودش رفتار کند:

شرم دارم از نبی ذوالفنون‏ البسو هم گفت مما تلبسون

مصطفی کرد این وصیت بالبنون‏ اطعموا الاذناب مما تاکلون

پیامبر با دیدار از یک دوست بیمار درسی به مردم‏ می‏دهد که در مثنوی به تفصیل ذکر شده است

 

(صفحه 51)


(ج 2،2141 و بعد)و تواضع و مهربانی پیامبر در داستان کافری که به دیدار او آمد و«با هفت‏ معده غذا خورد»دیده می‏شود،زیرا«الکافر یاکل‏ فی سبعه امعاء»

او مریض شد و خانه را با خجالت ترک کرد،اما وقتی که در پی یک قطعه جواهری(بتی)که در اتاق جا گذاشته بود بازگشت،دید که پیامبر خود مشغول شستن لباسهای کثیف و تمیز کردن اتاقش‏ است؛پس با شگفتی گفت:

یا رسول‏الله رسالت را تمام‏ تو نمودی همچو شمس بی‏غمام

اینکه تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسون با عارز نکرد

(مثنوی،ج 5،64 و بعد) مولانا رومی همچنین عاشق کلمه«اسلم‏ شیطانی»بود چون با تغییر جنبه شیطانی کیفیات‏ پست او،روح مبنا یا نفس،کیفیات ربانی بخود می‏گیرد.(دیوان،82 و 676)این تغییر احساسهای شیطانی و گرایش به سوی ارزشهای‏ مثبت به وسیله عشق یکی از موضوعات عمده در تعالیم مولاناست.عشق نیرویی است که می‏تواند همه چیز را تغییر دهد،و هرچه کیفیات پایه‏ای در آغاز قویتر باشند،نتایج تغییر یا تعالی مثبت‏تر خواهد بود،بدین ترتیب شیطان سابق‏گوی را از جبرئیل می‏گیرد،یعنی به نیرویی مثبت بدل‏ می‏گردد.نقش پیامبر در این تغییر اهمیت خاصی‏ دارد.در میان حدیث‏های عامیانه،رومی به‏ داستان حنانه علاقه‏مند بود،و آن تنه درخت‏ خرمایی بود که در طی خطابه‏ها،قبل از ساخت‏ منبر،به پیامبر خدمت می‏کرد.آن قطعه چوب که‏ دیگر مورد نیاز نبود و احساس تنهایی و ترک شدن‏ می‏کرد،شکایت کرد چون آرزوی لمس دستان‏ پیامبر و خدمت به او را داشت.مولوی فلسفه را محکوم می‏کند که با افکار داستان عاشقانه حنانه، نمی‏تواند راهی به سوی اولیا بگشاید(مثنوی، ج 1،3280).

فلسفی کومنکر حنانه است‏ از حواس اولیا بیگانه است

مصطفی درد دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

(دیوان،1649) اما بیش از آن وقتی طریق مصطفی و کرسی او در قلب ما جای نگیرد ممکن است شکایت کنیم و شاید به تنه درخت خرمای ناله کننده بدل شویم.

چون،چگونه انسان نباید مشتاق او باشد،وقتی‏ حتی قطعه چوب بی‏روح دلتنگ فقدان اوست؟ داستان مسجد ضرار قسمت مهمی از کتاب دوم‏ مثنوی را به خود اختصاص می‏دهد.(سطر 2840 و بعد)و خرد و دانایی محمد(ص)در انتصاب یک جوان هذیلی در سمت فرماندهی‏ سپاه آشکار می‏شود(ج 4،1992 و بعد). داستانهای عامه پسند دیگری نیز وجود دارد: دستمال پیامبر وقتی در آتش افتاد،نسوخت.چون‏در احاطه نور بود-آن نور جاودانه‏ای که حتی‏ می‏تواند آتش جهنم را خاموش کند،چون دوزخژ مخلوق است و نور الهی که از طریق پیامبر درخشید،ابدی و جاودانه است.

