(6 صفحه از صفحه 48
تا 53)
نویسنده : اسکندری، عبدالمجید
محمد(ص)در اندیشه مولانا
پروفسورآنه ماری شیمل/عبدالمجید اسکندری
پروفسور
آنه ماری شیمل ادیب و مستشرق شناخته شده در شب قاره هند،خاورمیانه،اروپا و
آمریکاست.عشق او به زبان و ادبیات فارسی و عرفان غنی مشرق زمین غیر قابل
انکار است.او رهرو طریقت عشق است و در طول زندگی پربار خود همانند دیگر
مریدان طریقت عشق همواره در کشف مجهولات بوده است.شیمل همواره شیفته
تازگیهاست و عشق به انسانیت را که از اوصاف الهی است در عمل به اثبات
رسانده است.وی عاشق مولانا،ناصر خسرو،اقبال لاهوری و بسیاری دیگر از
مفاخر مشرق زمین است و با غرق شدن در دریای بیکران عرفان دریچههای
تازهای را پیش روی خود و خوانندگان رش گشوده است.
آنه ماری
شیمل در سال 1922 در شهر رفورت»آلمان پای به عرصهء هستی نهاد.در جنگ جهانی
دوم در برلین به تحصیل زبان و فرهنگ اسلامی همت گماشت و پس از جنگ به
شهر«ماربورگ»رفت و در آنجا به تدریس علوم اسلامی پرداخت.در سال 1952 به
ترکیه عزیمت کرد و در کتابخانههای آن کشور به تحقیق و پژوهش ادامه داد و
طی سالهای 1959-1954 در دانشکدهء الهیات آنکارا تاریخ ادیان را تدریس کرد.
پس از چندی به آلمان بازگشت و آموزش درس عربی و علوم اسلامی را در دانشگاه
بن به عهده گرفت.در سال 1966 برای تدریس به دانشگاه روارد در ایالت متحده
آمریکا دعوت شد و مدت 2 سال در این دانشگاه به تدریس تاریخ و فرهنگ
اسلامی،خوشنویسی،شرح مثنوی،ادبیاتفارسی در هند و ادبیات اردو مشغول
شد.شیمل کتابهای زیادی دربارهء فرهنگوعرفان اسلامی نوشته و در کنگرههای
گوناگون مقالات بیشماری در این باره ارائه کرده است.او کتابهای خود را
به زبان انگلیسی و آلمانی مینویسد و سپس خود آنها را به زبانهای دیگر
ترجمه میکند.
آنچه در
پی میآید ترجمهء سخنرانی او در مراسم اعطای دکترای افتخاری دانشگاه تهران
به وی است. که از نظر خوانندگان گرامی میگذرد.
یا
حبیباللّه،رسول خالق یکتا تویی برگزین ذوالجلال پاک و بیهمتا تویی
این
آغاز«نعت شریف»است،مدح و ستایش دراویش مولویه در ابتدای مراسم سماع
میخوانند.این شعر را عطری،آهنگساز بزرگ ترکیه نیز برای اجرا با موسیقی
تنظیم کرده است و در آن شاعر پیامبر را با چنین عباراتی تحسین
میکند:پیامبری که نور چشم انبیاست و در سفر آسمانیاش پا بر نه فلک سبز
میگذارد و درخت سرو باغ رسالت است،سرچشمه رازهای روحانی عرفانی و گلبن
بستان شریعت الهی و همچنین بلبل عالی مقامی است.
هرچند این
نعت برای هرکسی که با اندیشهها و تعالی مولوی آشنا باشد پدیدهء غریبی
نیست،اما در مورد جایگاه پیامبر اسلام در آثار رومی بندرت مطالعهء عمیقی
صورت گرفته است.بیشتر محققان ترجیح دادهاند تا به تجارب عرفانی متعالی او
بپردازند که وی را فراتر از زمان و مکان و خورشید و ماه برده است(همانند
بررسیهایی که جوزف فنهامر،یکی ازشرقشناسان اتریش،در سال 1818 انجام
داده است.محققان و تحسینکنندگان این شاعر بیشتر به رابطهء او با
شمسالدین تبریزی میپردازند که عشق به او،مولوی را نه تنها شاعر،بلکه
بزرگترین شاعر عرفانی جهان اسلام کرد.اما بنظر من نحوهء تفسیر مولوی رومی
از جایگاه پیامبر و پیام او برای درک حقیقی آسان مولانا اهمیت دارد. وی در
یکی از غزلیاتش مستمعین را نصیحت میکند که به آثار محمد(ص)بنگرد«که
همچنان پس از 650 سال محکم و ریشهدار باقی است».
بباد
و بود محمد نگر چو باقی است ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیاد است
در اولین
جلسهء ملاقات او با شمس این پرسش مطرح میگردد«آیا محمد(ص)بزرگتر است یا
بایزید بسطامی؟چون بایزید بسطامی گفته بود: «سبحانی ما اعظم شأنی»در حالیکه
پیامبر فرموده بودند:«ما عرفناک حق معرفتک».
براساس
نظر مولانا،این بیان نشانهء عظمت حقیقی پیامبر است،چون او هرروز بیشتر
میدید و بیشتر در تجربه مذهبیاش حرکت میکرد و درک میکرد که انسان
دائما در جهت قرب به خداوند- که عمق عظمتش برای انسان غیر قابل محاسبه
است-رشد میکند.جام ادراک بایزید از آن مقدار پر شد اما حضرت مصطفی را
استسقای عظیم بود و سینه مبارکش به شرح الم نشرح لک صدرک انشراح یافته بود
و لاجرم دم از تشنگی میزد.این اندیشه به آرمان اقبال از«از رشد بدون
کاهش»که سالک آنرا در هر لحظه تجربه میکند نزدیک است(«مناقب»ص 619)برای
اهل معنی یا
کسانی که
معنی عمیقتر زندگی را درک میکنند، این یک وظیفه است که از جزئیات سنت وضو
تبعیت کنند(مناقب ص 196).مولانا هم در مورد وضو نوشت:«اهل معانی را متابعت
از حضرت رسول از جمله واجبات است».