مولانا همچنین از حدیثی آگاه بود که براساس آن‏ گل سرخ در هنگام پایین آمدن از معراج از عرق‏ پیامبر ایجاد می‏شود و بنابراین تا روزگار ما رایحهء او را انتقال می‏دهد.

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

اصل و نهاد گل عرق لطف مصطفی است‏ زان صدر بدر گردد آنجا هلال گل

شکی نیست که ماسه‏ها در دست ابوجهل‏ شاهدی از نقش پیامبر به عنوان پیامبر حقیقی است‏ (مثنوی،ج 1،2154 و بعد)و همچنین داستان آن‏ مؤمن بزرگ،یعنی بلال و نجات او که به تفصیل‏ بیان شده است(مثنوی،ج 6،888 و بعد).

اگر رومی به جنبه‏های متفاوت عرفانی پیامبر نمی‏پرداخت،می‏بایست تعجب می‏کردیم.وی به‏قرآن در حکم عصای موسی می‏نگرد:

هست قرآن مر ترا همچو عصا کفرها را در کشد چون اژدها

(مثنوی،ج 3،1209) درمورد روند الهام در فیه مافیه می‏خوانیم: «وقتی پیامبر از خود برون می‏آمد و سخن‏ می‏گفت،معمولا می‏گفت:«خداوند گوید». ظاهر زبان او بود که سخن می‏گفت اما ابدا اینطور نبود و گوینده در واقع خداوند بود.چگونه مخلوق‏ نبود و گوینده در واقع خداوند بود.چگونه مخلوق‏ حادث در زمان اطلاعاتی را ابدیت بدهد؟»بنابراین‏ می‏توان دریافت که او نبود که سخن می‏گفت، بلکه خداوند سخن می‏گفت.»

عظمت پیامبر قابل قیاس با یک اقیانوس بود. حضرت محمد یک اقیانوس بود و این اقیانوس بی‏ حد و مرز را می‏توان به صورتهای مختلف در آثار مولوی مشاهده کرد.او یتیمی بود و در این کنایه‏ اشاره‏ای به یتیم بودن او نیز هست.وی در اقیانوس‏ عشق زندگی می‏کند.

عیسی حریف موسی یونس حریف یوسف‏ احمد نشسته تنها یعنی که من جدایم

عشق است بحر معنی،هریک چوماهی در بحر احمد گهر به دریا،اینک همی نمایم

(دیوان،1700) این رابطه پیامبر با اقیانوس الهی است که خود را در وجودش به نام رحمةاللعالمین نشان می‏دهد، جنبه‏ای از شخصیت او که اغلب با ابر باران‏زا مجسم می‏شود که گهرهای رحمت را با خود می‏آورد و قلبهای مرده انسانیت را زنده می‏کند(این تصویر در شعر مرسوم است)،ابر گهر بار در مثنوی‏ غالب،«ابر مروارید بار»و شاه لطیف سندهی‏ سورسارانگ نمونه‏های خوبی از این تصویرند.

مولانای رومی پیامبر را اینچنین مور خطاب قرار می‏دهد:

ای رحمه للعالمین،بخشی ز دریای یقین‏ مر خاکیان را گوهری،مرماهیان را راحتی

و این کیفیت است که دراویش را تغییر می‏دهد و آنها را شاد و سرزنده می‏سازد که جاه آنها روشن‏ می‏شود و شالهایشان بوی گل سرخ می‏دهد.

از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین‏ چون مه منور خرقه‏ها،چون گل معطر شالها

(دیوان،2) اما محمد تنها بخشی از اقیانوس الهی نیست،او درخت تنومند ساحل است.وقتی یکی از مریدان‏ مولانا در رؤیایش درختی را در ساحل دید آن را به‏ قرار ذیل توصیف کرد: «این اقیانوس بی‏انتها عظمت خداوند قادر است،و آن درخت عظیم وجود خجسته محمد مصطفی است و شاخه‏های این درخت درجات‏ پیامبران و مکانهای اولیاء است و آن پرندگان‏عظیم‏ روح آنهاست و آهنگهای متفاوتی که به آواز می‏خوانند معنی درونی و رازها و کلمات زبان‏ آنهاست.»(مناقب،ص 379).