شروع
زندگی اولیا و مقدسین پر از حکایاتی است که در آنها پیامبر(ص)در خواب
کسانی آمدهاند و این قضیه به نحوی با مولانا مربوط میشده است.پدربزرگش
که فردی زاهد بود، با دیدن پیامبر در خواب مجاب به ازدواج شد (مناقب ص
8).وقتی پدر مولوی بهاءولد،از بلخ به قونیه هجرت کرد در بسیاری از جاها که
خانواده به مجبور به اقامت شد،حضرت رسول در خواب بسیاری از اشخاص میشدند و
توصیه میکردند که با خاندان مولوی به خوبی رفتار شود (مناقب ص
16).بعدها،صدرالدین قونوی، پسر خواندهء ابنعربی و مفسر قرآن،پیامبر را در
خواب دید،که رومی را بر دیگران ترجیح میدهد (مناقب ص 334)در حالیکه مولانا
مردینی یک متکلم ساکن قونیه را در خواب سرزنش کردند، زیرا او علیرغم دانش
گستردهاش در کلام و حدیث از رومی و مریدانش روی گردانده بود. پیامبر به او
فرمود:«اخوان ما را به دیدهء انکار ننگری،علی الخصوص حضرت مولانا که فرزند
جان ماست»(مناقب ص 324).این مجموعهء حکایات در خواب حسامالدین چلبی به
اوج میرسد:او در خواب پیامبر(ص) را میبیند که در دست مبارکش مثنوی را
گرفته و آنرا میخوانند و سرایندهاش را ستایش میکنند و حتی برای اصحاب
خود برخی از رازهای این کتاب را افشا مینمایند(مناقب 767).اشاره مولانا
جامی مبنیبر اینکه مثنوی قرآنی به زبان فارسی است نیز در این جا به ذهن
خطور میکند که
مثنوی
معنوی مولوی هست قرآن در زبان پهلوی
عشق عمیق
مولوی به پیامبر(«مغیث دوکون») («مثنوی»،ج 3،3132)وسنت او،به وسیلهء شمس
تقویت شد،چون شمس کاملا در عشق به پیامبر مستغرق بود،و برای رومی به
مثابهء نمایندهء حقیقی پیامبر در زمان و عصر او تلقی میشد.
در«مناقب»میخوانیم که شمس کسی را که ادعا کرده بود به حق رسیده و لذا
نیازی به محمد(ص)ندارد سرزنش کرد-ادعایی که غالبا در تواریخ زندگی بزرگان
دین به بعضی از فلاسفه و بخصوص به ابن سینا،نسبت داده شده است.(داستان
جامی از خواب مجدالدین بغدادی در خصوص پیامبر یک نمونه کلاسیک از این نوع
نگرش است).اما،همانگونه که شمس در این قضیه اظهار داشته است:«خداوند
مستغنی از محمد نیست»چون در قرآن فرموده است:«اگر میخواستیم،برای هر شهری
یک هشدار دهنده میفرستادیم».(فرقان،51)
اما
همانگونه که شمس ادامه میدهد«او چنین نکرد و چنین نخواست»چون
محمد(ص)برای همه کافی است (مناقب 665).به شیوهای مشابه،مولای رومی
خاطرنشان ساخته که بزرگترین عالم الهیات قرون وسطی-که وی نیز عمیقا بدو
مدیون بود-یعنی اما ابوحامدالغزالی، فاقد راز و قرب به پیامبر بود،صفتی که
برادر جوانترش احمد الغزالی را از او متمایز میسازد(مناقب ص 219).
شمس حتی
به ابنعربی نیز بدگمان بود،زیرا وی گفته بود:«محمد پردهدار ماست»(مناقب
ص 676).این یک فتوای قوی بر ضد عارفی است که ادعا کرده بود«الفصوص
الحکم»را تحت الهام پیامبر نوشته است.پیروی از پیامبر برای شمس به این
مفهوم بود که انسان باید او را در معراجعش دنبال کند(مناقب ص 666)و محمدی
حقیقی کسی است که قلبش شکسته باشد («محمدی آن باشد که شکستهدل
باشد»).چنین افرادی میتوانند«اناالحق محمدی»را سر دهند و حتی از آن فراتر
روند(مناقب ص 666).
مثنوی
رومی آنگونه که ذکر کردیم قرآنی به زبان فارسی است اما مولوی روایتهای
مربوط به پیامبر را در غزلیات و حتی اشعار تعلیمیش آورده است. مولوی در
آثارش از هرچه درباره حضرت رسول نوشته و خوانده شده استفاده میکند و
چشمه بیانتهای الهام او قرآن مجید است.مجموعه مفید «احادیث
مثنوی»گردآوردی شده بدیع الزمان فروزانفر دلیل روشنی از این علاقه مولوی
به حدیث را نشان میدهد.مولانا از سیره کامل پیامبر در اثرش استفاده کرده
است.گاهی یک داستان مشهور را پیچشی خاص میدهد یا تفسیر غیر منتظرهای از
آن میکند.البته او پیوسته از اشارات قرآنی به پیامیر استفاده میکند و او
را «پادشاه ستارگان و سلطان عبس»مینامد (مثنوی،ج4،282)و به نحو وسیعی
معنی خطاب الهی «یا ایها المزمل»را توضیح میدهد. (مثنوی،ج
4،1453وبعد).شرح نبرد بدر در سورههای هشتم و هفدهم با عبارت اصلیاش«ما
رمیت اذ رمیت»،به محور توجه او به سیره پیامبر مبدل میشود،چون این عبارت
قرآنی بوضوح پیامبر را به عنوان ظرف خداوند توصیف میکند، ظرفی که از طریق
آن میتوان خدا را درک کرد.