شجره الکون،درخت ازلی حقیقت محمدیه‏ مفهومی است از حکمت الهی.ابن عربی اما در اینجا به شیوه‏ای شاعرانه‏تر به کار گرفته می‏شود. انسان باید علاقه روحی را به درختان زنده دریابد تا درک کند که چقدر با تصویر کلی‏اش تناسب دارد

 

(صفحه 52)


این اندیشه که محمد،یا نور محمد چیزی شبیه‏ درختی سحرآمیز است در شعری از اشعار دیده‏ می‏شود.

شدست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ‏ هزار راهب و قیس بر درد زنار

(دیوان،1137) این بدان معنی است که نور محمد آنقدر فراگیر است که حتی یک جزء از آن،اگر آشکار شود، کشیشان کلیسا را آنا دگرگون و وادار به تغییر کیش‏ می‏کند.مفهوم نورمحمد در الهیات عرفانی اسلامی‏ از زمان مقاتل در قرن هشتم(میلادی)به کارگرفته‏ شده است.او آیات نور را به عنوان آیات مربوط به‏ پیامبر تفسیر می‏کند و همین امر بود که بعد به وسیله‏ سهل تستری کمال یافت(متوفی به 896)و او کسی‏ است که از ستون اصلی نور،«نور رسول»سخن‏ می‏گوید.این افکار از بیانات قرآنی به طور طبیعی‏ رشد می‏کنند که محمد(ص)سراج منیر و نور روشنایی بخش بود،مرتبا برجستگی بیشتری یافتند. افسانه‏هایی که می‏گویند این نور توسط برخی از اجداد او دیده شده است و تولد او در احاطهء معجزات بود و با آن بود که ظلمت با نور او روشن‏ شد.

عرفا باشکوهترین سرودهای خود را برای او می‏سرایند که نورش بر هر چیز پیشی می‏گیرد. (همانگونه که حلاج در«طاسین السراج»از کتاب‏ «الطواسین»می‏گوید).بخصوص فریدالدین عطار فکر سهل تستری را در خصوص ستون نور برگرفته و آن را در یکی از گویاترین نعمتها در آغاز «منطق الطیر»بیان می‏کند شعری که شایسته ترجمه‏ کامل و تفسیر است.البته،سوره والضحی،«قسم‏ به نور صبح»،حداقل از زمان سنایی(متوفی‏ 1131)برای اشاره به چهره پرنور او بکار گرفته شد و مولانای رومی وی را به عنوان کسی که بیش از ماه‏ است توصیف می‏کند:از قمران من احمرم‏ (دیوان،ترکیب‏بند 18).

چنین توصیفی به خوبی با این حدیث که غالبا به‏ وسیله رومی نقل می‏شود،سازگار است که‏ همدمان من مانند ستاره‏اند.شاعر ما می‏داند که‏ گاهی عشق به ثروت و زن وارد روح انسان می‏شود، اما گاهی هم تصویر رویاگونه محمد به او داده‏ می‏شود:

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن‏ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

(دیوان،3)بدیهی است که مولانای رومی،مانند بیشتر عارفان به ستایش زیبای نوری که از پیامبر به ارث‏ مانده بود برمی‏خیزد(مناقب ص 287)چنانکه‏ می‏گوید:«ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم» (دیوان،1705)

همین نور اصلی است که می‏تواند اهل ایمان را احاطه و حمایت کندواین نور خورشید پیامبر است که با هر پرتوش تمام سایه‏ها را به نور بدل‏ می‏سازد.

این تغییر قدرت پیامبر-که انتخاب سنت«اسلم‏ شیطانی»مولانا را خاطر نشان می‏سازد-دارای‏ اهمیت خاصی درکار اوست.پیامبر کیمیای‏ حقیقی انسان است،او می‏تواند مس طبیعت انسان‏ را به طلا بدل کند.«ما همه مسیم و احمد کیمیاست»(مثنوی،ج 4،990).یا در یک‏ تصویر متفاوت،هرکسی که مفتخر به آمدن به‏ کوثر پیامبر شود کیفیات محمدی کسب می‏کند و باید به عنوان دوست تلقی شود.

هر کرا دیدی ز کوثر سرخ رو او محمد خوست با او گیر خو

(مثنوی،ج 5،1234) ما پیامبر می‏تواند نه تنها افراد بلکه جامعه را نیز تغییر دهد و آنها را بدل به مادری مهربان بگرداند، چون می‏گوید:

مشفقان گردند همچون والده‏ مسلمون را گفت نفس واحده

(مثنوی،2،3711) انسان بناگهان توصیف اقبال را در خصوص‏ نیروی وحدت آفرین پیامبر بیاد میآورد که در اشعار بدیع«اسرار خودی و رموز بیخودی»آمده است. در آن سو،محمد(ص)مانند همه پیامبران عمل‏ می‏کند و همچنین به عنوان میزان خدا بر زمین،یعنی‏ او ارزش حقیقت هر شخص را نشان می‏دهد.«من‏ چو میزان خدایم در جهان»(مثنوی،2،2091) در کتاب آخر مثنوی،محمد مصطفی به عنوان‏ خاتم‏الانبیا تکریم می‏شود،آخرین پیامبری که‏ تمامی قفلهای بسته را با نیروی معجزه‏آسای کلام‏ قرآنی می‏گشاید که(انا فتحنا)«هرآینه ما گشوده‏ایم»(سورهء 48 آیه 1)

قفلهای ناگشاده مانده بود از کف انا فتحنا برگشود

او شفیع است این جهان و آن جهان‏ این جهان زی دین و آن جا زی جنان

پیشه‏اش اندر ظهور و در کمون‏ اهد قومی انهم لایعلمون

بازگشته از دم او هر دوباب‏ در دو عالم دعوت او مستجاب

بهر این خاتم شده‏ست او که ببود مثل او نه بود و نه خواهند بود

(مثنوی،6،165 تا 169)

مولانا رومی آنگونه که از مناقب العارفین‏ می‏آموزیم بر صلوات بر پیامبر اکرم تأکید می‏کرد تا قربت را افزایش دهد:«صلوات بر تو آرم که فزوده‏ باد قربت»(دیوان،301)

گفته می‏شود که او یکبار یا چندین بار ذکر اللهم‏ صل علی محمد و علی آل محمد را هماهنگ باموسیقی در طی سماع تکرار می‏کرد(مناقب ص‏ 412).

سماع وی باید در حالتی بوده باشد که از خود برون می‏شد،چون هنگامی که معنی سلام و صلات و درود را از او پرسیدند،آنگونه که در فیه‏ مافیه آمده است،پاسخ داد: این بدان معنی است که این اعمال نیایش و خدمت و بندگی و توجه از ما ناشی نمی‏شوند و ما در انجام آن آزاد نیستیم.آنها به خداوند تعلق‏ دارند،از آن ما نیستند،آنها از آن خداوندند...

چنین کلماتی ممکن است مانند فرمول‏ عاشقانه‏ای جلوه کنند که به مستی عرفانی،گم‏ شدن کامل مرد در جویبار زندگی الهی اشاره‏ می‏کنند.

موضوع از خود بیخود شدن که اغلب در اشعار رومی مورد استفاده قرار می‏گیرد،همانند اشعار سایر شعرای صوفیه به پیامبر اتصال می‏یابد و سخن‏ از«شراب محمد»نیز بسیار است.