ما
رمیت اذ رمیت خواجه است دیدن او دیدن خالق شده است
(مثنوی،ج
6، 319)
برای او
هجرت پیامبر(ص)نمونهای میشود از سفر انسان از یک حالت معنوی به حالت
معنوی دیگر،تنها با ترک وطن مألوف،جهان ماده، شخص میتواند به قلمرو معنوی
برسد.رومی این معنا را در غزلی که مطلع آنرا از شعری ازانوری گرفته بیان
کرده است.
درخت
اگر متحرک بدی بپا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمهای تبر
و آنگاه
میسراید:
نه
مصطفی به سفر رفت جانب یثرب بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
همانند
تمامی شعرای عارف،سفر آسمانی پیامبر الهامبخش مولوی نیز بود.ما
نمیتوانیم ارزش سمبولیک داستان گفته شده در«مناقب العارفین»(ص 365)را
ندیده بگیریم که براساس آن پیامبر در سفر شبانهاش تصویر زیبای تمثالی را
در اریکهء الهی،دید و آن تصویر جلالالدین رومی بود و این نوع داستانها
جزئی از شرححال بزرگان دین است که به قصد ارتقاء بخشیدن به شهرت مراد
بیان شدهاند.(داستانهای دیگر از این نوع مثلا در مورد عبدالقادر گیلانی
نیز موجود است).برای رومی،نمونهء پیامبر که چشمهایش در این بالاترین
تجربه همواره متمرکز بود،به الگویی برای او بدل شد:
از دو
عالم دیده بردوز این من از مصطفی بیاموز
سر ما
زاغ و ماطغی را م جز او از کجا بیاموز
(دیوان
1785) مولانا همانند سلفش عطار،که توصیفش معراج در«الهی نامه»از جمله
زیباترین اشعار معراجیه است که تاکنون به زبان فارسی گفته شده،وی نیز به
راز نقش جبرئیل در این سفر توجه میکند.جبرئیل خود را با عظمت اصلیش بر
پیامبر ظاهر میسازد یعنی با هفتصد بال تمامی جهان را میپوشاند ولی اگر
بالهای معنوی پیامبر را میدید بالهایش میسوخت.
احمد
ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرئیل
جبرئیل
میبایست در سدرةالمنتهی بایستد چون اگر یک گام پیشتر میرفت،بالهایش
میسوخت.
گفت
بیرون زحد ای خوش فرم گر زنم پری بسوزد پر مـ
به این
دلیل جبرئیل در شعر مولانا گاهی عنوان نماد عقل ظاهر میشود که میتواند
انسان را به آستانهء حضور الهی برساند،اما نمیتواند وارد حرم شود.چون در
حرم حضرت حق،پیامبر تجربهای داشت که آن را با این عبارت توصیف کرد:«لی
معاللّه وقت».وقتی که هیچ چیز
فرشتهء
وحی،که روح محض است،به آن دسترسی ندارد این تجربه غیر قابل توصیف است.
در یکی از
قطعات نثری بسیار زیبای مولانا، یعنی در توضیح رازهای نماز در«فیه
مافیه»نیز بیان شده است.مطمئنا معراج سفری عادی نیست.مولانا این کلام
پیامبر که«مرا به یونس ابن متی ترجیح ندهید».(لاتفضلونی علی یونس بن
متی)تفسیر میکند:چون معراج من به سوی آسمان بود و معراج او به سوی
عمق.زیرا قرب به خداوند فراتر از حساب است.
گفت
پیغمبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتباء
آن من
برچرخ و آن او نشیب ز اندک قرب حق برو نیست از حساب
(مثنوی،ج
3،4512) این ایده آنقدر برای او اهمیت داشت که نه تنها در مثنوی بلکه
در«فیه مافیه»نیز آن را بیان میکند.در حالی که جبرئیل نمایندهء عقل و خرد
محسوب میشد،برای مولوی،این براق آسمانی به عنوان نماد عشق ظاهر
میشود،عشقی که انسان را در یک گام به حضور الهی میرساند و قلب در مقابل
حمار یعنی جنبههای مادی انسان ارداد.رومی در شعری جسورانه در آخر عمر
خود،حتی داری را که فرعون جادوگران را بر آن ارمیداد به عنوان براق سفر
میبیند«دار قتل ما ق رحلت است»(مثنوی،ج 5،4135).
آن
وسیلهای است که معتقدان حقیقی را به قرب خداوند میرساند و آنها را قادر
میسازد تا سفر مانی شهدای عشق را به انجام رسانند.رومی همچنین ذکر کرده
که خداوند 000,70 راز را در گفتگوی رمزآلود خود به پیامبر به ودیعه سپرده
برخی از آنها نیز بر او آشکار شدند(مناقب ص 5)و اینکه پیامبر قرآن را
هفتاد بار در حضور ی در طی آن شب خجسته از بر میخواند (مناقب ص 496).
موضوع
مورد علاقه دیگر در توجه عارفانهء وی به پیامبر نقش پیامبر به عنوان امی
است (سورهء 7،157)هزاران کتاب شعر در حضور ی»خواروخفیف میگردد:
صد
هزاران دفتر اشعار بود بیش حرف امیش عار بود
(مثنوی،ج
1،529)
این بیانی
است که غالبا در اشعار عارفانه پیدا میشود.اما رومی نیز تفسیری بر این
کلام عرضه میکند که غالبا به عنوان تفسیری مربوط به کیفیت وجود،به عنوان
ظرفی پاک برای دریافت الهام الهی،تلقی میشود.او در فیه مافیه میگوید:
«او را امی مینامیدند چون نوشتن و آموختن و خرد در او ذاتی بود نه
اکتسابی،او کسی است که شخصیتهایی را بر روی ماه توصیف میکند اما مردی است
که نمیتواند بنویسد؟در جهان چیست که او نداند،در حالیکه همهء انسانها از
او میآموزند.در این خرد،چه چیز حقیر میتواند باشد که عقل جهانی مالک آن
نباشد؟»
معادلهء
محمد و عقل اول یا عقل جهانی در حلقههای ابنعربی یافت میشود که در آن
حقیقت محمدیه غالبا با اصلاحی مشابه توصیف میشود، اما این امر در نزد
رومی کمیاب است.این ایده او را وادار میسازد در«دیوان شمس»چنین بسراید
(شمارهء 1793):
ای
شهسوار امر قل،ای پیش غفلت نفس کل چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید
آستین
اما در
کل،رومی طرفدار ترمینولوژی فلسفی نیست(حتی گروهی او را سرزنش میکنند.
چنانکه وی چون این امر را در مثنوی ذکر میکند).به نظر میرسد او دوستدار
آن است که عظمت پیامبر را در تصاویر شاعرانه بیان کند.در این ارتباط
شقالقمر بویژه در قالب توصیف شاعران ه او جایگهای خاص مییابد:
از رخ
او مه شکافت،دیدن او بر نتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
و مومنی
که با پیامبر وحدت یابد میتواند ادعا کند که من با نور مصطفی ماه را
میشکافم (دیوان 48)این کیفیت محمد به عنوان امی، همچنین شقالقمر از
دلایل آخرین پیامآور بودن اوست و انسان را به چیزی فراتر از جهان مادی
ارتقا میدهد.کسی که مکتب احمد امی را دیده باشد مجاز است به فضل و
مهارتهای فنی منجمینی که معتقد به شقالقمر هستند،به تلاشهای خود و
همچنین به خورشید و ماه بخندد:
وردمی
مدرسه احمد امی دیدی رو حلال است بر فضل و هنر خندیدن
ای
منجم اگرت شققمر باور شد بایدت برخود و بر شمس و قمر خندیدن
(دیوان
1989) جای تعجب خواهد بود اگر رومی پیامبر را به عنوان شفیع ذکر نکرده
باشد.
این
چنین فرمود آن شاه رسل که منم کشتی درین دریای کل
(مثنوی ج
4-3358) شعر زیبایی در مناقبالعارفین به نقش پیامبر به عنوان شفیع اشاره
میکند:
گفت
پیغمبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشکریز
من
شفیع عامیان باشم بجان تارها نمشان زاشکنجه گران
(مناقب،ص
202) و مولانا اظهار میدارد کسی که یک گوشه جامهمصطفی را بگیرد،مطمئنا از
عمق جهنم به باغهای بهشت آورده میشود.
چونکه
یک گوشه ردای مصطفی آمد بدست آنکه بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش
(دیوان
1245) در این مورد داستانی بسیار جالب در مناقبالعارفین آمده است(ص
285).مولانا رومی در اینجا سعی میکند تا دلیل بر دار کشیده شدن حلاج را
توضیح دهد.او اظهار میدارد که عارف شهید زمانی گفته بود:«اگر محمد(ص)را
مییافتم،از او پاسخی را طلب میکردم».پیامبر در خواب بر او ظاهر شد و دلیل
فریاد او را جویا میشود.حلاج میگوید که چرا پیامبر فقط شفیع اهل ایمان
است،اما شفاعتش سایر جهان را دربرنمیگیرد.اما محمد(ص)توضیح میدهد که
اراده خداوند این چنین است و او باید آنرا بپذیرد،و حلاج دستار از سر
میاندازد و سرش را به عنوان کفاره کلمات جسورانهاش تقدیم میکند.
مولوی
عاشق آن است که داستانهایی از زندگی پیامبر بگوید و البته آنها را به
شیوهای بسیار دلپذیر بیان میکند.او به تفصیل توضیح میدهد که چگونه
دایهاش حلیمه محمد را گم میکند( مثنوی،ج 4،بیت 915 به بعد)و چگونه حلیمه
خود را با این کلام آرامش میدهد:
غم
مخور یاوه نگردد او ز تو بلکه عالم یاوه گردد اندرو
(ج 1،976)
همچنین داستان شخص فقیری آمده است که هدیه ناچیزش خالصتر از تمام هدایای
ثروتمندان در نظر گرفته شد(مناقب4-303)و تنها دختر مولانا،ملیکه خاتون،که
با کنیزش برخورد بدی کرده بود و پدرش او را نصیحت کرده که سیره پیامبر را
دنبال کند و با خدمتکاران همانند خانواده خودش رفتار کند:
شرم
دارم از نبی ذوالفنون البسو هم گفت مما تلبسون
مصطفی
کرد این وصیت بالبنون اطعموا الاذناب مما تاکلون
پیامبر با
دیدار از یک دوست بیمار درسی به مردم میدهد که در مثنوی به تفصیل ذکر شده
است
(ج 2،2141
و بعد)و تواضع و مهربانی پیامبر در داستان کافری که به دیدار او آمد و«با
هفت معده غذا خورد»دیده میشود،زیرا«الکافر یاکل فی سبعه امعاء»
او مریض
شد و خانه را با خجالت ترک کرد،اما وقتی که در پی یک قطعه جواهری(بتی)که در
اتاق جا گذاشته بود بازگشت،دید که پیامبر خود مشغول شستن لباسهای کثیف و
تمیز کردن اتاقش است؛پس با شگفتی گفت:
یا
رسولالله رسالت را تمام تو نمودی همچو شمس بیغمام
اینکه
تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسون با عارز نکرد
(مثنوی،ج
5،64 و بعد) مولانا رومی همچنین عاشق کلمه«اسلم شیطانی»بود چون با تغییر
جنبه شیطانی کیفیات پست او،روح مبنا یا نفس،کیفیات ربانی بخود
میگیرد.(دیوان،82 و 676)این تغییر احساسهای شیطانی و گرایش به سوی
ارزشهای مثبت به وسیله عشق یکی از موضوعات عمده در تعالیم مولاناست.عشق
نیرویی است که میتواند همه چیز را تغییر دهد،و هرچه کیفیات پایهای در
آغاز قویتر باشند،نتایج تغییر یا تعالی مثبتتر خواهد بود،بدین ترتیب شیطان
سابقگوی را از جبرئیل میگیرد،یعنی به نیرویی مثبت بدل میگردد.نقش
پیامبر در این تغییر اهمیت خاصی دارد.در میان حدیثهای عامیانه،رومی به
داستان حنانه علاقهمند بود،و آن تنه درخت خرمایی بود که در طی
خطابهها،قبل از ساخت منبر،به پیامبر خدمت میکرد.آن قطعه چوب که دیگر
مورد نیاز نبود و احساس تنهایی و ترک شدن میکرد،شکایت کرد چون آرزوی لمس
دستان پیامبر و خدمت به او را داشت.مولوی فلسفه را محکوم میکند که با
افکار داستان عاشقانه حنانه، نمیتواند راهی به سوی اولیا بگشاید(مثنوی، ج
1،3280).
فلسفی
کومنکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است
مصطفی
درد دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
(دیوان،1649) اما بیش از آن وقتی طریق مصطفی و کرسی او در قلب ما جای نگیرد
ممکن است شکایت کنیم و شاید به تنه درخت خرمای ناله کننده بدل شویم.
چون،چگونه
انسان نباید مشتاق او باشد،وقتی حتی قطعه چوب بیروح دلتنگ فقدان اوست؟
داستان مسجد ضرار قسمت مهمی از کتاب دوم مثنوی را به خود اختصاص
میدهد.(سطر 2840 و بعد)و خرد و دانایی محمد(ص)در انتصاب یک جوان هذیلی در
سمت فرماندهی سپاه آشکار میشود(ج 4،1992 و بعد). داستانهای عامه پسند
دیگری نیز وجود دارد: دستمال پیامبر وقتی در آتش افتاد،نسوخت.چوندر احاطه
نور بود-آن نور جاودانهای که حتی میتواند آتش جهنم را خاموش کند،چون
دوزخژ مخلوق است و نور الهی که از طریق پیامبر درخشید،ابدی و جاودانه است.
مولانا
همچنین از حدیثی آگاه بود که براساس آن گل سرخ در هنگام پایین آمدن از
معراج از عرق پیامبر ایجاد میشود و بنابراین تا روزگار ما رایحهء او را
انتقال میدهد.
(به تصویر
صفحه مراجعه شود)
اصل و
نهاد گل عرق لطف مصطفی است زان صدر بدر گردد آنجا هلال گل
شکی نیست
که ماسهها در دست ابوجهل شاهدی از نقش پیامبر به عنوان پیامبر حقیقی است
(مثنوی،ج 1،2154 و بعد)و همچنین داستان آن مؤمن بزرگ،یعنی بلال و نجات او
که به تفصیل بیان شده است(مثنوی،ج 6،888 و بعد).
اگر رومی
به جنبههای متفاوت عرفانی پیامبر نمیپرداخت،میبایست تعجب میکردیم.وی
بهقرآن در حکم عصای موسی مینگرد:
هست
قرآن مر ترا همچو عصا کفرها را در کشد چون اژدها
(مثنوی،ج
3،1209) درمورد روند الهام در فیه مافیه میخوانیم: «وقتی پیامبر از خود
برون میآمد و سخن میگفت،معمولا میگفت:«خداوند گوید». ظاهر زبان او بود
که سخن میگفت اما ابدا اینطور نبود و گوینده در واقع خداوند بود.چگونه
مخلوق نبود و گوینده در واقع خداوند بود.چگونه مخلوق حادث در زمان
اطلاعاتی را ابدیت بدهد؟»بنابراین میتوان دریافت که او نبود که سخن
میگفت، بلکه خداوند سخن میگفت.»
عظمت
پیامبر قابل قیاس با یک اقیانوس بود. حضرت محمد یک اقیانوس بود و این
اقیانوس بی حد و مرز را میتوان به صورتهای مختلف در آثار مولوی مشاهده
کرد.او یتیمی بود و در این کنایه اشارهای به یتیم بودن او نیز هست.وی در
اقیانوس عشق زندگی میکند.
عیسی
حریف موسی یونس حریف یوسف احمد نشسته تنها یعنی که من جدایم
عشق
است بحر معنی،هریک چوماهی در بحر احمد گهر به دریا،اینک همی نمایم
(دیوان،1700) این رابطه پیامبر با اقیانوس الهی است که خود را در وجودش به
نام رحمةاللعالمین نشان میدهد، جنبهای از شخصیت او که اغلب با ابر
بارانزا مجسم میشود که گهرهای رحمت را با خود میآورد و قلبهای مرده
انسانیت را زنده میکند(این تصویر در شعر مرسوم است)،ابر گهر بار در مثنوی
غالب،«ابر مروارید بار»و شاه لطیف سندهی سورسارانگ نمونههای خوبی از این
تصویرند.
مولانای
رومی پیامبر را اینچنین مور خطاب قرار میدهد:
ای
رحمه للعالمین،بخشی ز دریای یقین مر خاکیان را گوهری،مرماهیان را
راحتی
و این
کیفیت است که دراویش را تغییر میدهد و آنها را شاد و سرزنده میسازد که
جاه آنها روشن میشود و شالهایشان بوی گل سرخ میدهد.
از
رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین چون مه منور خرقهها،چون گل معطر
شالها
(دیوان،2)
اما محمد تنها بخشی از اقیانوس الهی نیست،او درخت تنومند ساحل است.وقتی یکی
از مریدان مولانا در رؤیایش درختی را در ساحل دید آن را به قرار ذیل
توصیف کرد: «این اقیانوس بیانتها عظمت خداوند قادر است،و آن درخت عظیم
وجود خجسته محمد مصطفی است و شاخههای این درخت درجات پیامبران و مکانهای
اولیاء است و آن پرندگانعظیم روح آنهاست و آهنگهای متفاوتی که به آواز
میخوانند معنی درونی و رازها و کلمات زبان آنهاست.»(مناقب،ص 379).
شجره
الکون،درخت ازلی حقیقت محمدیه مفهومی است از حکمت الهی.ابن عربی اما در
اینجا به شیوهای شاعرانهتر به کار گرفته میشود. انسان باید علاقه روحی
را به درختان زنده دریابد تا درک کند که چقدر با تصویر کلیاش تناسب دارد
این
اندیشه که محمد،یا نور محمد چیزی شبیه درختی سحرآمیز است در شعری از اشعار
دیده میشود.
شدست
نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر
حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قیس بر درد زنار
(دیوان،1137) این بدان معنی است که نور محمد آنقدر فراگیر است که حتی یک
جزء از آن،اگر آشکار شود، کشیشان کلیسا را آنا دگرگون و وادار به تغییر
کیش میکند.مفهوم نورمحمد در الهیات عرفانی اسلامی از زمان مقاتل در قرن
هشتم(میلادی)به کارگرفته شده است.او آیات نور را به عنوان آیات مربوط به
پیامبر تفسیر میکند و همین امر بود که بعد به وسیله سهل تستری کمال
یافت(متوفی به 896)و او کسی است که از ستون اصلی نور،«نور رسول»سخن
میگوید.این افکار از بیانات قرآنی به طور طبیعی رشد میکنند که
محمد(ص)سراج منیر و نور روشنایی بخش بود،مرتبا برجستگی بیشتری یافتند.
افسانههایی که میگویند این نور توسط برخی از اجداد او دیده شده است و
تولد او در احاطهء معجزات بود و با آن بود که ظلمت با نور او روشن شد.
عرفا
باشکوهترین سرودهای خود را برای او میسرایند که نورش بر هر چیز پیشی
میگیرد. (همانگونه که حلاج در«طاسین السراج»از کتاب
«الطواسین»میگوید).بخصوص فریدالدین عطار فکر سهل تستری را در خصوص ستون
نور برگرفته و آن را در یکی از گویاترین نعمتها در آغاز «منطق الطیر»بیان
میکند شعری که شایسته ترجمه کامل و تفسیر است.البته،سوره والضحی،«قسم به
نور صبح»،حداقل از زمان سنایی(متوفی 1131)برای اشاره به چهره پرنور او
بکار گرفته شد و مولانای رومی وی را به عنوان کسی که بیش از ماه است توصیف
میکند:از قمران من احمرم (دیوان،ترکیببند 18).
چنین
توصیفی به خوبی با این حدیث که غالبا به وسیله رومی نقل میشود،سازگار است
که همدمان من مانند ستارهاند.شاعر ما میداند که گاهی عشق به ثروت و زن
وارد روح انسان میشود، اما گاهی هم تصویر رویاگونه محمد به او داده
میشود:
گاهی
نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
(دیوان،3)بدیهی است که مولانای رومی،مانند بیشتر عارفان به ستایش زیبای
نوری که از پیامبر به ارث مانده بود برمیخیزد(مناقب ص 287)چنانکه
میگوید:«ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم» (دیوان،1705)
همین نور
اصلی است که میتواند اهل ایمان را احاطه و حمایت کندواین نور خورشید
پیامبر است که با هر پرتوش تمام سایهها را به نور بدل میسازد.
این تغییر
قدرت پیامبر-که انتخاب سنت«اسلم شیطانی»مولانا را خاطر نشان
میسازد-دارای اهمیت خاصی درکار اوست.پیامبر کیمیای حقیقی انسان است،او
میتواند مس طبیعت انسان را به طلا بدل کند.«ما همه مسیم و احمد
کیمیاست»(مثنوی،ج 4،990).یا در یک تصویر متفاوت،هرکسی که مفتخر به آمدن
به کوثر پیامبر شود کیفیات محمدی کسب میکند و باید به عنوان دوست تلقی
شود.
هر
کرا دیدی ز کوثر سرخ رو او محمد خوست با او گیر خو
(مثنوی،ج
5،1234) ما پیامبر میتواند نه تنها افراد بلکه جامعه را نیز تغییر دهد و
آنها را بدل به مادری مهربان بگرداند، چون میگوید:
مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده
(مثنوی،2،3711) انسان بناگهان توصیف اقبال را در خصوص نیروی وحدت آفرین
پیامبر بیاد میآورد که در اشعار بدیع«اسرار خودی و رموز بیخودی»آمده است.
در آن سو،محمد(ص)مانند همه پیامبران عمل میکند و همچنین به عنوان میزان
خدا بر زمین،یعنی او ارزش حقیقت هر شخص را نشان میدهد.«من چو میزان
خدایم در جهان»(مثنوی،2،2091) در کتاب آخر مثنوی،محمد مصطفی به عنوان
خاتمالانبیا تکریم میشود،آخرین پیامبری که تمامی قفلهای بسته را با
نیروی معجزهآسای کلام قرآنی میگشاید که(انا فتحنا)«هرآینه ما
گشودهایم»(سورهء 48 آیه 1)
قفلهای ناگشاده مانده بود از کف انا فتحنا برگشود
او
شفیع است این جهان و آن جهان این جهان زی دین و آن جا زی جنان
پیشهاش اندر ظهور و در کمون اهد قومی انهم لایعلمون
بازگشته از دم او هر دوباب در دو عالم دعوت او مستجاب
بهر
این خاتم شدهست او که ببود مثل او نه بود و نه خواهند بود
(مثنوی،6،165 تا 169)
مولانا
رومی آنگونه که از مناقب العارفین میآموزیم بر صلوات بر پیامبر اکرم
تأکید میکرد تا قربت را افزایش دهد:«صلوات بر تو آرم که فزوده باد
قربت»(دیوان،301)
گفته
میشود که او یکبار یا چندین بار ذکر اللهم صل علی محمد و علی آل محمد را
هماهنگ باموسیقی در طی سماع تکرار میکرد(مناقب ص 412).
سماع وی
باید در حالتی بوده باشد که از خود برون میشد،چون هنگامی که معنی سلام و
صلات و درود را از او پرسیدند،آنگونه که در فیه مافیه آمده است،پاسخ داد:
این بدان معنی است که این اعمال نیایش و خدمت و بندگی و توجه از ما ناشی
نمیشوند و ما در انجام آن آزاد نیستیم.آنها به خداوند تعلق دارند،از آن
ما نیستند،آنها از آن خداوندند...
چنین
کلماتی ممکن است مانند فرمول عاشقانهای جلوه کنند که به مستی عرفانی،گم
شدن کامل مرد در جویبار زندگی الهی اشاره میکنند.
موضوع از
خود بیخود شدن که اغلب در اشعار رومی مورد استفاده قرار میگیرد،همانند
اشعار سایر شعرای صوفیه به پیامبر اتصال مییابد و سخن از«شراب محمد»نیز
بسیار است.
او از
صحابه میخواهد که شراب مادی ننوشند، بلکه دائما از«شراب ضیافت
محمدی»استفاده کنند:«بیا به بزم محمد مدام نوش مدام»(دیوان، 1732)
در این
تصویر،او راز پیامبر را به زیبایی توصیف میکند:بعد از بیان اینکه اصحاب
به وسیله محمد(ص)مست شده و حتی به شمشیر دشمن اعتنایی نمیکردند،وی کلام
خود را تصحیح میکند و یا شگفتی میگوید اشتباه است،محمد ساقی نبود،او
جامی بود پر از شراب و خداوند ساقی صحابه جود(1131)
صحابیان که برهنه بپیش تبغ شدند خراب و مست بودند از محمد مختار
غلط،محمد ساقی نه بود جامی بود پر از شراب و خدا بود ساقی و ابرار
(دیوان
1131) این بدان معنی است،که محمد ظرفی بود که از طریق آن کلام خدا در میان
اهل ایمان پراکنده میشد.این بیانی عالی از کیفیت امی بودن است، پیامبری
که از هیچ دانش برخاسته از خردی آلوده نشد و ناقل کلمه خالص الهی بود.این
بیان همچنین اشارهای به راز«مارمیت»است پیامبر تنها وسیله اراده الهی
است.
در این
مسیر فکری،شعر دیگری وجود دارد که در آن رومی از تجلی خداوند صحبت
میکند،در حالیکه پیامبر یکبار دیگر به عنوان یک ظرف،بلکه به صورت ظهور
زیبایی جلوه میکند که روح پاک در
آن مندرج
است:
هرگه
که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در
چون
صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت اللّه اکبر
(مناقب ص
281) به این دلیل که مولانای رومی نیز به آن حدیث قدسی اشاره میکند که
برای صوفیه و شعرای قسمت شرقی جهان اسلام پس از روزگار عطار(در گذشته به
سال 1221 م)عزیز بود و به نظر من میرسد برای نخستین بار در کار او ظاهر
شده است.یعنی«انا احمد بلا میم،احد»من احمدی هستم که بدون میم احدم
بنابراین است که میسراید:
احمد
گوید برای روپوش از احمد جز احد نخواهم
(دیوان،1578) یعنی احمد پردهای است که چهرهء ذات را میپوشاند،چه هدف مورد
نظر احد است.در فیه مافیه مولانا یک پاراگراف کامل را به این حدیث قدسی
که در مورد نام حامیش،معین الدین پروانه، اختصاص میدهد و میگوید احد کامل
است،در حالی که احمد هنوز در جایگاه کمال نیست،فقط وقتی م برداشته شود به
کمال کامل نائل میشود- درست همانطور که م معین الدین باید برداشته شود تا
به عینالدین برسد،یعنی عصاره مذهب.اما مولانا درباره ارزش عددی حرف م تفکر
نمیکند که چهل است و با چهل مرتبه موجود بین انسان و خداوند ارتباط
مییابد.همانگونه که بسیاری از نویسندگان عرفانی،بخصوص در سنت ترکی بعدا
اینگونه عمل کردند.برای او،احمد نام جامع تمامی پیامبران است.نام آسمانی
پیامبر آغازین که نهایتا در زمان ظاهر شد و ضرورتا شامل نام پیامبران
است:«نام احمد نام جمله انبیاست»(مثنوی،1،1106)
هماهنگ با
تفسیر کلی موجود،وی نیز بر آن بود که نام احمد در انجیل موجود است.احمد
توسط دانشمندان مسلمان بعنوان پریلکتیوس sotielkireP (بسیار باارزش)توضیح
داده شده در حالیکه پارالکتوس sotelkaraP یونانی یا روح آرامبخش که مسیخ
به جامعهاش وعده داد،چیزی نیست جز قرائت غلطی از پریکلیتوس.در داستانی
مفصل در کتاب اول مثنوی(ادبیات 727،بعد)مسیحیانی که این نام مقدس را در
کتاب مقدس خود میشناسند و به او احترام میگذارند از عذاب رهایی مییابند
چون نام محمد همانگونه که مشهور است برکت و نیروی خجسته به همراه میآورد.
برای
مولانا و همچنین اسلاف و پیروانش، محمد(ص)اساس همه چیز است-و گرنه خدا او
را باعنوان«لولاک»خطاب نمیکرد:«لولاک لولاک ما خلقت الافلاک»به این علت
است که در فیه مافیه میخوانیم: هرچیزی که موجود است،غرور و تواضع اقتدار
و درجهء بالا،همگی از فیض و سایه اوست چون همگی از او تجلی مییابد،و کمی
بعد در همان کتاب،رومی کلمات خداوند را در ارتباط با پیامبر برمیشمارد.
او
راهنماست.تا زمانی که انسان نخست به سوی محمد نیاید نمیتواند به ما
برسد،چون تمام هدایا بر او باریده و بعد از او برای دیگر انسانها توزیع
شده است.با این وجود،مولانا نیز به مشکلات پیامبر اشاره میکند.او همچنین
از غمی که محمد(ص)تجربه میکرد در حالیکه مهبط الهام جدیدی از سوی خداوند
بود صحبت میکند.اما علاوه بر این حقیقت مشهور راز زندگی پیامبر،رومی در
فیه مافیه تکرار میکند که چگونه محمد(ص)فراخوانده میشود«چنانچه خدای
محمد،محمد را نیافریده بود.»
خداوند در
ابتدا او را کاملا برای خود تسخیر کرد،بعد به او فرمان داد،مردم را
بخوان،آنها را موعظه کن و اصلاح نما.محمد گریست و لابه کرد که«ای
خداوند،چه گناهی مرتکب شدهام؟ چرامرا از حضور خود میرانی؟من برای خودم
آرزویی ندارم.»اما خداوند با این وعده به او آرامش داد:«حتی در میان آن
حالت تسخیر تو با من خواهی بود.در هر کاری که درگیر شوی،در حال وحدت با من
خواهی بود.»
این
داستان به راز پیام پیامبر اشاره دارد همانگونه که توضیح داده شده
است.مثلا،توسط اقبال در فصل پنجم«بازسازی تفکر مذهبی در اسلام»در جاییکه
تهذیب عرفانی و پیامبری را در تقابل با هم بررسی میکند.او این موضوع را
همچنین در «طاسین زردشت»در«جاوید نامه»اش آورده است.
«پیامبر
بودن در مقایسه با اتحاد مطلق همه درد و شکنجه و آزار است»رومی اینچنین
میگوید:اما پیامبر میداند که باید کار کند،حتی اگر ترجیح بدهد که با
خداوند بماند.اما،راز این کار آن است که او هرگز از خدا جدا نمیشود:از
تجربه وحدتبخش باز میگردد،اما هرگز ارتباطش را با خدا قطع نمیکند و
بنابراین میتواند دستور الهی را در جهان جاری کند اما به یاد نقشبندی
و(این یادآور کلام نقشبندی است که«دست به کار و دل به یار میآید».پیامبر
بودن به معنی تحمل بار موعظه و کار برای جامعه به عنوان عبد خداوند است و
این جنبه از پیغمبرشناسی مخصوصا قابل توجه است. جنبه خاص دیگر در کار رومی
رابطه بین شمس تبریزی و پیامبر است.مولانا دریافت که شمس عمیقا در عشق
پیامبر غرق شدهاست و به تعبیر خود او«دوست عزیز احمد پیامبر در این جهان-
شمس تبریزی پادشاهی که یکی از بزرگترینهاست»:
مونس
احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبریاست
این اوست
که با رازهای پیامبر آشناست و به این دلیل
شمس
تبریزی تویی واقف اسرار رسول نام شیرین تو هم گم شده را درمان باد
(دیوان،792) بنابراین مستمعین خود را توصیه میکند که:
گر
زخم احمد می خواهی تمام بوی و رنگ منزلی کن بردر تبریز یکدم ساربان
(دیوان،1966) برای یک شاعر عرفانی مانند رومی دشوار نبودکه ارتباط
رازآمیزبین نام شمس(خورشید)و کلمات سورهء و الضحی را بیابد و بنابراین
تعدادی از اشعار وی شامل ابهام شگفتانگیز بین الضحی و شمس باشد.من حتی
مایلم شعر پر از جذبهء دیگری را تفسیر کنم که گوید: «جامه سیه کرد کفر نور
محمد رسید» و آن مرتبط با لحظهای است که شمس بعد از چند ماه غیبت دوباره
ظاهر شد و با خود پرتو پیامبر را آورد و این ما را به جنبهء نهایی و شاید
مهمترین جنبهء توجه مولوی به محمد(ص) میرساند.وی در شعری عاشقانه و عربی
چنین میسراید که پیامبر نه فقط دوست و طبیب او، بلکه معلم و داروی او نیز
هست.
«هذا
حبیبی،هذا طبیبی،هذا ادیبی،هذا دوائی(دیوان،3125)
او نه
تنها نمونهای زیباست(اسوهء حسنه)بلکه سنتش را باید با عشق و دقت دنبال
کرد؛او نه تنها نوری درخشان است،بلکه نام او برای مولانا مترادف با عشق
است.او شمسالدین را در شعری به عنوان همدم نزدیک مصطفی در رازهای عشق
تحسین میکند: «آنکه در اسرار عشق همنفس مصطفی است» (دیوان،462)او همچنین
عشق را به عنوان آمدن مصطفی درمیان کفار توصیف میکند (دیوان،2400).در
حقیقت تنها کسی که از این شعلهء عشق متجلی در پیامبر بهره نبرد ابولهب یا
دشمن شیطان صفت پیامبر(«پدر آتش»)بود: «محروم از آتش تو جزبولهب ندیدم.»
در مثنوی
ج 5،ابیات 2734 و بعد)مولانا حدیث قدسی لولاک(اگر تو نبودی)را تفسیر
میکند،
عشق
بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف
با
محمد بود عشقی پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت
محمد(ص)،برای رومی بیش از یک پیامبر یا برای وحی الهی است،نجیب و
مهربان،شامخ و راهنما و تجسم آن عشقی است که در اثر مولانا رومی،نیروی محرک
عمدهء عالم است و در این تفسیر به اقبال نزدیک میشویم که در مسجد کوردوا
میسراید:
عشق
دم جبرئیل،عشق دل مصطفی
چندین دهه
قبل اقبال چکامهای بزرگ را برای مسجد کوردوا نوشت و در آنجا پیامبر را به
عنوان رهبر کاروانی که به سمت جایگاه مقدس اصلی اسلامی حرکت میکند توصیف
کرد.
به نظر
میرسد که مولای رومی در یکی از اشعار که در آن سفر آسمانی روح به نحوی
شاعرانه توصیف شد.اینگونه شروع مجذوبانهاش کند:
هر
نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا کراست
در این
شعر،مولانا درمورد رهبر کاروانی میسراید که از نور باشکوهش ماه شکافته
میشود و گونهاش مانند نور صبحگاهی است و رهبر کاروان نفوس،فخر
عالم،مصطفی(ص)است
بخت
جوان یار ما،دادن جان کار ما قافلهسالار ما،فخر جهان مصطفی است
پایان مقاله