او از صحابه می‏خواهد که شراب مادی ننوشند، بلکه دائما از«شراب ضیافت محمدی»استفاده‏ کنند:«بیا به بزم محمد مدام نوش مدام»(دیوان، 1732)

در این تصویر،او راز پیامبر را به زیبایی توصیف‏ می‏کند:بعد از بیان اینکه اصحاب به وسیله‏ محمد(ص)مست شده و حتی به شمشیر دشمن‏ اعتنایی نمی‏کردند،وی کلام خود را تصحیح‏ می‏کند و یا شگفتی می‏گوید اشتباه است،محمد ساقی نبود،او جامی بود پر از شراب و خداوند ساقی صحابه جود(1131)

صحابیان که برهنه بپیش تبغ شدند خراب و مست بودند از محمد مختار

غلط،محمد ساقی نه بود جامی بود پر از شراب و خدا بود ساقی و ابرار

(دیوان 1131) این بدان معنی است،که محمد ظرفی بود که از طریق آن کلام خدا در میان اهل ایمان پراکنده‏ می‏شد.این بیانی عالی از کیفیت امی بودن است، پیامبری که از هیچ دانش برخاسته از خردی آلوده‏ نشد و ناقل کلمه خالص الهی بود.این بیان‏ همچنین اشاره‏ای به راز«مارمیت»است پیامبر تنها وسیله اراده الهی است.

در این مسیر فکری،شعر دیگری وجود دارد که‏ در آن رومی از تجلی خداوند صحبت می‏کند،در حالیکه پیامبر یکبار دیگر به عنوان یک ظرف،بلکه‏ به صورت ظهور زیبایی جلوه می‏کند که روح پاک در

 

(صفحه 53)


آن مندرج است:

هرگه که به خلق بنگریدی‏ گشتی ز خدا گشاده صد در

چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت اللّه اکبر

(مناقب ص 281) به این دلیل که مولانای رومی نیز به آن حدیث قدسی‏ اشاره می‏کند که برای صوفیه و شعرای قسمت شرقی‏ جهان اسلام پس از روزگار عطار(در گذشته به‏ سال 1221 م)عزیز بود و به نظر من می‏رسد برای‏ نخستین بار در کار او ظاهر شده است.یعنی«انا احمد بلا میم،احد»من احمدی هستم که بدون‏ میم احدم بنابراین است که می‏سراید:

احمد گوید برای روپوش‏ از احمد جز احد نخواهم

(دیوان،1578) یعنی احمد پرده‏ای است که چهرهء ذات را می‏پوشاند،چه هدف مورد نظر احد است.در فیه‏ مافیه مولانا یک پاراگراف کامل را به این حدیث‏ قدسی که در مورد نام حامیش،معین الدین پروانه، اختصاص می‏دهد و می‏گوید احد کامل است،در حالی که احمد هنوز در جایگاه کمال نیست،فقط وقتی م برداشته شود به کمال کامل نائل می‏شود- درست همانطور که م معین الدین باید برداشته شود تا به عین‏الدین برسد،یعنی عصاره مذهب.اما مولانا درباره ارزش عددی حرف م تفکر نمی‏کند که‏ چهل است و با چهل مرتبه موجود بین انسان و خداوند ارتباط می‏یابد.همانگونه که بسیاری از نویسندگان عرفانی،بخصوص‏ در سنت ترکی بعدا اینگونه عمل‏ کردند.برای او،احمد نام جامع تمامی پیامبران‏ است.نام آسمانی پیامبر آغازین که نهایتا در زمان‏ ظاهر شد و ضرورتا شامل نام پیامبران است:«نام‏ احمد نام جمله انبیاست»(مثنوی،1،1106)

هماهنگ با تفسیر کلی موجود،وی نیز بر آن‏ بود که نام احمد در انجیل موجود است.احمد توسط دانشمندان مسلمان بعنوان پریلکتیوس‏ sotielkireP (بسیار باارزش)توضیح داده شده‏ در حالیکه پارالکتوس sotelkaraP یونانی یا روح آرام‏بخش که مسیخ به جامعه‏اش وعده‏ داد،چیزی نیست جز قرائت غلطی از پریکلیتوس.در داستانی مفصل در کتاب اول‏ مثنوی(ادبیات 727،بعد)مسیحیانی که این نام‏ مقدس را در کتاب مقدس خود می‏شناسند و به او احترام می‏گذارند از عذاب رهایی می‏یابند چون‏ نام محمد همانگونه که مشهور است برکت و نیروی خجسته به همراه می‏آورد.

برای مولانا و همچنین اسلاف و پیروانش، محمد(ص)اساس همه چیز است-و گرنه خدا او را باعنوان«لولاک»خطاب نمی‏کرد:«لولاک‏ لولاک ما خلقت الافلاک»به این علت است که در فیه مافیه می‏خوانیم: هرچیزی که موجود است،غرور و تواضع‏ اقتدار و درجهء بالا،همگی از فیض و سایه اوست‏ چون همگی از او تجلی می‏یابد،و کمی بعد در همان کتاب،رومی کلمات خداوند را در ارتباط با پیامبر برمی‏شمارد.

او راهنماست.تا زمانی که انسان نخست‏ به سوی محمد نیاید نمی‏تواند به ما برسد،چون‏ تمام هدایا بر او باریده و بعد از او برای دیگر انسانها توزیع شده است.با این وجود،مولانا نیز به مشکلات پیامبر اشاره می‏کند.او همچنین از غمی که محمد(ص)تجربه می‏کرد در حالیکه‏ مهبط الهام جدیدی از سوی خداوند بود صحبت‏ می‏کند.اما علاوه بر این حقیقت مشهور راز زندگی پیامبر،رومی در فیه مافیه تکرار می‏کند که‏ چگونه محمد(ص)فراخوانده می‏شود«چنانچه‏ خدای محمد،محمد را نیافریده بود.»

خداوند در ابتدا او را کاملا برای خود تسخیر کرد،بعد به او فرمان داد،مردم را بخوان،آنها را موعظه کن و اصلاح نما.محمد گریست و لابه‏ کرد که«ای خداوند،چه گناهی مرتکب شده‏ام؟ چرامرا از حضور خود می‏رانی؟من برای خودم‏ آرزویی ندارم.»اما خداوند با این وعده به او آرامش داد:«حتی در میان آن حالت تسخیر تو با من خواهی بود.در هر کاری که درگیر شوی،در حال وحدت با من خواهی بود.»

این داستان به راز پیام پیامبر اشاره دارد همانگونه‏ که توضیح داده شده است.مثلا،توسط اقبال در فصل پنجم«بازسازی تفکر مذهبی در اسلام»در جاییکه تهذیب عرفانی و پیامبری را در تقابل با هم‏ بررسی می‏کند.او این موضوع را همچنین در «طاسین زردشت»در«جاوید نامه»اش آورده‏ است.

«پیامبر بودن در مقایسه با اتحاد مطلق همه درد و شکنجه و آزار است»رومی اینچنین می‏گوید:اما پیامبر می‏داند که باید کار کند،حتی اگر ترجیح‏ بدهد که با خداوند بماند.اما،راز این کار آن‏ است که او هرگز از خدا جدا نمی‏شود:از تجربه‏ وحدت‏بخش باز می‏گردد،اما هرگز ارتباطش را با خدا قطع نمی‏کند و بنابراین می‏تواند دستور الهی‏ را در جهان جاری کند اما به یاد نقشبندی و(این‏ یادآور کلام نقشبندی است که«دست به کار و دل‏ به یار می‏آید».پیامبر بودن به معنی تحمل بار موعظه و کار برای جامعه به عنوان عبد خداوند است و این جنبه از پیغمبرشناسی مخصوصا قابل‏ توجه است. جنبه خاص دیگر در کار رومی رابطه بین شمس‏ تبریزی و پیامبر است.مولانا دریافت که شمس‏ عمیقا در عشق پیامبر غرق شده‏است و به تعبیر خود او«دوست عزیز احمد پیامبر در این جهان- شمس تبریزی پادشاهی که یکی از بزرگترین‏هاست»:

مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبریاست

این اوست که با رازهای پیامبر آشناست و به این‏ دلیل‏

شمس تبریزی تویی واقف اسرار رسول‏ نام شیرین تو هم گم شده را درمان باد

(دیوان،792) بنابراین مستمعین خود را توصیه می‏کند که:

گر زخم احمد می خواهی تمام بوی و رنگ‏ منزلی کن بردر تبریز یکدم ساربان

(دیوان،1966) برای یک شاعر عرفانی مانند رومی دشوار نبودکه ارتباط رازآمیزبین نام شمس(خورشید)و کلمات سورهء و الضحی را بیابد و بنابراین تعدادی‏ از اشعار وی شامل ابهام شگفت‏انگیز بین الضحی‏ و شمس باشد.من حتی مایلم شعر پر از جذبهء دیگری را تفسیر کنم که گوید: «جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید» و آن مرتبط با لحظه‏ای است که شمس بعد از چند ماه غیبت دوباره ظاهر شد و با خود پرتو پیامبر را آورد و این ما را به جنبهء نهایی و شاید مهمترین جنبهء توجه مولوی به محمد(ص) می‏رساند.وی در شعری عاشقانه و عربی چنین‏ می‏سراید که پیامبر نه فقط دوست و طبیب او، بلکه معلم و داروی او نیز هست.

«هذا حبیبی،هذا طبیبی،هذا ادیبی،هذا دوائی(دیوان،3125)

او نه تنها نمونه‏ای زیباست(اسوهء حسنه)بلکه‏ سنتش را باید با عشق و دقت دنبال کرد؛او نه تنها نوری درخشان است،بلکه نام او برای مولانا مترادف با عشق است.او شمس‏الدین را در شعری به عنوان همدم نزدیک مصطفی در رازهای‏ عشق تحسین می‏کند: «آنکه در اسرار عشق هم‏نفس مصطفی است» (دیوان،462)او همچنین عشق را به عنوان‏ آمدن مصطفی درمیان کفار توصیف می‏کند (دیوان،2400).در حقیقت تنها کسی که از این‏ شعلهء عشق متجلی در پیامبر بهره نبرد ابولهب یا دشمن شیطان صفت پیامبر(«پدر آتش»)بود: «محروم از آتش تو جزبولهب ندیدم.»

در مثنوی ج 5،ابیات 2734 و بعد)مولانا حدیث قدسی لولاک(اگر تو نبودی)را تفسیر می‏کند،

عشق بشکافد فلک را صد شکاف‏ عشق لرزاند زمین را از گزاف

با محمد بود عشقی پاک جفت‏ بهر عشق او را خدا لولاک گفت

محمد(ص)،برای رومی بیش از یک پیامبر یا برای وحی الهی است،نجیب و مهربان،شامخ و راهنما و تجسم آن عشقی است که در اثر مولانا رومی،نیروی محرک عمدهء عالم است و در این‏ تفسیر به اقبال نزدیک می‏شویم که در مسجد کوردوا می‏سراید:

عشق دم جبرئیل،عشق دل مصطفی‏

چندین دهه قبل اقبال چکامه‏ای بزرگ را برای‏ مسجد کوردوا نوشت و در آنجا پیامبر را به عنوان‏ رهبر کاروانی که به سمت جایگاه مقدس اصلی‏ اسلامی حرکت می‏کند توصیف کرد.

به نظر می‏رسد که مولای رومی در یکی از اشعار که در آن سفر آسمانی روح به نحوی شاعرانه‏ توصیف شد.اینگونه شروع مجذوبانه‏اش کند:

هر نفس آواز عشق می‏رسد از چپ و راست‏ ما به فلک می‏رویم عزم تماشا کراست

در این شعر،مولانا درمورد رهبر کاروانی‏ می‏سراید که از نور باشکوهش ماه شکافته می‏شود و گونه‏اش مانند نور صبحگاهی است و رهبر کاروان نفوس،فخر عالم،مصطفی(ص)است‏

بخت جوان یار ما،دادن جان کار ما قافله‏سالار ما،فخر جهان مصطفی است

 

پایان مقاله

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما